گنج

شمارهٔ ۵۰ - گل و شبنم

۲۳ بیت
گل و شبنم به هم در بوستانیخوش افکندند طرح داستانی
به شبنم گفت گل از روی نخوتتو را با من نباشد حد صحبت
چمن زیبا ز گل باشد گلم منشرر بخش نوای بلبلم من
چو شاعر وصف دلداری سرایدبمن تشبیه روی وی نماید
ز رنگ خویش زیب بزم عاممز بوی خوش عبیر هر مشامم
بگردم خار اگر بینی نه خار استبه پاسم پاسبان نیزه دار است
کند گلچین گلچیدن چو آهنگهمی این پاسبان با وی کند جنگ
فرح‌بخش درون مستمندمضیاء دیدهٔ زیبا پسندم
سخن کوته جمال روزگارمسرورم بهجتم عیدم بهارم
چو گل خاموش شد شبنم درخشیدبر وی گل بسان غنچه خندید
بگفت اینها که گفتی راست گفتیحقیقت را در تحقیق سفتی
ولی هر قدر وصف خود نمودیز وصف خویش قدر من فزودی
من از بالا به پستی چون گرایمنخستین دم به فرق تست پایم
بکن تعریف خود هر قدر خواهیکه مانند منی را خوابگاهی
بکار خویشتن خود کن قضاوتز من باشد اگر داری طراوت
از اینها بگذرم چون آب و رنگ استز آب و رنگ صحبت بار ننگ است
نباشد به ز بیرنگی دگر رنگکه بر میدارد این رنگ از میان جنگ
مرا زین رنگ برخوردار کردندخلاصم از غم پیکار کردند
دورنگی در من از روی و ریا نیستسراپایم بجز صلح و صفا نیست
ببین از پاکی و صافی که چونمبود پیدا درونم از برونم
از این هم بگذرم فخر من این بسکه وصل اصل خود یابد چو هرکس
تو از خاکی و من از عالم پاکتو بر گردی بخاک و من بافلاک
سخن بس کن صغیر از شبنم و گلکه می‌ترسم شود آزرده بلبل