شمارهٔ ۲۰ - سخت و سست
سخت گرانی به درختی نشستسست بدآن شاخ و بهم درشکست
چونکه بدان شاخ شکست اوفتادمرد از آن اوج به پشت اوفتاد
خورد شد اندر تن وی استخوانبانگ بر آورد و خروش و فغان
مرد حکیمی به وی آندم گذشتواقعه پرسید و خبر دار گشت
گفت چه نالی که همینت سزاستهمچو توئی در خور این ابتلاست
می نتوان داشتن آخر نگاهپارهٔ کوهی بسر پر کاه
فهم نکردی شکند شاخ سستنیست بر این شاخ نشستن درست
آن بشکستی تو ز بار گرانهم ز تو بشکست قضا استخوان
راستی از گفتهٔ مرد حکیمپند توان یافت چو در یتیم
ای که به دوش ضعفا در جهانمینهی از خویش تو بار گران
گفتمت آمادهٔ آفات باشمنتظر حکم مکافات باش
گر نه ترحم تو به ایشان کنیدر حق خود بایدت احسان کنی
بار کشت جان بره ار بسپردبار تو را گو که بمنزل برد
حال که بار تو کشد او به دوشاین همه آخر به گرانی مکوش
بیهدهگوئی نبود این مقالیاوهسرائی نبود این مثال
قصد صغیر ار ز تو پرسید کسگو غرضش خدمت نوع است و بس