گنج

شمارهٔ ۱۹ - حاسد و محسود

۲۰ بیت
بود دو تن را دو درخت کهنحاسد و محسود بدند آن دو تن
خواست شبی حاسد شوریده بختقطع ز محسود نماید درخت
جست یکی اره کش تیشه زنگفت درختی است فلانجا زمن
زود برو قطع کن از ریشه‌اشریشه بر آور ز دم تیشه‌اش
آن شجر پیر فکن ای جوانباز بیا اُجرت زحمت ستان
داد نویدش بسی و ره نمودسوی درختی که ز محسود بود
او بشب تیره روان شد براهراه غلط کرد و برفت اشتباه
مقترن‌ آمد به درخت حسودقافیه را باخت که این آن نبود
الغرض افکند ز پا آن شجربا کشش اره و ضرب تبر
باز بیامد بر حاسد چو بادگفت کرم کن که درخت اوفتاد
داد بوی اجرت و دلشاد شدساعتی از قید غم آزاد شد
رفت شب و روز پدیدار گشتخفته بدان فتنه و بیدار گشت
یک تنش‌ آمد ز محبان ببرداد از آن واقعه بر وی خبر
گفت درخت تو بریدند دوشزین سخنش رفت ز سر عقل و هوش
بافت چه رخ داده از آن مات شدمات همانا ز مکافات شد
کفت ملامت به خود و این سخنورد زبان ساخت بهر انجمن
ای که ستم بر دگران میکنیتیشه تو بر ریشه خود می‌زنی
آری اگر راه به وحدت بریمما همه در اصل ز یک گوهریم
با هم اگر نیک و اگر بد کنیمهرچه کنیم آن همه با خود کنیم
پند صغیر است در شاهوارساز بگوش دل خود گوشوار