شمارهٔ ۱۸ - شیر و روباه
گرسنه شیری چو حریصان بدشتدر طلب طعمه بهر سوی گشت
روبهی افتادیش اندر به چنگخواست درد پیکر آن بیدرنگ
گفت که ای بر تو سراسر سباععبد مطیع و تو امیر متاع
کام روا از من آزرده گیرروزی یک روزهٔ خود خورده گیر
باز شوی گرسنه روز دگردر طلب طعمه شوی در بدر
به که نشینی تو بجا خواجهوارمن چو یکی بندهٔ خدمتگذار
بهر تو هر روز شکار آورمطعمهات از جان بکنار آورم
خورد فریب وی و گفتا که هانزود در این کار بده امتحان
ور بگریزی تو دچار منیروز دگر باز شکار منی
رو به مکار دوان گشت و زودبرهئی از گله بمرتع ربود
آمد و اندر بر شیرش نهادچاک زدش پیکر و دور ایستاد
گفت بدو شیر که ای باوفاهم تو بیا باش مرا هم غذا
گفت مرا قدرت این کار نیستبهر من این کار سزاوار نیست
گفت چرا گفت مباد از دو تنطعمه کم آید تو کنی قصد من
چون کمی طعمه کند رنجهاتدر شکمم جای کند پنجهات
گفت مکن بیم بگفت ای امیرپس ز کرم خواهش من در پذیر
دست بنه روی هم اندر قفاتا که به بندم گه اکل غذا
گر که شوی سیر گشایم رسنورنه که صید دگر آرم بفن
شیر پذیرفت ز وی از غرورگفت بیاور رسنی در حضور
جست و بامعاء بره برملادست فرو بست ز شیر از قفا
دست چو بر بست ز شیر عرینرقص همی کرد در آنسر زمین
مردم صحرا پی تسخیر آنروی بوی کرده ز خرد و کلان
دید شدش کام میسر گریختخاک هلاکت بسر شیر ریخت
ماند بجا شیر بحال پریششست دگر دست و دل از جان خویش
کرد برون موشکی از خانه سرجست پریشانی وی را خبر
گفت مرا روبهکی بسته دستگفت مخور غم که گشاینده هست
آمد و بگسست بدندان رسنشیردوان گشت بکوه و دمن
پرد چو از جنک اجل جان بدرگفت بخود فهم کن ای خیرهسر
غره بسر پنجه و بازوی خویشبودی و این مهلکهام د بپیش
پنجه و بازوی تو بر جای بودبست تو را رو به و موشت گشود
تا که توانی چو صغیر از غروربگذر وزین ره مکن ایجان عبور