شمارهٔ ۱۷ - اشتر و گله
اشتری از سردی دی گشت زاررفت سوی آغلی از کشتزار
آن گلهدان را بد از عجز خفتوز پس در با گلهٔ خام گفت
کی منتان بنده بر این خسته جاندر بگشائید که تا یک زمان
گوش و سر اندر گلهدان آورموارهد از صدمهٔ سرما سرم
آن گله این کار شمردند سهلبیم نکردند از آن غیر اهل
در بگشودند پس آن حیلهگردر گلهدان بود درون گوش و سر
گفت سر خویش کنم گرم لیکگرم سر آن گله را کرد نیک
آن گله غافل که شتر بیگزافدر گله دان رفت درون تا بناف
لرزه در افتاد به جان گلهبسته شد از بیم زبان گله
یافت شتر کان گلهٔ سست پیسخت شدستند هراسان ز وی
زان کله دان از ره خشم و نبردعزم برون کردن آن گله کرد
برد درون پای چپ و پای راستبانگ ز دل برزد و از جای خاست
زد لگد از اینطرف و آن طرفکرد بز و میش فراوان تلف
آن گله در ناله و زاری شدنداز گلهدان جمله فراری شدند
رفت بصحرا بز و میش و دبروان گله دان ماند بکام شتر
یافت شتر بر گله دان دست مفتوان گله را بر سر آذوقه خفت
آن گله مائیم و شتر اجنبیوان گلهدان کشور ما ای صبی
صنعت ما آمده آذوقههاکان شده اکنون ز کف ما رها
ما متفرق به بیابان فقرخرد و کلان مرحله پویان فقر
او شده از ثروت ما معتبرمیخورد آذوقه ما سر بسر
هست امید اینکه شبان عطوفشاه زبردست به ملت رؤف
قطع ز وی حاجت ملت کندچارهٔ این فقر و مذلت کند
این مرض فقر ندارد علاججز که شود قطع ز غیر احتیاج
نظم صغیر است ثمین تر ز درگرچه بیان گله است و شتر