گنج

شمارهٔ ۲۱ - گل و خار

۱۵ بیت
گفت گلی از سر نخوت بخارکی ز تو هر خاطر خرم فکار
میکنی از جلوه ناخوش مدامعیش تماشائی بستان حرام
نقص کمالات چمن گشته‌ایمایهٔ بدنامی من گشته‌ئی
خار بگفت اینهمه ای گل منازدار نگه عزت و خارم مساز
خاری من قدر تو کی کاستهقدر تو از خاری من خاسته
مشتری ار هست به بازار تودیده مرا گشته خریدار تو
در حق من نخوت خود کن رهاتعرف الاشیاء به اضدادها
هر دو ز یک معدن و یک مخزنیمگر گل و گر خار ز یک گلشنیم
هستی ما آنکه پدیدار کردنقش تو گل صورت من خار کرد
ای که گلی در چمن روزگارهان به حقارت منگر سوی خار
نیست چو ظلمت چو بود روشنینیست چو مسکین بکه نازد غنی
نیست چو بیچاره شود چاره‌سازاز صفت خویش کجا سر فراز
نیست چو عاشق چه کنی حسن رویبا که دهی عرضه همی رنگ و بوی
نیست چو سامع چه کنی با بیانبا که نهی صحبت خود در میان
حاصل مطلب منگر چون صغیرهیچیک از خلق جهانرا حقیر