شمارهٔ ۱۲ - نتیجه راستی
قافله ئی بد برهی رهسپارشد بکف رهزن چندی دچار
یکتن از آن قافله ز اندازه بیشگشت هراسان و فکار و پریش
گفت بوی دیگری اینحال چیستیا مگرت امتعه و مال چیست
گفت مرا زر بود اندر بباربا گهر و لعل و در شاهوار
گفت گمان کن ز کفت راهزنآن بر بوده است عطا کن بمن
تا مگر آنرا بسلامت برمباز بدستت ز وفا بسپرم
داد ز استر بکف وی عناناو بملا رفت سوی رهزنان
بانک زدندش که چه داری ببارگفت زر و لعل و گهر بیشمار
باورشان نامد از آن راست کیشاز چه سبب از کجی طبع خویش
دست نکردند به سویش درازاو بشعف میشد و میگفت باز
رحمت حق شامل آن طبع راستکاین سخن راست از آنطبع خاست
«راستی آور که شوی رستگار»«راستی از تو ظفر از کردگار»
راستی ار هم تو ظفر خواستیهمچو صغیر آن طلب از راستی