گنج

شمارهٔ ۱۱ - قافلهٔ سوداگر

۲۶ بیت
قافله‌ای بست پی سود بارعزم سفر کرد ز شهر و دیار
لیک بد آن مرحله پرخوف و بیمدزد در آن بادیه دایم مقیم
مردم آن قافله از بیم مالهیچ نگشتند تهی از ملال
غیر یکی زان همه کوشاد بودجان وی از قید غم آزاد بود
پای دلش بود بجا همچو کوهمایهٔ عبرت شده در آن گروه
شب همه شب آنهمه در اضطرابوان یکی آسوده همی کرد خواب
روز بدند آن همه تعویذ خوانوان یکی از هزل گشودی زبان
مدتی آن راه نمودند طیهیچ ندیدند توحش ز وی
تا شبی آن قافله با اضطراردر دژ مخروبه‌ئی افکند بار
بود مر آن قلعه ز عهد قدیملیک در آنجا نبدی کس مقیم
بار خود افکند و شد آن ذوفنوندر طلب حاجتی از دژ برون
مردم آن قافله را در نظرآمدی این مکر و فسون جلوه‌گر
کز پی آشفتن احوال اودست گشایند به‌ اموال او
بهر مزاح‌ امتعهٔ ان جوانزود نمودند بکنجی نهان
نا گه از آن دشت چو سیلی ز کوهراهزنان ریخته در آن گروه
هستی آن طایفه تاراج شدمرد غنی مفلس و محتاج شد
رفت ز کف هستی آن کاروانماند بجا ‌امتعهٔ آن جوان
راهزنان چونکه به بستند رختباز درآمد بدژ آن نیکبخت
واقعه بشنید و بشکرانه زودبر زبر خاک همی چهره سود
گشت از آن کیفیت ناگوارحیرت آن طایفه یک بر هزار
روبجوان کرده که بر گوی راستدر همه بخت از چه مساعدتر است
آنکه دمش بدرقهٔ تست کیستیا عمل نیک تو بر گو که چیست
گفت خیانت ننمودم به کسآن عمل نیک من اینست و بس
مال که آید ز خیانت بدستهم به خیانت برود هرچه هست
در که ز مفتاح خیانت گشودهم به خیانت شود آن بسته زود
تا کی توانی چو صغیر ای پسرز اهل خیانت به جهان کن حذر