گنج

شمارهٔ ۶۸ - در تهنیت عید مولود حضرت اباعبدالله (ع)

۴۱ بیت
خوش هوای فرودین امسال روح افزاستیدل گشا و گیتی افروز و جهان آراستی
عید خوش فر جوانی داده بر دهر کهنکانبساطی تازه در هر پیر و هر برناستی
مرحبا بر مقدم نوروز کز ره چون رسددی گریزان از جهان و غصه از دلهاستی
ساقی ای کان لطافت بنگر این لطف هوامی بکف باز آگر از لطفت هوای ماستی
خرم از می‌سازما را ز انکه طرف کشتزارطعنه زن از خرمی بر گنبد خضراستی
طرف صحرا مشگبو چون صحن بستانست و همصحن بستان پر ز گل چون دامن صحراستی
همچو من از عشق جانان در چمن از عشق گلدر نوا و نغمه هر سو بلبل شیداستی
کبک بر سوز و گداز بلبل ار خندد همیاو چه غم دارد که عاشق در جهان رسواستی
بی‌سخن از گیسوی مشگین یار آموخته استاین دلاویزی که اندر سنبل بویاستی
بی‌گمان از چشم فنان نگار اندوخته استاین همه شوخی که اندر نرگس شهلاستی
گر نه از هجر عذار لاله گون دلبر استاز چه داغ اندر درون لاله حمراستی
سوسن آزاده خاموش است با نامحرمانلیک پیش محرمان با ده زبان گویاستی
گوش سرکی سر نیوشد گوش دل بگشا دمیتا ببینی خامشان را بر فلک غوغاستی
بید مجنون از خجالت سوی بالا ننگردبس که می‌بیند که رقصان سرو بر یکپاستی
باری از این عید وجدی بینم اندر ممکناتکش زبان‌رانی پی شرح و بیان یاراستی
کرده باز این عید بر افلاکیان باب سرورنی مبارک مقدمش بر خاکیان تنهاستی
سر بسر ذرات را رقصان همی بینم از آنکافناب عیش تابان بر همه اشیاستی
فاش گویم هم قرین با عید نوروز عجمعید مولود حسین نور دل زهراستی
وه چه مولودی که از فرط جلال و مرتبتعلت ایجاد بهر آدم و حواستی
آدم و حوا نه تنها بل وجود اقدسشعلت ایجاد بر دنیا و مافیهاستی
همتش نازم که کرد از دین بپا آنسان علمکاسمان افتد گر از پا آن علم برپاستی
دین یزدان سنت احمد طریق مرتضیتا ابد از همت مردانه‌اش برجاستی
با کسش نتوان قرین کردن که در ذات و صفاتفرد و بی‌مانند همچون خالق یکتاستی
اوست دریای عطا و جمله موجودات رادر خور ظرفیت آب فیض از آن دریاستی
اوست بیضای وجود و درحقیقت ماسویچون ببینی ذره‌ها اطراف آن بیضاستی
او چو قلب و عالم امکان چو اعضا لاجرمقلب در انسان همی فرمانده اعضاستی
کس بعالم نیست ره پیمای راه حق مگرآنکه سوی او بپای صدق ره پیماستی
پا ز مستی بر بساط چرخ مینائی زندهرکه را از عشق آنشه باده در میناستی
بایدش تا جان و سر بازد بسودای حسیندرحقیقت هرکه را با حق سر سوداستی
دولت دارین را دانی که خود دارا بودآنکه گنج مهر او را در جهان داراستی
عرش باشد صورتی از بارگاه او بلیصورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
وادی لا را بجان طی کرد از عشق الهحالیا مسند نشین کشور الاستی
با ولای او غم امروز و فردا را مخورزانکه او یار توهم امروز و هم فرداستی
عقل را گفتم چه میگویی تو در حق حسینگفت من خود مات و حیرانم خداداناستی
عشق را گفتم تو بر گو گفت با بانگ بلندمن حسین الهیم نی از کسم پرواستی
بعد مدح او کنم اوصاف فرزندش بیانآنکه انوار حسینی از رخش پیداستی
حامی دین مبین صابر علی کز رأی خودبر بمهر از روشنی در طعن و استهزاستی
موسی عصر است و دایم سینهٔ بی‌کینه‌اشمهبط انوار حق چون سینه سیناستی
عیسی وقتست و خوش ز انفاس قدسی انتسابدافع علت مریضان را مسیح آساستی
اوست چرخ و اختران اتباع وی کش گفته‌اندچرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
آستان او که بی‌شک آستان مرتضی استبر صغیر اندر دو عالم مرجع و ملجاستی