شمارهٔ ۶۴ - غدیریه در مدح مولای متقیان
الا ای غافل از حال خود ای بیچاره انسانیکهز انسانیتت محروم دارد خوی حیوانی
گمان کردی که حق زین جسم و جان و عقل و هوش و حسغرض بودش همین عصیان و شهوتهای نفسانی
به علم دین رحمانت چو خر پا در گل است اماسمند عرصه پیمایی گه تلبیس شیطانی
تو زندان عذاب حق فرستی جان خود زان پسکه از زندانِ تن آساید این بیچاره زندانی
فریب دانهات ای مرغ قدسی برده از خاطرکه روزی آشیان بودت فراز عرش رحمانی
به انگشتی عسل کان را دو صد نیش از قفا باشدعجب محروم ماندی از حلاوتهای روحانی
فزاید عقل و دانش هر دم اطفال دبستان راتو آخر نیستی کمتر ز اطفال دبستانی
بر احق ساخت گنج گوهر دانش چه شد آخرکه ظاهر مینگردد از تو جز آثار نادانی
همی خون مسلمان میخوری گویی مسلمانممبادا هیچ کافر مبتلای این مسلمانی
سلیمانی چو میجویی پی حشمت چه میکوشینه آخر رفت بر بادِ فنا تخت سلیمانی؟
نه آخر میرود سوی سفر هر کهتر و مهترنه آخر میکند ز اینجا گذر هر عالی و دانی
چو باید زیر گل خفتن چه فربه جسم و چه لاغرچو باید زین جهان رفتن چه درویشی چه سلطانی
یکی بگشای چشم دل به زیر پای خود بنگرهمه دست است و پا و چشم و گوش و خدو پیشانی
تفحص کن بجو آب بقا آنگه بزن جامیکه تا یا بیحیات باقی اندر عالم فانی
ولی بیخضر عزمِ آن مکن زیرا که در ظلمتنمایی راه گم مانی به پشت سدِّ حیرانی
ز باد و آب و خاک و آتشت باید گذر کردنچو با خضری رهی زینگونه مشکلها به آسانی
بپوش آئینهٔ دل را از عکس غیر تا در آنفرو تابد ز صد خورشید به انوار یزدانی
در آ در حلقهٔ اهل ولا تا بر درِ قدرتکند چرخ برین از بهر کسبِ جاه دربانی
بزن دست طلب بر دامن آن پاکدامانانکه دامان خدا گردیدهاند از پاکدامانی
منور ساز جان و دل به نور محضر آنانکه از نور علی دارند قلب خویش نورانی
علی آن ناصر آدم، علی آن یاور خاتمعلی آن منظر پرّندگان بال عرفانی
عجب کی باشد از او شمع خور را سو به سو بردنکه خود ایوان گردون را بُد از روز ازل بانی
لسان الله ناطق آن که شد کون و مکان ظاهربلفظ کن چو کرد از لعل لب او گوهر افشانی
جلیلالقدر منظوری عظیمالشأن ممدوحیکه مداحش خداوند است و مدح آیات قرآنی
کسی کهاو را خداوند جهان مداح شد بیشکهمه ذرات عالم میکنند او را ثناخوانی
خدا درصورت انسان کند نام علی ظاهردر اینصورت بود عشق علی معنی انسانی
چو اندر لیلةالاسری خدای فرد بیهمتاحبیب خویش را در عرش خواند از بهر مهمانی
نهادش خوان به پیش آنگاه آمد از پس پردهبرون دست علی و کرد با آن شاه همخوانی
الا ای جرعه نوشان می عشق علی باداگوارا بر شما این باده و این دولت ارزانی
شما را سبز و خرم بودن و یکپای رقصیدنسزد زیرا که آزادید همچون سرو بستانی
خود از بهر غرابان لاشهٔ مردار میشایدشما را عشق کل ای عندلیبان گلستانی
بماند بر شما تا همچو نرگس دیدهها حیرانهمی رقصید چون گیسوی سنبل در پریشانی
خصوص امروز کامد در غدیر خم به امر حقبه نزد مصطفی روحالامین آن پیک ربانی
بگفت ای سرور و سر خیل خلق اول و آخرکه تعظیم تو واجب کرده حق بر نوع امکانی
بگیر از کنز مخفی، ای حبیب حق کنون پردهمعرف شو علی را گوی با خلق آنچه خود دانی
به ظاهر هم خلافت ده علی را اندر این منزلکهزین پس مینباید بود این مطلب به پنهانی
ولای مرتضی را عرضه کن بر عام تا خاصانبه حق یابند ره زان نور در این دیر ظلمانی
بود اسلام تن مهر علی جان خود چه کار آیدتنی تن به غیر از اینکه جان در آن کند جانی
از این اسلام یا احمد غرض این بود کهز مسندچو برخیزی علی را بر به جای خویش بنشانی
فرود آمد شه و گفتا فرود آئید ای یاراندر این منزل شما را امتحانی هست ایمانی
بر آمد بر جهاز اشتران با یک فلک رفعتشهنشاهی که هستی را کند لطفش نگهبانی
شدند آن قوم سر گرمِ تماشای جمال اوبدان حالت که عریانان به خورشید زمستانی
پس از حمد خدا مدح علی آغاز کرد آریعلی را قدر پیغمبر نکو داند ز همشانی
گرفتی دست حیدر را به دست آنگاه با امتبگفت این دست باشد دستیار ذات سبحانی
بود این دست مصداق یدالله فوق ایدیهمکه در رزم شجاعان این سخن گردیده برهانی
بنای چرخ گردون باشد از این دست و تا محشربود این دست را هم اختیار چرخ گردانی
اگر این دست از کار جهان یک لحظه باز آیدنهد یکبارگی بنیاد هستی رو به ویرانی
اگر این دست بر آدم نه آب رحمت افشاندیهنوزش جسم و جان میسوخت در نار پشیمانی
علی شد یار نوح و وارهاندش از غم و محنتدر آن ساعت که شد کشتی او در بحر طوفانی
دگر ره دیدهٔ یعقوب شد از لطف او روشنعزیز مصر گشت از رحمت او ماه کنعانی
خلیل از مهر او محفوظ ماند از آتش سوزانذبیح اندر منای عشق او گردید قربانی
کلیم الله از نور علی جست آن ید بیضامسیحا از دم او یافت آن انفاس رحمانی
علی نفس من است و بیولایش نیست کس ناجیچه جنی و چه انسی و چه کیوانی چه کیهانی
هر آنکس را منم مولا علی او را بود مولاعلی باشد پس از من ناشر احکام فرقانی
همی تأکید مهر مرتضی آن شاه کرد امافزود آن روبهان را کین دل با شیر یزدانی
هرکس را به نور مرتضی شد قلب و جان روشنجز آن کهش بود قلب بوذری و جان سلمانی
عجب کان دیوخو امت رها کردند خضر از کفخود افکندند اندر دام ددهای بیابانی
الا تا در بدخشان تابشِ خورشید در معدنپدید از سنگ قابل آورد لعل بدخشانی
عدوی مرتضی را باد رخ چون کهربا اصفرمحب خاندان را باد رخ چون لعل رمانی
الا ای باب شهر علم احمد ای که جبریلتکند بر در بهعنوان گدائی حلقه جنبانی
خدایش خوانده هرکس را تو خوانی بر در احسانخدایش رانده هرکس را تو از درگاه خود رانی
در اوصاف تو تکرار قوافی گر رود شایدکه خنگ نطق واگیر دعنان از گرم جولانی
صغیر آن رو سیه کلب درت کاندر گه و بیگهسگ نفسش درَد دامان جان از تیز دندانی
همی خواهد تو ای شیر خدا سرحلقهٔ مردانز چنک اینسک خوانخوارهاش از لطف برهانی
دگر احوال او را نی زبان و نی قلم بایدکه هم ناگفته میدانی و هم نَنْوشته میخوانی
با ترتیب حروف تهجی