گنج

شمارهٔ ۵۶ - در تهنیت عید مولود مسعود مهدی موعود

۲۹ بیت
خالت بتا به عارض نیکوباشد حدیث آتش و هندو
چشم و خط تو در نظر آیدیا در چمن همی چمد آهو
در حیرتم ز زلف تو بر رخکافر کجا و روضه مینو
خونریخت بسکه چشم تو شد حکاز لوح دهر نام هلاکو
جسمت ز جان لطیف‌تر اماباشد دل تو سخت‌تر از رو
ما را کشی تو شوخ ولی کیجان ارزدت بزحمت بازو
در قتل ما به تیغ چه حاجتبس باشدت اشارت ابرو
عطار دکه بندد هرگهافشان کنی بشانه تو گیسو
گیتی بود معطر خیزداین بو تو را ز غالیه مو
یا از قدوم زاده نرجساینسان هوا شده است سمن بو
شاهی کز او به نیمه شعبانطالع چو بدر شد رخ نیکو
خورشید بر بخاک قدومشسائید بهر کسب ضیا رو
ای عهده‌دار شخص شریفتیکتا به نظم گنبد نه تو
مقصود عارفان تو ز یا حقمنظور سالکان تو ز یا هو
روی تو سوی خالق و باشدسوی تو روی خلق ز هر سو
بیضا به نزد روی تو ذرهگردون بپیش پای تو چون گو
الحق زند ز رفعت پایهبا عرش آستان تو پهلو
دادن به کعبه نسبت کویتسنگ کمی بود به ترازو
ای آفتاب چهره عیان کنخفاش چند گرم تکاپو
تا کی زنند منتظرانتچون فاخته ز هجر تو کوکو
باز آ و ساز چنگل شاهیناز عدل آشیانهٔ تیهو
باز آ که مدعی رود از خودرسواست پیش معجزه جادو
ختم سخن توئی به میان آیتا چند این غریو و هیاهو
دست حق است دست تو داردبا دست حق که طاقت نیرو
باز آی و ساز جاری و ساریجوها ز خون خصم جفا جو
افتاده دین ز رونق باز آباز آر آب رفته در این جو
عاجز بود ز وصف جلالتنطق بلیغ و طبع سخنگو
شاها صغیر عبد کمینتنبود مگر به مهر تواش خو
دارد امید آنکه بزودیبیند رخ تو چشم تر او