گنج

شمارهٔ ۵ - در تهنیت عید مولود

۳۶ بیت
مرحبا عیدی که در آن شد ز رحمت فتح بابیعنی از برج نبوت سر برآورد آفتاب
مرحبا عیدی که در آن ز امر رب‌العالمینرحمه للعالمین برداشت از صورت نقاب
مرحبا عیدی که در آن چون دل صاحبدلانشد جهان روشن بنور حضرت ختمی مآب
الصلا ای عشق بازان الصلا ای عارفانمظهر حسن ازل بیرون خرامید از حجاب
ایکه دیدار حقت باید ببین او را که گفتمن‌رآنی قدر أی الحق آنشه گردون جناب
در شهود آمد ز غیب آن عالم علم لدنکز قفایش چاکر آسا جبرئیل آرد کتاب
هم ز کاخ رفعتش عرش معلا پایه‌ایهم ز بحر قدرتش دریای امکان یکحباب
هم میان اولیاء آنماه شمع انجمنهم میان انبیاء آن شاه فرد انتخاب
جن و انس و دیو ودد از رحمت او بهره‌وروحش و طیر و مور و مار از حضرت او کامیاب
دانه‌ئی بی امر آن سرور نروید از زمینقطره‌ئی بی‌حکم آن حضرت نبارد از سحاب
مصحف و توره و انجلیل و زبور از قول حقدر مدیح اوست یکسر فصل فصل و باب باب
بغض و حبش بهر اعدا و محبش پروردآنگناه اندر گناه و این ثواب اندر ثواب
چون بمحشر از شفاعت بهر امت دم زندمحو گرداند حق از لوح جز احرف عقاب
گرچه جرمت بیحسابست از حساب خود مترسایکه مهر او بود حسب تو در روز حساب
دشمن او نشنود هم دوستدارش ننگردآن یکی بوی بهشت و این یکی روی عذاب
پیچ و تاب حشر باشد منکرش را تابعشجز که از گیسوی حورالعین نبیند پیچ و تاب
جان فدای آن شهنشاهی که خواند عبد اوخویشرا شاه دوعالم شیر یزدان بوتراب
مرتضی آنکس که بی‌مهرش بدرگاه خداگر دعای انبیا باشد نگردد مستجاب
گفت احمد شهر علمم من علی باب منستجان من در شهر میباید شدن داخل ز باب
دشمن ار جوید از او دوری نباشد این عجبدایماً خفاش از خورشید دارد اجتناب
شاه مردان شیر یزدان آنکه در روز مصافاز نهیبش می‌شدی شیر فلک را زهره آب
برق تیغش آتشی بودی که گر خلق جهانخصم وی بودند جان جمله می‌کردی کباب
عرصه عالم ز رو به خصلتان خالی نشدتا نکرد آن شیرمرد بی‌بدل پا در رکاب
مهر و ماه و ثابت و سیار در هر روز و شبروشنی از خاک درگاهش نمایند اکتساب
چون ولای او نهد پا در میان قلب مخوفگر همه سیماب باشد خیزد از وی اضطراب
هیچکس زامرش نیارد روی بر تابد بلیبردن فرمان او فرض است بر هر شیخ و شاب
رهبر پیر و جوان شاهی که گر فرمان دهدبازگردد پیر را بار دگر عهد شباب
هرکه را برک و نوا بخشد بعمر خویشتنروی فقر و بینوائی را نمی‌بیند بخواب
دل بغیر او مبند ار تشنه فیضی بلیکی توانی کرد دفع تشنه کامی از سراب
مهرش آن اکسیر باشد کانکه را آید بدستمیتواند کرد قلب تیره خود زر ناب
قل کفی را گر بقر آن خوانده بی‌میدان که هستمرتضی مقصود از من عنده علم‌الکتاب
مهر احمد با ولای مرتضی توأم بودراستی گر جوئی احمد راسوی حیدر شتاب
خلق را احمد بوی میخواند گویا مولویبهر این گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب
هان مگو دیگر تماشای گل رخسار اونیست ممکن چونکه گل رفت و گلستانشد خراب
بین رخ فرزند او صابر به یاد روی ویآری آری بوی گل را از که جوئیم از گلاب
دست بر دستت تا دست علی دستش صغیردست از دستش مدار و رو ز درگاهش متاب