گنج

شمارهٔ ۴۱ - در مدح شمع شبستان هدایت شاه سریر ولایت

۳۰ بیت
یکی گشای دو چشم ار که نیستی احولببین یگانگی کردگار عز و جل
همه نمایش وحدت دهند تا به ابدهر آنچه نقش برآید ز کارگاه ازل
دو نقش نیست برابر باولین دومدو شکل نیست مقابل بدومین اول
خود از لسان تکون بیان کنند اشیاءکه نیست بهر خداوند ضدوند و بدل
نخست لوح ضمیرت بآب مهر بشویز نقش کینه و کبر و نفاق و مکر و حیل
سپس ز دفتر دل درس معرفت بر خوانکه مشکلات جهان جمله بر تو گردد حل
همین بس است ترا لااله الا هوهو المحیط و هو الاخر و هو الاول
نه اندر اسفل او را مکان نه در اعلینه اندر اعلی جز او کسی نه در اسفل
جمال وحدت او را تمام موجوداتیکایک آینه‌اند از مفصل و مجمل
همش ز مهر توان دیدن و هم از ذرههمش ز کوه توان جستن و هم از خردل
ولی بوجه اتم گر جمال او خواهیببین علی را خیرالکلام قل و دل
علی است آینه وجه علی اعلی راچرا که او بود انسان کامل اکمل
علی است خانه خدا کعبه را بده انصافخدا که جسم ندارد و را چه جای محل
ولی مطلق و استاد کارخانه حقبود علی ولی نفس احمد مرسل
بغیر احمد مرسل که هر دو یک نورندز فرد فرد رسولان علی بود افضل
به قبل و بعد نمایندگان راه نجاتز راه نسبت با آن ولی کل به مثل
ستارگان درخشنده‌اند زان خورشیدچراغهای فروزنده‌اند زان مشعل
ولی مطلق میدان ورا بدین معنیکز و گرفته و گیرد امور حق فیصل
گر او نبود نه امری بدو نه مأموریچه جای آنکه بگوئی امور بد مختل
از او هر آنچه معارف بر اولیا نازلاز او هر آنچه صحایف بر انبیا منزل
کس ار شناخت خود آننفس کل شناخته استخدای خویش و برون آمده ز غش و زغل
بدین کلام متین باید ار تو را تفسیرز عشق تیز تک آموزنی ز عقل کسل
بساجدین هبل گو که پیش پای علیبکعبه سجده نمودند جمله لات و هبل
شود هر آینه ز اسرار غیب عکس پذیردهی گر آینه دل به مهر او صیقل
خدای خلق نمی‌کرد نار نیران رااگر به مهر علی بود اجتماع ملل
علیست کنز خفی کش بروز عید غدیرحبیب حضرت حق کنز علم و کان عمل
بشد معرف او خلق را به استعدادنمود عارف در حق آن امیر اجل
ز بعد بیعتش ارخصم نقض بیعت کردشگفت نیست که از بوی گل رمید جعل
فلک غلاما ای آنکه خاک کوی تو رابدیده میکشد از روی افتخار زحل
کجا صغیر و ثنای تو خسروا بپذیرتو خود ز لطف کثیر این قلیل راز اقل