گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح اعلیحضرت شاه ولایت علی علیه‌السلام

۳۰ بیت
الا تا خویشتن بینی نبینی روی جانان رابلی ابر از نظر پنهان کند خورشید تابان را
مقام وحدت است اینجا تو و جانان نمی‌گنجداز آن مگذر که خود بینی ز خود بگذر ببین آن را
چو جویی آن صنم باز آی از دیر و حرم یعنیز پای جان خود بردار قید کفر و ایمان را
ز عشق آن پری ناصِح مکن منعم که می‌دانمنبیند این سر شوریده دیگر روی سامان را
من اندر خواب زلفش دیدم و حالم پریشان شدتو هم چون من شوی بینی گر این خواب پریشان را
وصالش جوی در محنت که توأم ساخته حکمتطواف کعبه و پیمودن کوه و بیابان را
گر افتادی ز پا می‌رو به سر کارد برون روزیجمال کعبه از پای دلت خار مغیلان را
ترش‌روییِ دی از پی بهاری آورد شیرینببینی سبز و خرم کوه و صحرا و گلستان را
به تحقیق ار گشایی دیدهٔ دل را توان دیدنخود اندر دامن ابر سیه گل‌های خندان را
شنیدی زنده دارد آب حیوان خضر را بازیتو هم در ظلمت گیتی طلب کن آب حیوان را
تویی آن کس که حق گوید نفخت فیه من روحیخود ار ناخوانده‌ای می‌پرس از آن کو خوانده قرآن را
بسی جای شگفت است این چو نیکو بینی ای انسانکه با آن روح رحمانی بری فرمان شیطان را
سیه گشته است چشمت از شتاب گردش گردوناز این رو می‌نیاری دید دست چرخ گردان را
خط پرگار دوران نقطه‌ای اندر میان داردبجو آن نقطهٔ مرکز مشو سرگشته دوران را
اگر آن نقطه را جویی صفت زان نقطه دان دائرمدارِ گنبدِ گردون، نظامِ مُلکِ امکان را
ز قُرب و بُعد آن نقطه است کآید در میان صحبتبیان سازند اهل دل چو شرح وصل و هجران را
اگر آن نقطه را خواهی محل جو در دل آنانکه دیو نفس کشتند و طلب کردند یزدان را
به دست صدق دامان گروهی گیر کز صفوتبه ناپاکی و بی‌باکی نیالودند دامان را
به درویشان عالی‌رتبتی پیوند کز همتفرو نارند سر مر تاج قیصر تخت خاقان را
سخن بی‌پرده گر خواهی ز جان شو بندهٔ آنانکه راه بندگی پویند از جان شاه مردان را
شهنشاهی که آید هر که در خیل غلامانشبه خود همدوش بیند آدم و نوح و سلیمان را
برای هرچه جز حق فرض کن آغاز و پایانیبه دست مرتضی دان امر آن آغاز و پایان را
مجو بی‌مهر او غفران حق کاندر صف محشربه شرط مهر او دارد خدا مبذول غفران را
شها ای کوه حِلم و بحر علم و معدن حکمتکه از خو آن عطای خویش دادی لقمه لقمان را
تویی مقصود از این مطلب تویی منظور از این معنیکه حق بر صورت خود خلق فرموده است انسان را
تو روشن می‌کنی ماها چه آفاق و چه انفس راتو روزی می‌دهی شاها چه کافر چه مسلمان را
شهنشاها تویی کت بینم اندر حیطهٔ قدرتمسخر شش جهت هم پنج حس هم چار ارکان را
صلت خواهم بدین اشعار و آن این است کافزاییبه روح پاک پیر و باب من اکرام و احسان را
چه گویم من به وصفت با وجود اینکه می‌بینمدر اوصاف تو از قول خدا آیات قرآن را
صغیر از شرم شد خاموش آری کی بود در خورثنای چون تو دانایی من ناچیز نادان را