گنج

شمارهٔ ۲۷ - در مدح شهاب‌الثاقب حضرت مولی‌الموالی علی علیه‌السلام

۶۸ بیت
فغان ز عشق که آسان نماید اول بارچو مدتی گذرد سخت میشود دشوار
گمان عاشق بیچاره اینکه بی‌زحمتتوان رسید بوصل و گرفت کام از یار
ولیک یار پریوش ز غمزهٔ دلکشچو دید از دل عاشق ربوده صبر و قرار
ز طره سلسله اندازدش بپا اولکه تا برون رود او را ز سر هوای فرار
سپس طریق وفا را بر او کند مسدوددر جفا بگشاید بروی او یکبار
گهی دهد بکف ترک چشم ز ابر و تیغکه چاک چاک نماید از او دل افکار
گهش ز ترکش مژگان بسینه مجروحخدنگ‌ها به یکی دم زند هزار هزار
بزخم دل نمک و مشگ گاه‌گاه او رابریزد از لب می‌گون و جعد غالیه‌بار
ز داغ نقطه خال سیاه خود کندشبگرد عالم سرگشته گاه چون پرگار
گهی بگوید خونش بدل کنند اعداگهی بگوید سنگش بسر زنند اغیار
بکار خویش بخنداندش بشیوه برقبحال خویش بگریاندش چو ابر بهار
گهی چو بلبلش آرد بنغمه و گاهیدهد بکنج خموشیش جا چو بوتیمار
گهی بگوید از کیش خویش دست بکشگهی بگوید ز آئین خویش دل بردار
گهی نماید ابرو که این ترا قبله استنبود باید با کعبه و کنشتت کار
گهی بگوید بگسست بایدت تسبیحگهی بگوید بر بست بایدت زنار
گهیش بالش و بستر بشیوه مجنونیکی ز خاره بیاراید و یکی از خار
گهی چو موسیش از جلوهٔی کند مدهوشگهی چو عیسی بهرش بپا نماید دار
گهی نهد چو ذبیحش بحلق تیغ و گهیبجان و دل چو خلیلش ز غم فرو زد نار
گهی بچاه در اندازدش چو یوسف و گاهدهد بباد فنا هستیش سلیمان وار
گهش بهجر چو یعقوب جان کند مهجورگهش ز غصه چو ایوب تن کند بیمار
گهی ببطن نهنگ بلاش چون یونسدهد مقام که تا مسکنت کند اظهار
غرض ز جانب معشوق چونکه بر عاشقعتاب و جور و جفا زین قبل رود بسیار
بهرطرف که کند روی گرد خود بیندز خشت غصه و غم تا فلک کشیده حصار
ز پا درآید و بیخویش گردد و دیگرنمی‌ بخندد شاد و نمی‌ بگرید زار
نه آگهیش ز عقلست و نی زدین نه ز دلنه با کسش سر انس و نه حالت گفتار
نه شوق نام دگر دارد و نه غصه ننگنه پا ز کفش کند فهم و نی سر از دستار
نه فکر سود و زیان و نه قید عیب و هنرنه عاقلست و نه مجنون نه مست و نه هشیار
چو دید یار بدینگونه حال عاشق خویشبسوزدش دل سنگین و را بحال نزار
جفا بدل بوفا سازد و بدلجوئیبیایدش بسر آن لعبت پری رخسار
کشد ورا ببر و پرده گیرد از عارضبآب لطف همی شویدش ز چهره غبار
مر آن بلاکش مهجور باز دریابدحیات تازه ز فیض نسیم وصل نگار
دو دیده باز کند از هم و بدار وجودبغیر یار نیاید بچشم او دیار
چو شیر و شکر با یار خود در آمیزدیکی شوند و دوئی از میان رود بکنار
دگر دو خواندنشان کافری بود زان پسچو جان حیدر کرار و احمد مختار
همان دو نفس مقدس که هست وحدتشانچو آفتاب عیان در بر اولوالابصار
همان دو صورت انور که معنی ایشانکند ندای انا الله واحد القهار
همان دو جان مجسم که هستشان یکسانطریق و پیشه و آئین و شیوه و کردار
همان دو روح مکرم که شد به خم غدیرفراز دست مشیت ز ایزدی در بار
گرفتشان ز عذار یگانگی پردهکه تا بوحدتشان ماسوی کنند اقرار
هنوز اهل دل از گوش جان همی شنوندندای وحدت‌آمیز سید ابرار
که هرکه بنده مولائی من است او راعلی است سید و مولا و سرور و سالار
زهی شریف مکان و خهی رفیع مقامکه گشت کشف در آنجا خدای را اسرار
لسان حق ید حق را بامر حق از لعلهمی بوصف فرو ریخت لؤلؤ شهوار
کرام را ز ازل تا ابد نمودی وصفبه مدح ابن عم خویش حیدر کرار
الا که جویی دیدار شاهد وحدتبکوش تا که شوی خویش قابل دیدار
اگر که قابل دیدار او شوی فکندتو را در آینه عکس از جمال پر انوار
علی عالی اعلا که اهل بینش رابود بدیده عیان نورش از در و دیوار
علی که باشد امروز قاسم الا رزاقعلی که باشد فردا قسیم جنت و نار
علی که یافت چو از غیب ذات خویش ظهورز کاروان وجودش بدست بود مهار
هم اختیارش فرمانده قضا و قدرهم اقتدارش دائر مدار لیل و نهار
بهر طرف نگری رو بسوی او داریچه در جنوب و شمال و چه در یمین و یسار
مطیع نفس نفیسش در انفس است انفاسرهین پرتورویش در اعین است انظار
شریف جانی کاورا علی بود جانانخوشا بحال دلی کش علی بود دلدار
حلاوت رطب مهرش آن چشد که سبکتوان بنخل برآید چه میثم تمار
هوای عالم عشق ورا پرد مرغیکه بال وام نماید ز جعفر طیار
کس ار بنصرت او در زمانه شد منصورز نیک بختی دارین گشت برخوردار
گرفت کام ار این گنبد ترنجی دورگزید مهروی نکو در این سپنجی دار
بحیرتم که چه گویم بمدح آنکه اگرشود بحور مداد و نه آسمان طومار
قلم شود همه اشجار و تا به یوم نشورشوند جن و ملک سر بسر صحیفه نگار
یک از دو صد ننویسند دو صف آن انسانکه بندگان درش را همی رود به شمار
بر آستانش بی پا و سر گدایانندکه هستشان به گدائی ز پادشاهی عار
زنند بوسه بدرگاه مرتضی و زندبخاک درگهشان بوسه گنبد دوار
یکی ز جمله چو صابر علی که سر تا سرتو ان در آینه‌اش دید طلعت اخیار
در او نهفته ز اهل یقین هر آن خصلتاز او پدید ز ارباب دین هر آن آثار
منم صغیر که خاک قدوم آن شه راکشم بدیده بصد عجز و لابه‌و زنهار
بهر مقامم جز آستان او بی‌میلز هر طریقم غیر از طریق او بیزار
بدهر تا که بود این اثر ز مرد راکه کور میشود از دیدنش دو دیده مار
ز دوستان علی (ع) دشمنان او مغلوببحق جاه محمد (ص) و آله الاطهار