بخش ۶ - در معنی طلب و قبح سوء ظن
طالب مسکین کجایی گوش گیرمَشک بیآب طلب بر دوش گیر
باز گویا چشم فهمت خواب رفتنه پی آب این چنین بیتاب رفت
یا که نشنیدی تو گفتار مرایا نکردی فهم اسرار مرا
زآنچه گفتم با تو اندر این کتابباز پنداری که رفت او بهر آب
هست عباس علی خود بحر جودچشمه ایجاد و ینبوع وجود
هفت بحر از بحر جودش یک نم استبحر امکان خود جهانی زآن یم است
تا نپنداری که رفت از بهر آبسوی میدان با چنان شور و شتاب
رفت با مشک از پی آب طلبتا تو را آموزد آداب طلب
دعوت عشق است بانگ العطشآن صدا را دست و سر کن پیشکش
داعی حق چون زند بانگت به خویشسر به کف بگذار و رو مردانه پیش
دست از هستی فرو شو سوی اوچون فتادت دست، سر کن گوی او
چون فتادت دست از دوش ای پسرسینه کن بر تیر عشق او سپر
چون فتادت دست بر دندان تو مشکگیر،تا گرید فلک بر خود ز رشک
زآنکه از حمل امانت آسمانکرد اباء و کرده ای تو حمل آن
چونکه دست افتاد از دوشت به تیغسینه بر تیرش سپر کن بی دریغ
سینهات چون شد ز ناوک چاک چاکچشم را کن وقف بر تیر هلاک
چون به تیرش چشم را کردی نیازکن به تیغش زود گردن را دراز
چون جدا شد سر ز دوشت بی درنگاستخوان خویش را کن وقف سنگ
هست یعنی تا که آثاری ز توآید اندر عشق او کاری ز تو
چون نماندت هیچ آثاری بجاگشتهای در وی فناء فی الفنا
در حسین(ع) اینسان علمدار حسین(ع)شد فنا تا یافت اسرار حسین(ع)
کرد سر سودا به بازار حسین(ع)در دو عالم گشت سردار حسین(ع)
در ره حق داد دست حق پرستدست ها شد جمله او را زیردست
چون یدﷲ دست عباس علی استپس یقین دست خدا دست ولی است
پس مکن با پنجه حق پنجه توگر نخواهی پنجه جان رنجه تو
پنجه کردن،ظنّ بد، و اندیشه استکآن تو را بر پای فکرت تیشه است
تیشه چو ن بر ریشه فکرت زنیسد شود ره، تو عبث جان میکَنی
سوء ظنّت سیّما نسبت به پیرز اوج رفعت بازت اندازد به زیر
تا تو از پستی دگر از اوج جانلاشه خود را کشی هیهات دان
ور کشی هم شاید اما ظنّ بدگرددت زآن بعد حبلٌ مِن مسد
ظن بود بدخاصه، ظنّ بد مآلخاصه نسبت بر خداوندانِ حال
انّ بعض الظنّ اثم آن شاه فردگفت پس تو گِرد ظنّ بد مگرد
در طلب تو حُسن ظن را پیشه کنریشه افکار بد را تیشه کن
ورنه در دل ظنّ باطل ریشه کردشد چو محکم ریشه ات را تیشه کرد
ریشه چون در خاک محکم شد دگرکی برون آید به زودی با تبر
در نیاید گر کنی خود را هلاکریشهٔ محکم دگر یکجا ز خاک
هر چه آری ریشه بیرون با تبرباز بینی ریشههای سر به سر
ماند ار یک ریشه باز آن هم قوامیابد اندر خاک و گردد کار خام
همچنین دان ریشه ظنّ و خیالچون قوی شد قطع آن باشد محال
چون قوی شد ریشهات را برکندپس مهِل کآن ریشه در دل جا کند
تا نگردیده است ریشه ظن، قویبرکنش زود از زمین معنوی
ره مده ظن را به دل آسوده باشیا چو دادی زودش از دل برتراش
ظن نباشد شیوة اهل طلبصاحب ظن، غافل است و بیادب
بی ادب را ره برآن درگاه نیستمیرود بیخود دلش در راه نیست