بخش ۵۵ - در شرح حال خود و رجوع به قتال آن شاه ذوالجلال
هرچه نوشد می ز خُمّ وصف دوستساغر دیگر ز ساقیش آرزوست
بشنو ای دل وصف شاه ذوالکرمکز ترشح می نگردد بحر کم
این سخن ها رشحی از بحر من استبحر مملو زآب وصف ذوالمن است
قطره ای زین یم نگفتم من تمامگرچه بی پروایم از غوغای عام
نه از آن ترسم که جهال علومبر سر آرندم ز نادانی هجوم
یا دَرَم گر پرده را یکباره منباید از گیتی شوم آواره من
نیست پروا هیچ از این همواره اممن خود از کون و مکان آواره ام
در جهان یک مو تعیّن نیستمخود ندانم از کجا و کیستم
چه غم از عالم بود دیوانه راگرچه میبینم پر از غم خانه را
گرچه غم برکند ریشه هستیاملیک هم باشد پناه هستیام
غم مرا شاید، که غم پرورده امسالها شد که به غم خو کرده ام
جان من بسیار از غم شاکر استزآنکه اندر ماه و سالم یاور است
گرچه هر دیوانه شاد و بی غم استلیک این دیوانه با غم همدم است
مرحبا ای غم که دمساز منیروز و شب همراه و همراز منی
گر نبودی تو دگر یارم که بوددر همه احوال مختارم که بود
از جنینی تو شدی با من جلیستا کنون بودی به هر حالم انیس
می نخواهم مونسی غیر از تو منزآنکه افزون دیده ام خیر از تو من
کس نداند که مرا سامان کجاستدر جهانم دل کجا و جان کجاست
داشتم روزی دلی لبریز خونمی ندانم در کجا باشد کنون
آنقدر دانم که روزی گفتمشدر کجایی روز و شب، وآشفتمش
بس پریشان گشت و با من راند خشمتاخت از خانه برون از باب چشم
در به در گردید و او را این سزاستحالیا دیگر نمیپرسم کجاست
ور بپرسم کس ندارد زو سراغخانه باد است پندارم چراغ
ور ز جانم پرسی احوال ای ندیمشد فدای خاک پایی در قدیم
ور ز سر پرسی ز دوش انداختمبر سر سودای عشقی باختم
نه دگر دل دارم و نه جان و سرجمله شد ز اقلیم هستی در به در
سایر سامان و وضعم را قیاسگر کنی زین روست ای مجنون شناس
نیستم از مال دنیا حبهایخانهای، ملکی، کتابی، جبهای
گر که مالی بود هم بر باد رفتنه همین بر باد، بل از یاد رفت
کی بود بر یاد من جز نام پیرنیست باقی هیچ جز پیر ای فقیر
چیست دنیا تا تو بندی دل بر آنسود او هیچ است چه جای زیان
نی کنون از مال دیناری مراستنه حسابی با کس و کاری مراست
خلق دنیا را نبینم سال و ماهصدق قولم را خدا باشد گواه
ور معاشم را تو پرسی کز کجاستما خدا داریم و او رزّاق ماست
تو چه میدانی که جانت تیره استدیده ات بر مال دنیا خیره است
غیر حق را من عدم پنداشتموین عدم را جای خود بگذاشتم
مر مرا مولا کفیل و کافی استغیر مولا باطل و اطرافی است
این همه از بهر آن گفتم که نیستهیچ پروائی ز غیرم، غیر کیست
نیست باکیم ار سخن را جا زنمدامن این خیمه را بالا زنم
بلکه هم این خیمه را از جا کنموین فضای تنگ را صحرا کنم
پرده را بردارم و گویم سخنفاش سازم یکسر اسرار کهن
تا تو دانی من قلندر پیشهامنیست هیچ از ماسوا اندیشهام
کیست غیر از حق که من ترسم از اوغیر حق در خانه هستی مجو
لیک زآن ترسم که از تقریر پیربگذرم وین نیست خود تقدیر پیر
چون مرا او داشت در کار بیانخود معیّن کرد مقدار بیان
گفت دستوریت نبود بیش از اینوآنچه گویی کس نگفته پیش از این
پرده را از حرف یکجا برمدارخلق را بر خود به شور و شر مدار
نیستم راضی اگر ز ین بیشترپرده برداری ز راز مستتر
هست یاد آن صحبت دیرینهامبحر مواج است ورنه سینهام
هرچه خواهی گوهر اندر بحر ماستبحر حکمت جاری اندر نهر ماست
نهر جانم هست با یم متصلکم نیاید آب ازاین نهر، ای دو دل
چشمه عشق است نظم مثنویهرچه برداری شود آبش قوی
تا که حق با ماست این دریا پر استتا به روی آب این یم را دُر است
جان سامع گرچه دریا خور بودهرچه نوشد باز این یم پر بود
حق تو را توفیق بدهد هر دمیتا نبینی بحر ما را در کمی
حق نبندد بر تو یک دم باب فیضتا همی نوشی از این یم آب فیض
چون به روی ما گشود این باب راگو ببندند اهل کوفه آب را
آنکه نوشاند حقش آب حیاتمر ورا حاجت چه با آب فرات
گر لبش از تشنگی خشکیده استخشکیای کی بحر جانش دیده است
کی شنیدی هرگز از برنا و پیرکآب را بندند بر طفل صغیر
خاصه آبی را که مهر فاطمه(س) استز آب او خاموش نار حاتمه است
فاطمه(س) اصل حیات است ای عیارعرش دارد بر وجود او قرار
بست کوفی از عناد دائمهآب را بر روی آل فاطمه
نک بجا بگذار ظلم اهل کینگو سخن از عدل آن دریای دین
ذوالفقار عدل را کو در نبردچون برآورد از بحار سبعه گرد
غیر را بارید از او آتش به فرقیا که زد بر خرمن اغیار برق
چون دم از حق داشت بر تفسیر لاده زبان گردید در تقریر لا
از لمن دم زد به ملک نشأتینواحد القهار باﷲ الحسین
یعنی اندر دار هستی ای ولیکو وجودی جز حسین بن علی(ع)
این سخن برهان ندارد پیش عقلعشق میخندد ولی بر ریش عقل
عقل را کن تیغ برهان در غلافدر مقام عشق، تو حکمت مباف
تیغ لا برکش به فرق غیر عشقتا به الاّ برخوری در سرّ عشق
این سخن ها شرح حال عاشق استگوش عاشق حرف ما را لایق است
گوش عشقی گر تو را نی بر سر استحرف ما مشنو که حرفی دیگر است
وا بِهِل ما را به حال خویشتنتا که خود نوشیم قال خویشتن
تو بخواب راحتی در بسترتحال طوفان خورده نآید باورت
من که فُلکم غرق طوفانِ غم استهرچه گویم حالت خود را کم است
کشتیام بشکسته، بَحرم منقلبباد ناهموار و جانم مضطرب
چون شود محسوس بر تو حال منکی کند در تو اثر اقوال من
پس تو رو، من دانم و گفتار مننیست بر دوش تو هرگز بار من
گفتگو کم کن که در میدان عشقمیزند شمشیر لا، سلطان عشق
گشته نزدیک آنکه این اشیاء همهبر عدم گیرند راه از واهمه
گرچه قهرش داد اشیاء را امانلیک از انذار حق غافل ممان