گنج

بخش ۴۶ - خطاب‌ بحر آفرین‌ به‌ دریاها

۲۳ بیت
بحرها طغیان خود را وانهیدجملگی‌ بر جای خود ساکن‌ شوید
کرده خون عاشقان امروز جوشمر شما بنهید این‌ جوش و خروش
از برای عشق‌ این‌ خونها شدهروی دشت‌ از موج خون دریا شده
عاشقان را آنقدر جوش دل است‌جوش و طغیان شما بی‌ حاصل‌ است‌
تا توانی‌ گو دل عاشق‌ بجوشبحر را نبود چنین‌ جوش و خروش
عاشق‌ دیوانه‌ را زد بوی خونبر دماغ‌ و گشت‌ سر تا پا جنون
بحر خون گردیده چشم‌ عاشقانکرده طوفان بحرهای جانشان
مر شما را از تعشق‌ بهره نیست‌پیش‌ بحر جان عاشق‌ زهره نیست‌
بحرها را چیست‌ جوش و انقلاب‌زهرة شیران شده است‌ امروز آب‌
جوش دل ها زهره ها را پاره کردجوش دریا را که‌ بتوان چاره کرد
خاصه‌ این‌ دریا که‌ بحر وحدت‌ است‌ماهی‌ و موجش‌ جلال و سطوت‌ است‌
وآن نهنگانش‌ همه‌ دریا دِلندباطناً دریا به‌ ظاهر ساحلند
هین‌ مثال بحر را بر کف‌ مزنتو چه‌ دانی‌ سرّ دریا کف‌ مزن
بحر چبود پیش‌ بحر جان مانسبت‌ او چیست‌ با طوفان ما
نیم‌ جوشی‌ بحر گوهر زای عشق‌گر کند عالم‌ شود دریای عشق‌
گر نهنگش‌ برگشاید پرّ و چنگ‌بحر امکان بهر او سخت‌ است‌ تنگ‌
بحرها بنهید این‌ تشویش‌ راجوش و آشوب‌ و خروش خویش‌ را
گرچه‌ ز امر حق‌ دگر امروز هی‌روز طوفان است‌ و آبی‌ لیک‌ نی‌
مر شما ساکن‌ شوید از اضطراب‌وا گذارید اغتشاش و انقلاب‌
زآنکه‌ این‌ طوفان نه‌ آبی‌ خونی‌ است‌وز برای عاشقان بی‌ چونی‌ است‌
چون شما از مهر ما کردید جوشوآمدید از بهر ما اندر خروش
صد هزاران عزّت‌ از ما یافتیدعمق‌ و بسط‌ و هیبت‌ از ما یافتید
مر شما را قسمت‌ از ما گنج‌ بودقسمت‌ عاشق‌ بلا و رنج‌ بود