گنج

بخش ۳ - در جرح منکرین‌ مشرب‌ عرفان و معنی‌ استقامت‌ در اعمال و ایمان

۶۴ بیت
دین‌ خلقی‌ تا دهد شیطان به‌ باددر میان آورد علم‌ اجتهاد
اجتهادی کاوّلین‌ بار آن حسودخود به‌ ترک سجدة آدم نمود
ور نه‌ علم‌ دین‌ مقام دید بودکی‌ رهین‌ِ منّت‌ تقلید بود
هر زمانی‌ هم‌ که‌ صاحب‌ سینه‌ایهست‌ حق‌ را طالب‌ آیینه‌ای
بو کز آن آیینه‌ از تقلید و ظن‌وا رهد اندر یقین‌ گیرد وطن‌
گردد اندر جان شیطان رجیم‌مشتعل‌ آن آتش‌ حُقد قدیم‌
کز چه‌ این‌ بایست‌ روحانی‌ شودباز خاکی‌ زاده رضوانی‌ شود
بوالبشر را کش‌ پدر بُد در فنونمن‌ به‌ حیلت‌ کردم از رضوان برون
خواهد این‌ گیرد چرا جای پدررو کند بر جنت‌ عدن از سقر
لاجرم ریزد برون از وسوسه‌آنچه‌ دفن‌ استش‌ به‌ خاک مدرسه‌
می‌زند همواره راه از باطنش‌تا بگرداند خیال فاطنش‌
که‌ مرو این‌ ره که‌ دارد صد خطراول اینجا کرد باید ترک سر
از کجا کردی یقین‌ کاینجا ره است‌این ولی‌ از راه و مقصد آگه‌ است‌
مر ندیدی اینکه‌ هرجا چاه بودهر که‌ دیدی بَند مال و جاه بود
مرشدی اسباب‌ دکان داری است‌برخلاف‌ آنچه‌ می‌پنداری است‌
هست‌ هر جا مرشدی رهزن بودزین‌ معارف‌ باز بهتر ظن‌ بود
این‌ زمان که‌ جحت‌ از تو غایب‌ است‌ظن‌ بود حجت‌ که‌ حکم‌ غالب‌ است‌
این‌ طریقت‌ که‌ رسیده است‌ از اماماز چه‌ نبود منتشر در خاص و عام
شرع را بنگر که‌ باشد شاهراهاندر این‌ ره رو نیفتی‌ تا به‌ چاه
رو در این‌ راهی‌ که‌ رفتند این‌ رَمه‌هست‌ راه شرع دور از واهمه‌
هست‌ سلّمنا طریقت‌ هم‌ رهی‌نیست‌ آن را رهنمای آگهی‌
اینکه‌ دارد ادعای رهبریهست‌ دکان دار و خواهد مشتری
نیست‌ رهبر بلکه‌ خود نبود به‌ راهچون توان رفتن‌ ز دلوِ او به‌ چاه
صد هزاران شبهه‌ آرد اینچنین‌تا وِرا گردانَد از راه یقین‌
ور به‌ وسواسش‌ خلیلی‌ نگرودقول آن مردود حق‌ را نشنود
از لباس آدمی‌ آید برونتا مگر خوانَد بر او زین‌ ره فسون
زآنکه‌ جنسیت‌ به‌ غایت‌ جاذب‌ است‌هر به‌ جنس‌ خویش‌ جانش‌ راغب‌ است‌
جلوه گر زین‌ رو به‌ شکل‌ آدمی‌گردد ابلیسش‌ ز بهر همدمی‌
بر سرش عمامه‌ و وعظ‌ و فسوناز در تقوی و زهد آید برون
کرده مر عمامه‌ را تحت‌ الحنک‌هم‌ به‌ سلک‌ اهل‌ منبر منسلک‌
خاصه‌ در وقتی‌ که‌ با حُسن‌ کلاماز درِ عرفان در آید با عوام
که‌ من‌ اینک‌ عالم‌ ربانی‌امعالم‌ِ هر علم‌ِ باید دانی‌ام
ذوفنون عصرم و عالی‌ نصاب‌هست‌ تألیفاتم‌ افزون از حساب‌
گفته‌ ام گر دیده باشی‌ مثنویکآن به‌ است‌ از مثنوی مولوی
مولوی سنّی‌ و صوفی‌ بوده است‌حرف‌هایش‌ جمله‌ جبر آلوده است‌
صوفیان سنّی‌ طریقند از قدیم‌جمله‌ گمراه از صراط مستقیم‌
شیعه‌ را با سنّی‌ و صوفی‌ چه‌ کارباید از این‌ قوم بودن برکنار
ما بسی‌ کردیم‌ در اخبار سیرذکر صوفی‌ در کتب‌ نبوَد به‌ خیر
مرد صوفی‌ را بود در اصل‌ و فرعبس تخالف‌ با شریعت‌ و اهل‌ شرع
صورت‌ مرشد بود معبودشانگر روی سوزی ز نار و دودشان
ور تو گویی‌ این‌ بر آنها اِفتراست‌افتراء گفتن‌ بر این‌ مردم رواست‌
تا نگردد کس‌ به‌ پیرامونشانهم‌ نیفتد در چَه‌ از افسونشان
گر حسابی‌ بود حرف‌ صوفیانچون نمی‌ کردند بر منبر عیان
تا چو ما آقا و عالی‌ شأن شوندحرفشان را جمله‌ خلقان بشنوند
پس‌ یقین‌ اقوالشان مرتد بُوَدکه‌ به‌ ما باب‌ بیانشان سَد بُوَد
حرف‌ ما را بین‌ چسان باحجت‌ است‌جمله‌ نعت‌ مصطفی‌(ص) و عترت‌(ع) است‌
صوفیان بیگانه‌ از این‌ مذهب‌اندیا که‌ جوکی‌ یا نصاری مشرب‌اند
الغرض زینگونه‌ تهمت‌ بر کراممی‌زند تا در شک‌ افتند این‌ عوام
ابلهانی‌ هم‌ که‌ از ره غافلندپیرو اقوال قوم باطلند
خویش‌ را یکباره کور و کر کنندقول آن خنّاس را باور کنند
جمله‌ عالم‌ زین‌ سبب‌ گمراه شدکم‌ کسی‌ ز ابدال حق‌ آگاه شد
قول ایشان بانگ‌ غول است‌ ای جوانز استماع بانگ‌ غول از ره ممان
شیر مردی کش‌ بود در ره ثبات‌کی‌ کند بر بانگ‌ غولان التفات‌
گوش دل بگشا به‌ قول مولویتا نلغزی از صراط معنوی
آن خداوندان که‌ ره طی‌ کرده اندگوش وا بانگ‌ سگان کی‌ کرده اند
مه‌ فشاند نور و سگ‌ عوعو کندهر کسی‌ بر خلقت‌ خود می‌تند
خود تو گر مرد رهی‌ مردانه‌ باشبانگ‌ دیوان را بهل‌ دیوانه‌ باش
ور که‌ هر دم از صدایی‌ ای امین‌مانی‌ از ره، تو زنی‌ نی‌ مرد دین‌
رو بخوان در مثنوی ای مرد رازقصه‌ آن مسجد مهمان گداز
مرد را گر دل ز بانگی‌ می‌ گسست‌کی‌ طلسم‌ آدمی‌ کُش‌ می‌ شکست‌
این‌ طریقت‌ سرّ دشت‌ نینواست‌طعنه‌ خلقان خروش اشقیاست‌
کی‌ نهیب‌ و اجتماع آن سپاهگشت‌ جانبازانِ حق‌ را سَد راه
جانب‌ مطلب‌ کش‌ از کف‌ هِشته‌امباز ران کز دست‌ شد سر رشته‌ام
نصرتی‌ باید کنون از شاه دلتا نمایم‌ رشته‌ها را متّصل‌