بخش ۲
مدتی بُد کز کسالت های دلبود ساکن بحر گوهر زای دل
مرغ نطقم جا به ویران کرده بودسر به زیر بال حرمان برده بود
حالیا بحر سخن شد موج زنریخت زآن بیرون گُهرهای سخن
بار دیگر بحر نطقم کرد کفهر کفی زآن گشت بحری پر صدف
هر صدف از گوهر اسرار پردُرج در هر گوهری بحری ز دُرّ
هر دُری زآن زینت تاج شهانلؤلؤ لالای بحر عقل و جان
عقل چبود صورت معنای عشقیک بخار از بحر گوهر زای عشق
پیش از این کاندر بیان مثنویبُد ز عشقم خط معنی مستوی
بود نطق عشق بی گفتار منناطق اندر زبدة الاسرار من
یعنی آنکه من نبودم در میانعشق، خود میکرد نعت خود بیان
اندر آن هنگامه و ساز و خروشبحر معنی ناگه افتادم ز جوش
از شه عشقم ز راه علتییافت کلک اندر نگارش مهلتی
خود نزاد این مدت از آن مهلتمطفل معنی ز امهات فکرتم
دل غمین آن بتِ دلبرده بودیعنی از سرمای هجر افسرده بود
تا کنون کایام مهلّت شد به سرداد از نو شاخ معنی برگ و بر
هست از هجرت به تاریخ ای غیاثالف و مأتین و ثماتین و ثلاث
ریشه فکرم در این مدت قویشد حقیقت بهر نظم مثنوی
پس چه باک ار مثنوی تأخیر شدزآنکه در وی حبل ما زنجیر شد
طفل طبعم گر به مهلت پیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد
مثنوی شیر است و جانها طفل وشهردم از پستان فکرم شیرکش
تا تو طفلی شیر بخشد دایهاتچون شدی بالغ دهد مِی پایهات
تا تو طفلی میدود شیر از پِیاتچون شدی بالغ نشاید جز مِیات
طفل شیری، تا تو اندر پرده ایکیست بالغ رند می پرورده ای
باده،طفلِ شیر را ملحوظ نیستطفلِ مِی هم از لبن محظوظ نیست
زبدة الاسرار یعنی این کتابلاجرم هم شیر دارد هم شراب
پیش از این گفتار من در مثنویطفل جان را شیر بود ای معنوی
زین سپس نظمم شراب بی غش استداند این رندی که از مِی سرخوش است
شیر ای جان بهر طفل نو بودباده قوت عارف رهرو بود
کیست عارف آنکه جز مطلق ندیداحولی را هِشت و غیر از حق ندید
چشم احول کز دوبینی در خطاستگر که یک تن را دو بیند بس بجاست
مهر و ماه اندر تجلّی ای عموهر دو نورند این به هر احول مگو
شب که شد خورشید پنهان در حجابنورش ار احول نِهای از مه بیاب
نور شمس از ماه پیدا شد به شبمه به خورشیدت رساند در طلب
نک شب است ای جان که آن رخشنده مهردر حجاب معرفت پوشیده چهر
ماه دارد روشنی زو اندکیبلکه با شمس است در معنی یکی
شب ز مه شد صبح اعنی صبح نورزو منور عصر عارف در ظهور
می رساند ماه بر صبحت هلهماه، شیخ و صبح، قطب سلسله
شیخ، ماه و قطب، همچون آفتابفیض نور شمس را زین ماه یاب
شیخ و قطب این اصطلاح مبتدی استور نه در وحدت بجز یک ذات نیست
شمس رحمت را ولی اندر ظهورخوانی ار ماه منور، نیست دور
آن موحد کش بود دل شه شناسخود شناسد شاه را در هر لباس
وآن دوبین کو ناشناس و احول استتا به آخر کور همچون اول است
تو مگو کاین اختلافات از کجاستچون مساوی فیض رحمانی به ماست
اختلاف از حق چرا در فطرت استیا نباشد اختلافی صحبت است
اختلاف اعراض را زیبنده بودیا حقیقت ماهی از سر گنده بود
نیست بالا آنچه در پایین بودآب از سرچشمه پالائین بود
آری از بالاست اما ای فقیراین نشاید گفت بار آور به زیر
این تخالف یعنی اندر کثرت استاختلافش نی ز اصل وحدت است
این تخالفها که بینی ای پسراز صور دان نی ز وهاب الصور
آن موحد را که شد وحدت مقامآنچه بیند متفق بیند تمام
زآنکه آنجا غیر یک ﷲ نیستهیچ وصفی را در آنجا راه نیست
چون تو اندر کثرتی ای بوالکربگر که بینی اختلافی نی عجب
باز بشنو گوش و هوشت گر بجاستاینکه اصل اَحولیها از کجاست
چونکه حق خاک تو در خلقت سرشتعقل و شهوت را به حکمت در تو هِشت
زینکه طاعت بهر عقل است از ازلکرد حق امرت به طاعات و عمل
کاصل آن طاعات تمکین از ولی استاین بیان را پست کردن ز اَحولی است
پس هر آن کو عقل خود را واگذاشتوز عمل خود را معاف و دور داشت
شهوت از طاعت نماید تارکشتا کند آخر دوبین و مشرکش
ای عمو، جو داروی چشم عمابل ز رنج اَحولی یابی شفا
چیست دانی داروی چشم ضریرخاک پای مرد حق یعنی که پیر
تا توانی شو به هر سو پی سپراز پی آن کُحل ما زاغ البصر
بو زننگ اَحولی ها وا رهیبر سر ای جان تاج بینش بر نهی
ای علی رحمت ای شاه امینکه تو داری داروی چشم دوبین
اَحولانی را که دارند آن گلهسرکشی از امر قطب سلسله
ز ابلهی دانند حق گوساله رانی پیمبر نوح نهصد ساله را
نزد ایشان پیر فاضل مرتد استو آنگهی زندیق جاهل ارشد است
هِشته عم ارشد پرمایه راخوانده بابا عمه همسایه را
از منور شاه فاضل سرکشندلیک با بوجهل جاهل دلخوشند
با صفیالحق خیال دونشاناز حسد در رگ فزاید خونشان
دِه ز رنج اَحولی باری شفاجانشان را چون تو داری این دوا
ور زنور قابلیت بیفرندچون خران در جهل بوجهلی درند
تیر قهر خویش را دستور دِهیعنی آن چشم دوبینشان کور بِه
یا ببَر ز آیینه دل زنگشانیا که ما را کن خلاص از ننگشان
خاک پایت داروی چشم و دل استآن دلی کش قابلیت حاصل است
آن دلی کز رنج حُمق آزاده استنی دل احمق که اُعمی زاده است
دیده ای را کُن تو دارو کآن عماستکوری اش نه از حُمق و آسیب قضاست
زآنکه رنج حُمق را نبَوَد دواهست گوید مولوی قهر خدا
رنج کوری لیک شد درمان پذیرشو پی درمان آن جویای پیر
رو پی مردم تو گر مردم رگیکی توان بودن کم ای جان از سگی
جان ز عشق ای جان من مردم بودهرکه را این سَر نباشد دُم بود
از ازل خلق جهان را تا ابدامتحان حق همین است ای ولد
عبرتی گیر از بلیس پر ز شککآن لعین بود اول از جنس ملک
خودسری آخر سیه کردش ورقشد ز ترک سجده ای مردود حق
همچنین باشد پی آن امتحانآدم و ابلیسی اندر هر زمان
طاعت کس بی ولای آن ولیچونکه بیاصل است ندهد حاصلی
لاجرم باشد گر افزون از شمارطاعت قشری ندارد اعتبار
زآنکه ترک عشق آدم کرده اوسوی سجده نفسِ دون آورده رو
کی شود بر وی ز رحمت فتح بابدر ریای خشک و تدریس کتاب
چون خود او مسدود داند باب علمحاصلش زین رو فتاد از آب علم
شد ظنون، او را مدار اعتقادرفت یکجا خرمنِ علمش به باد
غافل از سیلاب او را خواب بردآسیای طاعتش را آب برد