بخش ۱۹ - در تحقیق افعال خضر و اسرار آن
طالب حق چونکه در اول قدمدل کند تسلیم پیر پاک دم
این عمل با اختیار خود کندجذب حق پس ز اختیارش برکند
این اراده نسبتش بر طالب استزآنکه بر دل اختیارش غالب است
نفس را چون کُشت و رست از اختیارشد اراده او اراده کردگار
شیخ گرچه فعل او فعل خداستلیک در تکمیل ما همراه ماست
سالک ره هر کجا سازد وطنشیخ گوید از مقام او سخن
در مقام اختیار و بندگیخضر با آن دانش و فرخندگی
لاجرم گفت از اراده خویشتنفُلک را معیوب کردم بیسخن
باز گو ای عارف کامل مقامخضر ببرید از چه حلق آن غلام
از اراده حق بُد ار آن فعل نیکخویش را با حق چرا سازد شریک
لب به تحقیق اَرَدنا برگشابر ر خ معنی در دیگر گشا
موسیا باشند گر داری یقینوالدین آن غلام از مؤمنین
وآن غلامی مشرک و نا اهل بودهمچو کنعان پای تا سر جهل بود
کشتنش زآنگشت بر ما مفترضتا دهیم اولاد صالح در عوض
موسیا این نکته ز اسرار من استگرچه در شرع تو نا مستحسن است
ای صفی، ای خضر وقت عارفانسرّ این فعل خضر را کن بیان
نفس اماره است آن سرکش غلامکشتنش بر خضر واجب بی کلام
عقل و روح آن والدین متّقیکه از ایشان زاده این نفس شقی
هیچ نکُشد نفس را جز ظل پیردامن آن نفس کُش را سخت گیر
پیر را نبود در این کشتن غرضجز که نفس مطمئن بدهد عوض
نفس را تسلیم پیر راه کنشرّ این خونخواره را کوتاه کن
تا بود او زنده، عقلت مرده استغول وسواسش ز راهت برده است
ای اخی تو یوسف مصر هُشیکه اسیر این چَه یوسف کُشی
نفس خود را کُش درآ زین قعر چاهتا شوی در مصر معنی پادشاه
باز گو خضرا در این قتل عظیماز چه رو گفتی اَرَدنا با کلیم
نسبت این فعل را گو ماجراهم به حق دادی و هم بر خود چرا
سالک راه از دم پیر ای دو دِلچونکه خواهد نفس دون را مضمحل
عون حق همراه سعی وی شودورنه بیعون خدا این کی شود
گرچه اینجا مست چشم ساقی استلیک از هستی هنوزش باقی است
فانی است امّا نه در ذات وجودبلکه در اوصاف آن سلطان جود
در فنای ذات چون مطلق شودخود ارادة او ارادة حق شود
پس بجا فرمود خضر با نسقکاین اراده هم ز من بُد هم ز حق
گفتم این نسبت به حال سالک استورنه خضر اندر ارادت مالک است
چونکه همراه است با ما رهنمااز مقام ما سخن گوید به ما
ریشه نفس دنی را تیشه کنفعل خود پس فعل حق اندیشه کن
تا هنوز اندر قتال نفس دوناشتغالی هست جانت را فزون
در میان بین هستی خود را تو بازفعل خود یکجا به حق راجع مساز
چون ز هستی جان تو مطلق شودخواهش و فعلت تمام از حق شود
معنی جبر حقیقی این بودوین مقام عارف حق بین بود
باز گو،ای قطب افلاک شهودعلّت تعمیر دیوارت چه بود
ساختی ور آن جدار ای منتخبفعل را نسبت چرا دادی به رب
موسیا در زیر دیوار مجازبود گنجی کآن حقیقت بود و راز
وآن دفینه از یتیمی چند بودکز پدر میراث بر فرزند بود
صاحبِ آن بود، مرد صالحینی ز حق بیگانه ای و طالحی
پس ارادت کرد رب ما و توکه برند آن گنج فرزندان او
گر که میافتاد دیوار، ای کلیمفاش می شد گنج اطفال یتیم
این جدار ای جان مجاز و کثرت استزیر او بنهفته گنج وحدت است
صاحب این گنج پیر کامل استکآن پدر نسبت به ارباب دل است
وآن یتیمان عارفان سالکندکز پدر بر گنج وحدت مالکند
سالکان نارسیده، ای پناهنیستشان بر گنج وحدت هیچ راه
سالک از بند مجاز ار وارهدبر سر گنج حقیقت پا نهد
پس نگردد چون در آنجا بند فرعخواهد از گنجش فتد دیوار شرع
زآنکه آنجا جانش غرق وحدت استکی مقیّد سالک اندر صورت است
هست جانش در بحار جمع غرقنیست یک جو التفات او را به فرق
چون ز فرق آن سالک اندر جمع تاختشیخ اراده اش را به رب منسوب ساخت
پس خضر گر گفت اینجا ای کیااز ارادة حق بُد، این باشد روا
لاجرم آن پیر کامل شمع جمعکه بر او باشد مدار اصل و فرع
زیر دیوار شریعت ای صفیسازدش گنج حقیقت مختفی
سالک مجذوب را از وحدتشآرد و سازد مطیع صورتش
فرق بعد از جمع آری این بودعارفان را منزل تمکین بود
سالک اندر جمع چون قائم شودوز دوام ذات حق دائم شود
فرق بعد از جمع دیمومیّت استواصلان را سرّ قیمومیّت است
سالک اینجا مظهر قیّوم شدبود دائم ذات او دیموم شد
روشن از جمع است چون خود شمع اوفرق کی گردد حجاب جمع او
زآن به عفو ذنب شاه ماخَلَقْماتقدم، ما تأخّر گفت حق