گنج

بخش ۲۱ - در بیان اتمام حجت‌ نمودن آن مولای بشر بنمودنِ آیت‌ ﷲ اکبر بر نمرود سیرتان ابتر و تمامی‌ شهادت‌ جناب‌ علی‌ اصغر

۷۶ بیت
بانگ‌ زد کای ساقی‌ بزم الست‌شیرخوار از کودکی‌ شد می‌ پرست‌
شیرخوار عشق‌ از امداد پیرشد ز بوی باده مست‌ و شیرگیر
شیرخوارم گرچه‌ من‌ شیر حقم‌زهرة شیران بدرد ابلقم‌
اندکی‌ گر شیرِ جانم‌ هی‌ کندشیرِ گردون شیرِ جان را قی‌ کند
شیرخوارم لیک‌ شیرم مست‌ شدچرخ در میدان عزمم‌ پست‌ شد
صید معنی‌ شد شکار پنجه‌امهین‌ بیا کز زخم‌ هجران رنجه‌ام
عزم کوی دوست‌ چون داری بیاارمغانی‌ بر، به‌ درگاه خدا
قابل‌ شاه ارمغان کوچک‌ است‌کو به‌ قیمت‌ بیش‌ و در وزن اندک است‌
مختصرتر تحفه‌ بِِه‌ یارِ تو رامی‌ کند سنگین‌ نه‌ او بار تو را
نزد شاهان تحفه‌ اندک تر خوش است‌که‌ توان بگرفت‌ پیش‌ شه‌ به‌ دست‌
گوهری بر، پیش‌ آن شاه ارمغانکو سبک‌ وزن است‌ و در قیمت‌ گران
ارمغان این‌ لؤلؤ شهوار برنزد خسرو زرِّ دست‌ افشار بر
شاهباز وحدتم‌ من‌، در نشست‌عیب‌ نبود شاهم‌ ار گیرد به‌ دست‌
غیر دستت‌ نیست‌ جایی‌ چون مرابر به‌ دستم‌، نیست‌ پایی‌ چون مرا
نیست‌ دست‌ از بهر دفع‌ دشمنت‌دست‌ آن دارم که‌ گیرم دامنت‌
گر که‌ نتوانم‌ به‌ میدان تاختن‌سوی میدان، جان توانم‌ باختن‌
گر ندارم گردن شمشیر جوتیر عشقت‌ را سپر سازم گلو
چون شنید از گوش غیبی‌ بی‌ صداخالق‌ اصوات‌، بانگ‌ آشنا
عشق‌ بر پیغام اصغر شد سروشآمد آواز علی‌ شه‌ را به‌ گوش
آشنا بر گوش شه‌ خورد آن صداکآشنا داند صدای آشنا
تاخت‌ سوی خیمه‌ گه‌ بار دگرتا از آن صاحب‌ صدا جوید اثر
دید اصغر کرده عزم آن دیارگشته‌ از خرگاه هستی‌ دست‌ و بار
برگرفتش‌ چُست‌ و عزم راه کردروی همت‌ سوی قربانگاه کرد
بند بر تفصیل‌ نبود کار عشق‌تا چه‌ کرد آن شاه در بازار عشق‌
هرچه‌ بودش پاک با حق‌ تاخت‌ زدمهره ها را برد و حرف‌ از باخت‌ زد
زین‌ بیان قصدم مصیبت‌ نامه‌ نیست‌جزبه‌ شرح عشق‌ در کف‌ خامه‌ نیست‌
علّت‌ گفتار من‌ عشق‌ است‌ عشق‌کاشف‌ اسرار من‌ عشق‌ است‌ عشق‌
این‌ همه‌ گفتم‌ ولیکن‌ ای حسن‌خود نگفتم‌ قطره ای زین‌ بحر من‌
وصف‌ دریا را که‌ داند ای رفیق‌آنکه‌ در دریا بود جانش‌ غریق‌
جان تو چون بی‌خبر ز اسرار ماست‌باورت‌ گر نیست‌ این‌ صحبت‌ رواست‌
بحر معنیم‌ زند در سینه‌ جوشسینه‌ ها سنگ‌ است‌ چون باری خموش
کرده لالم‌ ضیق‌ صدر خلق‌ِ گولزآن سخن‌ گویم‌ به‌ اندازه عقول
اندکی‌ ز اسرار حق‌ منصور گفت‌شد تن‌ سردار جان با دار جفت‌
چاره کو جز پست‌ گویی‌ ای حبیب‌زآنکه‌ من‌ در دار خلقانم‌ غریب‌
لا تخالفهم‌ حبیبی‌ دارِهِم‌یا غریباً نازلا فی‌ دارهم‌
نیست‌ دعوت‌ این‌ مثال است‌ ای صبی‌بد مکن‌ دل نه‌ ولیم‌ نه‌ نبی‌
کیستم‌ من‌ رند صوفی‌ مذهبی‌بندة شاه قلندر منصبی‌
قطب‌ عالم‌ رحمت‌ للعالمین‌مظهر سجّاد زین‌ العابدین‌
اوست‌ کز کون و مکان سرکش‌ بودهم‌ قلندر هم‌ قلندروش بود
گر ز سرّ او زنم‌ دم اندکی‌مستمع‌ را خاطر افتد در شکی‌
عاری از شک‌ عارف‌ صاحب‌ هُش‌ است‌کز شراب‌ عشق‌ مست‌ و سرخوش است‌
ای صفی‌ اندر ثنای او ز بیم‌چند پیچی‌ خویشتن‌ را در گلیم‌
حفظ‌ حقت‌ عاصم‌ است‌ از هر گزنددر به‌ روی از طعن‌ِ خار و خس‌ مبند
یاری از حق‌ جوی و دل با یار کن‌وز حقایق‌ سرّ حق‌ اظهار کن‌
ور ز رسوایی‌ تو را پرواستی‌طبل‌ پنهانی‌ مزن رسواستی‌
دی که‌ مُهرت‌ بر لب‌ از گفتار بودگفتگویت‌ بر سر بازار بود
حالیا کاظهار مطلب‌ کرده ایچونکه‌ مرگ آمد چرا تب‌ کرده ای
مُهر بردار از لب‌ و اسرار گوخلق‌ گر دیوند با دیوار گو
مر صفی‌ دانست‌ هر کس‌ صوفی‌ است‌صاحب‌ دلق‌ و دم معروفی‌ است‌
نایب‌ معروف‌ و صاحب‌ سینه‌ایخود رضا را بندة دیرینه‌ای
گرچه‌ دانیم‌ اینکه‌ با زیبندگی‌ادعا نبود تو را جز بندگی‌
آری آری هرکه‌ او را ادعاست‌بی‌ خبر از معنی‌ فقر و فناست‌
این‌ سخن‌ را فاش گو تشویش‌ نیست‌هر که‌ دارد ادعاء درویش‌ نیست‌
هر که‌ را دیدیم‌ دعوی کار بوددزد راه فقر و دکان دار بود
جمله‌ء این‌ داعیان دین‌ فروشاهل‌ دکّانند گر داری تو هوش
وقت‌ تنگ‌ است این‌ بیان را هِل‌ ز کف‌زآنکه‌ بحر عشق‌ اصغر کرده کف‌
گو بجوشد بَحرم از سودای عشق‌جمله‌ جوش و کف‌ بود دریای عشق‌
چون به‌ میدان بر سر دست‌ پدرآیت‌ کبرای حق‌ شد جلوه گر
ابن‌ سعد آن پیشوای اهل‌ شراز کمین گه‌ با کمان آمد به‌ در
گفت‌ بر من‌ جمله‌ باشید ای سپاهدر حضور زادة سفیان گواه
کز کمان کفر دامن‌ گیر من‌بر حسین‌ اول رها شد تیر من‌
ز اجتهاد خویش‌ و حکم‌ مفتیانمن‌ کشیدم بر حسین‌ اول کمان
هر به‌ شرع احمد است‌ او معتقدبایدش نک‌ پیرویّ مجتهد
چون شنیدند این‌ سخن‌ تقلیدیاناز زبان آن لعین‌ تیره جان
دل ز حق‌ یکبارگی‌ پرداختندوجه‌ حق‌ را تیرباران ساختند
جان نمرود شقی‌ گفتی‌ هله‌بود در جسم‌ پلید حرمله‌
تیر او چون کفر او بالا گرفت‌در گلوی حق‌ نژادی جا گرفت‌
شرع بازان حِرز جان قرآن کنندتیر پس‌ بر صاحب‌ قرآن زنند
این‌ کنند آن خودپرستان دغل‌تا تو دانی‌ سرّ علم‌ بی‌ عمل‌
زین‌ سخن‌ فهمت‌ نلغزد دار حلم‌این‌ نگفتم‌ بهر جرح اهل‌ علم‌
عالمانِ با عمل‌ را بی‌گمانبنده باید بود از جان این‌ بدان
در شریعت‌ علم‌ شرعت‌ لازم است‌هم‌ تو را لازم وجود عالِم‌ است‌
گفتم‌ این‌ در شرع تا گر رهرویبا بصیرت‌ پیرو عالم‌ شوی
عالمان بی‌ شریعت‌ بی‌حدندکه‌ به‌ دزدی بر سر راه آمدند
این‌ به‌ عالِم‌ هم‌ ندارد اختصاصدزدها هستند در دلق‌ خواص
تا تو بشناسی‌ ولیِّ‌ پاک راهم‌ شناسی‌ رهزن بی‌باک را