گنج

بخش ۲۰ - در بیان اتصال روح سالک‌ به‌ حقیقت‌ وجود درضمن‌ آمدن حبیب‌ ابن‌ مظاهر و مسلم‌ بن‌ عوسجه‌ از کوفه‌ به‌ کربلا به‌ یاری آن دریای رحمت‌ و جود

۴۹ بیت
چونکه‌ بار افکند شاه کربلابهر جانبازی در آن دشت‌ بلا
نار جذبش‌ در زمان شد مشتعل‌آن حبیب‌ بن‌ مظاهر را به‌ دل
سوی شهر کوفه‌ وقتی‌ مردِ راهصوفیانه‌ شد برون از خانقاه
شهر را دید از هجوم خلق‌ تنگ‌واندر آن غوغا رواج اسباب‌ جنگ‌
کرد در آیینه‌ دل پس‌ نظرتا ز دل جوید از آن غوغا خبر
زآنکه‌ صوفی‌ را دبیرستان دل است‌در دل او علم‌ اشیاء حاصل‌ است‌
دل بود مرآت‌ نور آگهی‌گنج‌ علم‌ و مخزن شاهنشهی‌
گنج‌ علم‌ِ علَّم‌ الاسماء دل است‌رازدان سرّ ما اوحی دل است‌
هر دلی‌ عارف‌ به‌ نورانیت‌ است‌مشرق انوار علم‌ حضرت‌ است‌
خواهم‌ ار من‌ شرح دل گویم‌ تمامختم‌ تا محشر نگردد این‌ کلام
نی‌ غلط‌ گفتم‌ که‌ تا محشر همه‌هست‌ از دم های دل یک‌ دمدمه‌
او چو همدم گشت‌ با دمهای دلکرد یک ‌دم سِیر عالم‌های دل
دید اندر کربلا طوفانی‌ است‌کشتی‌ شاهی‌ که‌ دل را بانی‌ است‌
زد به‌ جانش‌ شعله‌ نار جذب‌ دوست‌سوخت‌ زآن مجذوب‌ِ مطلق‌ مغز و پوست‌
دیگر از بازار در منزل نرفت‌پای معنی‌ بود کآن در گِل‌ نرفت‌
چون تو از اسرار معنی‌ غافلی‌ای اخی‌ از پای تا سر در گِلی‌
بگذر از صورت‌ برو معنی‌ طلب‌تا برآید پایت‌ از گِل‌ بی‌تعب‌
اهل‌ معنی‌ چونکه‌ گشتی‌ عنقریب‌برحبیب‌ خود رسی‌ همچون حبیب‌
زد حبیب‌ آن شیشه‌ صورت‌ به‌ سنگ‌سوی مقصد تاخت‌ از ره بی‌ درنگ‌
کی‌ شکیبایی‌ بود در کار اوعاشقی‌ کو را صدا زد یار او
رفت‌ از سر غیرت‌ دیرینه‌ رادید در ره پیر صاحب‌ سینه‌ را
مسلم‌ آن کو بود او را همقدمدر طریق‌ عشق‌ سلطان قدم
عازم حمام جان روشنش‌در کفش‌ رنگی‌ و بی‌رنگی‌ فنش‌
گفت‌ او را کای اخی‌ آوازه بین‌هل‌ حنا از دست‌ و رنگ‌ تازه بین‌
رنگ‌ ها را جمله‌ دیگرگون نگرکار عشق‌ از رنگ‌ و ره بیرون نگر
راه بی‌رنگی‌ بجز یک‌ گام نیست‌راه عشق‌ است‌ این‌ ره حمام نیست‌
صبغة‌ الله است‌ رنگ‌ خُم‌ هورنگ‌ ها بی‌ رنگ‌ گردد اندر او
عشق‌ رنگ‌ آمیز در رنگ‌ تو است‌هرچه‌ غیر از رنگ‌ او ننگ‌ تو است‌
رنگ‌ بی‌رنگی‌ حنای عاشق‌ است‌وآن یکی‌ از رنگ‌ های عاشق‌ است‌
رنگ‌ هستی‌ را چو عاشق‌ گم‌ کندصد هزاران رنگ‌ از یک‌ خُم‌ کند
رنگ‌ ها را عشق‌ از سر ریخته‌بهرِ عاشق‌ رنگ‌ دیگر ریخته‌
ریخت‌ از خُم‌ ولا رنگ‌ بلابهر عاشق‌ در زمین‌ کربلا
من‌ پی‌ آن رنگ‌ رفتم‌ ای کیاداری ار با رنگ‌ او رویی‌ بیا
خود سیاهی‌ گرچه‌ فوق رنگ‌ هاست‌وآن سواد الوجه‌ فی‌ الدارین‌ ماست‌
لیک‌ ز نیرنگی‌ که‌ عشق‌ انگیخته‌آن سیاهی‌ رنگ‌ هم‌ بگریخته‌
گرچه‌ رنگی‌ از سیاهی‌ بیش‌ نیست‌باقی‌ آنجا رنگی‌ از درویش‌ نیست‌
لیک‌ عشق‌ آن را که‌ بانگ‌ آن سو کندرنگ‌ بی‌رنگی‌ ز بهر او زند
خون او کاندر رکاب‌ شاه عشق‌ریزد از حق‌ّ است‌ ثارﷲ عشق‌
چیست‌ بی‌رنگی‌ در اینجا ای فقیریک‌ جهت‌ بودن به‌ راه عشق‌ پیر
رنگ‌ ها را الغرض بگذاشتندسوی بی‌ رنگی‌ قدم برداشتند
سینه‌ بگشودند پیش‌ تیرِ کین‌در نماز، آن هر دو نورِ پاک دین‌
در نماز، آن هر دو مؤمن‌ سینه‌ راپیش‌ِ شَه‌ دادند تیر کینه‌ را
بارگی‌ بر هستی‌ خود تاختندنقد جان در نقد جانان باختند
از ولا با اصل‌ خود ملحق‌ شدندفرع را هِشتند و اصل‌ حق‌ شدند
آری آری عین‌ حق‌ گشت‌ ای پسرآنکه‌ بهر حق‌ گذشت‌ از جان و سر
پیش‌ اصل‌ خویش‌ چون بی‌خویش‌ شدرفت‌ صورت‌ جلوة معنیش‌ شد
این‌ بیان اسرار نورانیت‌ است‌حیف‌ کت‌ جان در حجاب‌ ظلمت‌ است‌
بس‌ دراز است‌ این‌ سخن‌ کوتاه کن‌اصغر آر و سوی قربانگاه کن‌
تا چه‌ کرد آن شیرخوار شیرخوبا امیر شیرخویان گفتگو