گنج

بخش ۱۹ - در طلب‌ یاری نمودن آن سید بشر در میدان و شهادت‌ حضرت‌ ولی‌ اکبر اعنی‌ علی‌ اصغر والاعانه‌ من‌ خالق القضا و القدر

۳۲ بیت
چونکه‌ بحر لایزالی‌ کرد موجکار عشق‌ لاابالی‌ یافت‌ اوج
شاه عشق‌ آن مالک‌الملک‌ِ فقط‌کرد در میدان قیام اندر وسط‌
در رکابش‌ انبیاء حاضر همه‌بر جمال لم‌ یزل ناظر همه‌
او چو شمع‌ و انبیاء پروانه‌اشپیش‌ شمعش‌ جان به‌ کف‌ پروانه‌ وش
او چو یوسف‌ انبیاء پیراهنش‌و او چو جان، آنها مثالی‌ از تنش‌
تا نماند غیر حق‌ دمساز حق‌بانگ‌ هل‌ مِن‌ ناصری شد راز حق‌
کیست‌ کاین‌ دم،دم ز منصوری زندناصر بالذات‌ را یاری کند
اندرین‌ دشت‌ بلا حق‌ جو شوداو همه‌ حق‌ گردد و حق‌ او شود
در ره عشقم‌ فنا گردد کنونمالک‌ مُلک‌ بقاء گردد کنون
قطره را بگذارد و عمّان شودجان دهد بهر خدا جانان شود
اندرین‌ صحرا شود نخجیر حق‌پس‌ شود در بیشه‌ جان شیر حق‌
مشتری حق‌ است‌ بفروشید جاننیست‌ در سودای حق‌ باﷲ زیان
هرکه‌ جانِ او فدای من‌ شودجانِ جانِ حضرت‌ ذوالمن‌ شود
ترک جان کرد آنکه‌ جانانش‌ کنم‌عالم‌ و آدم ثنا خوانش‌ کنم‌
جانِ آن کامروز در راهم‌ فداست‌جان نواز انبیاء و اولیاست‌
چون نوای قبل‌َ موتوا اَن تَموت‌شد بلند از نای حی‌ لایموت‌
بود طفل‌ شیرخوار اندر حرمکآفرینش‌ را پدر بُد در کرم
خورده از پستان فضل‌ آن پسرشیرِ رحمت‌ طفل‌ جان بوالبشر
ممکنات‌ از عالم‌ و آدم همه‌از دم جان پرورش یکدم همه‌
گرچه‌ خوانند اهل‌ عالم‌ اصغرشمن‌ ندانم‌ جز ولی‌ اکبرش
بر امید جان نثاری آن زمانخویش‌ را افکند از مهد امان
دست‌ از قنداق جان بیرون کشیدبندهای بسته‌ را برهم‌ درید
آری آری شیر حق‌ّ است‌ ای ولدآنکه‌ در گهواره اژدرها دَرَد
بانگ‌ بر زد کای غریب‌ بینوانیستی‌ بی‌کس‌ هنوز این‌ سو بیا
مانده باقی‌، بین‌ ز اصحاب‌ کرمشیرخوار خسته‌ جانی‌ در حرم
نیست‌ این‌ معنی‌ شگفت‌ از کار عشق‌تو ندانی‌ چون نداری نار عشق‌
حلقه‌ چون بر در زند عشق‌ ای فقیرکی‌ شناسد او صغیری از کبیر
هرکه‌ او را طینت‌ از آن طینت‌ است‌جان او راجع‌ به‌ اصل‌ فطرت‌ است‌
گر به‌ مشرق فرع و در غرب‌ است‌ اصل‌وقت‌ حاجت‌ می‌شود با اصل‌ وصل‌
ذره ذره کاندر این‌ ارض و سماست‌جنس‌ خود را همچو کاه و کهرباست‌
نور جزو آمد چو جنس‌ آفتاب‌هم‌ به‌ سوی آفتاب‌ استش‌ ایاب‌
گر تو جزو آفتابی‌ هوش داراندر این‌ معنی‌ بیانی‌ گوش دار