گنج

۳- آیات ۹ تا ۲۱

۳۱ بیت

إِنَّمٰا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً (۹) إِنّٰا نَخٰافُ مِنْ رَبِّنٰا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً (۱۰) فَوَقٰاهُمُ اَللّٰهُ شَرَّ ذٰلِکَ اَلْیَوْمِ وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً (۱۱) وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً (۱۲) مُتَّکِئِینَ فِیهٰا عَلَی اَلْأَرٰائِکِ لاٰ یَرَوْنَ فِیهٰا شَمْساً وَ لاٰ زَمْهَرِیراً (۱۳) وَ دٰانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلاٰلُهٰا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِیلاً (۱۴) وَ یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِآنِیَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَکْوٰابٍ کٰانَتْ قَوٰارِیرَا (۱۵) قَوٰارِیرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوهٰا تَقْدِیراً (۱۶) وَ یُسْقَوْنَ فِیهٰا کَأْساً کٰانَ مِزٰاجُهٰا زَنْجَبِیلاً (۱۷) عَیْناً فِیهٰا تُسَمّٰی سَلْسَبِیلاً (۱۸) وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ إِذٰا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً (۱۹) وَ إِذٰا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیراً (۲۰) عٰالِیَهُمْ ثِیٰابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَسٰاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً (۲۱)

جز این نیست که اطعام می‌کنیم برای رضای خدا نمی‌خواهیم از شما پاداشی و نه شکری (۹) بدرستی که ما می‌ترسیم از پروردگارمان روزی سخت بسیار سخت (۱۰) پس نگاه‌داشتشان خدا از آسیب آن روز و پیش آورد ایشان را تازگی و شادمانی (۱۱) و پاداش داد ایشان را بآنچه صبر کردند بهشتی و حریری (۱۲) تکیه‌زدگان در آن بر سریرها نه بینند در آن آفتابی و نه سرمایی (۱۳) و نزدیکست بر ایشان سایه‌های آن و رام کرده شده خوشهای آن رام کردنی (۱۴) و بگردش درآورده می‌شود بر ایشان ظرفهای از نقره و قدحهایی که باشند آب‌گینه‌ها (۱۵) آبگینه‌ها که باشند از سیم و اندازه گرفته‌اند آنها را اندازه گرفتنی (۱۶) و آشامانیده شوند در آن جامی را که باشد مزاجش زنجبیل (۱۷) چشمه‌رویان در آن نام برده می‌شود سلسبیل (۱۸) و گردش می‌کند بر ایشان پسران جاویدانی که چون بینی ایشان را پنداریشان مروارید در رشته ناکشیده (۱۹) و چون بینی آنجا بینی ازو نعمت و پادشاهی عظیم (۲۰) بالاشان جامه‌های دیبای نازک سبز و دیبای ستبرق و پیرایه کرده شده بدستوانها از سیم و آشامانید ایشان را پروردگارشان شرابی پاکیزه (۲۱)

نیست جز این که شما را ما طعامخود لِوَجهِ االله دهیم این وقت شام
می نخواهیم از شما اجر و سپاسهم نداریم از دعائی التماس
بر شما ننهیم منّت زین عطاکرده حقمان بی نیاز از ماسوی
خائفیم از رب خود بر ناگزیراندر آن یَوماً عَبُوساً قَمطَرِیر
مؤمنان اندر چنان روز عظیمروی خود درهم کشند از هول و بیم
پس ز شرّ این چنین روزی سیاهحق تعالی دارد ایشان را نگاه
آورد حقشان به پیش اندر ظهورتازگی و خوب رویی و سرور
بر جزای صبرشان از آن بهشتجنّت است و هم حریر از آن سرشت
متکی بر تخت های زر نگاردر بهشتند از جزای فعل و کار
در بهشتی که نبینند از مصیرحرّ و برّد از آفتاب و زمهریر
هم بهشتی غیر از آن نزدیکشانکه بود پاداش فعل نیکشان
کز درختانش بر آن پر مایه هاافتد از اکرام باری سایه ها
رام کرده میوه های آن شودرام گردانیدنی کآسان بود
هم شود گردانده بر ایشان مدامجامهای دسته دار از سیم خام
همچنین بی دسته دیگر جامهاکه بود چون آبگینه در صفا
جمله اَکواب و اَوانی چون زجاجدربها وز نقره باشد در رواج
هر که را اندازه قدر آرزوستظرفها یعنی به قدر میل اوست
می بیاشامند خمری در بهشتهم مزاج زنجبیل اندر سرشت
آن چنان خمری به طعم زنجبیلو آب چشمه، کوست نامش سلسبیل
هم بر ایشان در طوافند از سرشتآن پسرهای مخلّد در بهشت
یعنی اندر حسن و خوبی جاودانجملگی هستند بی ریب و گمان
چون تویی بیننده بینیشان عیانلؤلؤ منثورت آید در گمان
همچو مروارید افشانده شدهکز صدف آن لحظه بیرون آمده
یا پراکنده به خدمت هر طرفدر جنان مانند لؤلؤ صف به صف
چون تو آنجا را ببینی در مصیرنعمتی بینی و ملکی بس کبیر
وآن پسرها بر زبرشان جامه هاستسُندُسٍ خُضْرٌ وَإستَبرَق بجاست
سبز رنگ اعنی ز دیبای لطیفهم دگر دیبای محکم بس ظریف
که ز براقی و از رخشندگیخیره سازد دید را در زندگی
جملگی پیرایه بند از نقره هاکز جواهر الطف است اندر صفا
می بیاشاماند آن پروردگاراز شراب پاکشان دور از خمار
شرح و تأویل تمام از پیش ماگفته ایم از هر یک اندر سوره ها

« جذبه در عشق »

گر ز ما پرسی ز عشق دلنوازدیده ایم آن جمله در این نشأه باز
بودت ار سودای عشقی در دماغاز بهشت و نعمتش جستی فراغ
از لبی نوشیده ای گر هیچ میاز هر آن لب بشنوی اسرار وی
من ز لعلش رازها دارم به دلمیگزندم گرچه لب کآن را بهل
ور که هم گویی سخن سربسته گوکشته دیدی ز ابروی پیوسته گو
من به رمز ار نکته گویم یا صریحکس نیابد رمز آن لعل ملیح
جز کسی که کرده ترک هوش از اوکرده هر دم جام دیگر نوش از او
بسته اند او را چو من در هر دمیبر کمند زلف پر پیچ و خمی
از غم روی بتی در بحر و برّنیست خاکی که نکردم من به سر
شرح بدهم از کدامین حال خویشکآن ز وصف و حد بود بیرون و بیش
اندکی زآن حالهای معنویگفته ام در ابتدای مثنوی
عشقم آتش در درون افروختهجسم و جانم را شرارش سوخته
لاجرم هر کس که بیند یک دممیا به یاد آرد ز اندوه و غمم
آتشی گیرد بر او پروانه وارواندر افتد از پی ام دیوانه وار
تا به خود جنبد ز پا او تا به فرقگشته در دریای عشق دوست غرق
هر چه گویندش کجایی ای وفیگوید اندر موج دریا با صفی
دیگر از من وصف و نام من مجوسوخت یکجا برق عشقم مو به مو
وصف حال عشق کی گردد تمامنک بیان هل اتی کن ای همام