۲- آیات ۵ تا ۹
عَلَّمَهُ شَدِیدُ اَلْقُویٰ (۵) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَویٰ (۶) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلیٰ (۷) ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی (۸) فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ (۹)
آموخت او را سخت قوای (۵) صاحب توانایی پس راست ایستاد (۶) و او بود هر افق برتر (۷) پس نزدیک شد یا تواضع نمود (۸) پس بود قدر دو کمان یا نزدیکتر (۹)
بر وی آموزاند جبریل امیننطق و وحی از نزد ربّ العالمین
آن فرشته کو شدید استش قویداده حقش قوّه بیش از ماسوی
صاحب روی نکو اِستاد پیشمر ورا بر صورت اصلیِ خویش
خواست بیند احمد(ص) پاکیزه دلقبر همان شکلش که حق فرموده خلق
شد عیان بر صورت اصلی که بوددر دو بارش در نزول و در صعود
در کنار برتر از عین وفادید با ششصد پر او را مصطفی (ص)
بود آن افرشته در اعلی افقدیدش آنجا رهبر کل طرق
مشرق و مغرب تمامش زیر پَرزآن نظر بیهوش شد خیر البشر
چون به هوش آمد بدیدش نزد خویشبر همان شکلی که دیده بود پیش
یعنی اندر صورت و حسن بشرکه فزودی مر ورا نور بصر
دست خود بر سینه و پشتش نهادبدهد از قربش خبر ربّ العباد
پس شد او نزدیک بر فخر زمنوز سرش آویخت پس بهر سخن
سر درآورد از افق یعنی برشخویش را آویخت بالای سرش
یا تَدَلّٰی و دَنَی اندر مقامهست بر یک معنی ار دانی کلام
بر پیمبر گشت یعنی او قریبباز اقرب چون حبیبی با حبیب
بُد مسافت بین ایشان دو کمانیا از آن نزدیکتر اندر عیان
بود این تفسیر ظاهر ای وفینک شنو تأویل و تحقیق از صفی
چون به معراج احمد (ص) کامل فتوحباز بگذشت از مقام قلب و روح
در ترقی از مقام جبرئیلبرگذشت آن رهسپار بی عدیل
فانی اندر وحدت ذاتی شد اواین است وجه هالک الاّ وجهه
فانی اعنی هستی امکانی استذات حق باقی و باقی فانی است
این بود سرّ دَنی اندر کلامقوس خلقانی در اینجا شد تمام
قوس دیگر در تدلی طی شودچون به خلق از حق رجوع وی شود
از مقام جمع مطلق سوی فرقبازگردد آفتاب حق چو برق
این دو قوس اندر صعود و در نزولطی شود در سیر ارباب وصول
قاب قوسینت چو شد کشف از سروشسرّ أو أدنَی شنو از سمع هوش
قوس ثانی آن بقاء بعد از فناستدر مقام فرق جمعیّت بجاست
واقف است از آن هویّت مرد راهکه به سریان دارد اشیاء را نگاه
اقرب از شیء بیند او حق را به شیءبلکه معدوم است شیء بی بود وی
پس ز قوسین است حق نزدیکتردر شهود عارف کامل نظر
هیچ بردی پی چه گفتم ای فقیرگر نبردی پی، مکن پی، رو بمیر
مُردنی که بگذری ز افلاک نورنی کز آن مُردن روی در خاک گور
مُردنی کز هستی خود لا شویاز حیات و موت بر بالا شوی
از عناصر بگذری و از فلکوز مزاج و طبع و انسان و ملک
نه از نفوس آنجاست حرفی نه از عقولنه از وجودِ غیر حق بعد از وصول
میهمان بر دعوت جانانه رفتهستی خود هِشت و اندر خانه رفت
چون درآمد از خودی بیگانه بودهمرهش خانه، خدا با خانه بود
نیست اینجا قرب و بُعدی در رسومگفت أو أدنی پی فهم عموم
هستی موهوبیش غالب شودنی که ممکن در فناء واجب شود
چون تو گشتی فانی اندر شاه جوداو تو را بخشد ز حقانی وجود