گنج

۱۵- آیه ۶۷

۶۹ بیت

یٰا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (۶۷)

ای پیغمبر برسان آنچه فرو فرستاده شد بتو از پروردگارت و اگر نکردی پس نرسانیده خواهید بود پیغامهای او را و خدا نگاه می‌دارد ترا از مردمان بدرستی که خدا هدایت نمی‌کند گروه کافران را (۶۷)

ای پیمبر، ای فرستاده خداامر ما را بر خلایق کن ادا
آنچه نازل بر تو از پروردگارشد پس از احکام و امر استوار
گر نیاری این بجا پیغام اوبر خلایق نارساندستی نکو
اصل برجا مانده آنها فرع بودقصد، قوت تن ز کشت و زرع بود
صحت عضو از حیات قلب بودگر نباشد قلب ز اعضاء نیست سود
بلکه اعضاء در زمانی فاسد استپس مترس ار در کمینت حاسد است
حق تو را دارد نگاه از شرّ ناساز عَسَس با حفظ شه نبود هراس
راه ننماید خدا بر کافرانبر تو ز ایشان تا رسد بیمی به جان
داشت از اظهار این امر عظیمبس پیمبر در دل از اغیار بیم
تا مگر سر وازنند از امر حقخام گردد کِشتهای ماسَبَق
یا بر او شورند و گردد کار سختداشت بیم از بددلان شور بخت
پس تو ای احمد مترس از جان خودحق تو را دارد نگاه از چشم بد
ور که ترسی از خرابی های دینحافظم من دین خود را هم یقین
ور که ترسی از نفاق بددلانگو بود گِل خواره با گِل توأمان
آن منافق تا قیامت بددل استحفظ او از بددلی بیحاصل است
پس پیمبر از جهاز اشترانمنبری بنهاد و شد بالا بر آن
بود از ذیحجه روز هیجدهمصورت روز الست ربّکم
صورت روزی که عهد بندگیحق گرفت از بندگان در زندگی
در حقیقت روز نصب آن روز بودروز حق بر اهل حق فیروز بود
گر نبودی خواب در باغ ای فقیرغنچه گل شد خنده اش بنگر بمیر
دانه شد سرسبز و آمد بر ثمرکاروان از هند آمد با شِکر
کوری صفرائیان از بهر ماپُر شِکر شد خانقاه و شهر ما
در شکر غلطیم کآن ما را خوش استجان درویش از ازل شِکّرکش است
طبل شیرینی زن ای شِکّر فروشخوابناکان را بجنبان انف و گوش
آور اندر یادشان عهد الستتا که باشد بر سر عهدی که بست
این ولایت شرط توحید حق استوین مقیّد، صورت آن مطلق است
تا نگردد قید صورت رهزنتحاصل از یوسف شود پیراهنت
بوی پیراهن هم ار محبوب بودنی بر اخوان بلکه بر یعقوب بود
پیرهن بگذار و شو یوسف پرستیوسف از پیراهن و پیرایه رست
عاشقی را دید روزی دلبریبا دل پر آتش و چشم تری
نام جانان بر لبش پیوسته بودچشم عرفانش ولیکن بسته بود
سوخت دل معشوق را بر حال اوپیش او بنشست بهر جستجو
وآن نمیدانست کو یار وی استمستی و ذوق و نشاطش زین مِی است
عاشق او گشته بود از نام اورفته از نامی ز دل آرام او
نی جمالش دیده روزی در گذرنی شبی را کرده در کویش سحر
گفت با من گو که معشوق تو کیستتا نمایم چارة آن گر رهی است
گفت باشد آن فلان فخر زمنگفت بس سهل است آن در پیش من
تا تو را بر وی رسانم متصللیک باشد شرط بینایی دل
تا که بشناسی چو بینی روی اوهمنشین او شوی در کوی او
ور که نشناسی تو او را از رهیعاشقی بر وهم خود نی بر مهی
ای پیمبر سرّ وحدت گو به قومبعد تبلیغ صلات و حج و صوم
گو علی(ع) مرآت ذات ذوالمن استیار او شد هر که او یار من است
باژگونه پوش بر تن جامه راگو پس اسرار حقیقت عامه را
ایها الناس، این علی (ع) حق را ولی استهر که حق را دوست دارد با علی است
این ولایت هر زمانی جاری استتا قیامت زآن کش از حق یاری است
شرح آن را گفته ایم از پیش بازچون رسد موقع بگوییم از نیاز
تا نگردد مشتبه بر خاص و عامسرّی است آن نی سماعی والسلام
آن سماعی در مثل دانی که چیستعشق بر یاری که نشناسیش کیست
هم ندانی چیست رنگ جامه اشمیدهی لیکن نشان بر عامه اش
گفته شخصی از زبان دیگریهست در عالم بدینسان دلبری
ذکر او کن خود به غیری هم بگوتا رسی از نام او بر کام او
من نخواهم زین نمط گویم سخنگو بمان در پرده این راز ای حسن
او به کاغذ هم ندیده شکل پیلپای پیل آری بود بر شکل میل
یا بود چون باد بیزن گوش اوهر کسی تا چیست فهم و هوش او
نام او بردن به هر قسمی خوش استبا بصیرت یا به عمیاء دلکش است
گوید ار کوری که گرم است آفتابراست گفت ار چه ندید آن ضوء و تاب
یا کسی در خواب گوید ناگهانغرق گشتم دست من گیر ای فلان
خفته او اندر میان بستر استنی یمی آنجا نه در بحر اندر است
لیک باشد وصف بحر از وی بجاغرقه در یم میتوان شد هر کجا
لیک آن هم بر دو قسم است ای عزیزهر دو را کن فهم اگر داری تمیز
گاه باشد آنکه در خواب از اموربیند او چیزی و گوید بیشعور
گرچه باشد اصل خوابش بیفروغلیک حرفش راست باشد نی دروغ
غرقه در یم بودنش بیهوده استلیک رویایی چنانش بوده است
گاه باشد کو ندیده هیچ خوابخواب و حرفش هر دو باشد ناصواب
باز رانم سوی تفسیر این بس استیک نداء بس در سرایی گر کس است
آن یهودان نزد پیغمبر شدندپس به او گفتند از عقل نژند
هیچ بر تورات ایمانی تو راستگفت آری کآن بود بر حق و راست
پس بگفتند ار تو داری اتفاقاندر این با ما یهودان بی نفاق
اتفاقی نیست ما را با تو هیچدر هر آن چیزی که گویی در بسیج