گنج

۸- آیات ۹۹ تا ۱۰۳

۲۹ بیت

وَ قٰالَ إِنِّی ذٰاهِبٌ إِلیٰ رَبِّی سَیَهْدِینِ (۹۹) رَبِّ هَبْ لِی مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (۱۰۰) فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ (۱۰۱) فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی اَلْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ (۱۰۲) فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ (۱۰۳)

و گفت که من رونده بسوی پروردگارم زود باشد که هدایت کند مرا (۹۹) پروردگار من ببخش مر مرا از شایستگان (۱۰۰) پس مژده دادیمش بپسری بردبار (۱۰۱) پس رسید با او کوشش را گفت ای پسرک من بدرستی که من می‌بینم در خواب که ذبح می‌کنم ترا پس بنگر که چه می‌بینی گفت ای پدر من بکن آنچه فرموده شده زود باشد که بیابی مرا اگر خواسته باشد خدا از شکیبایان (۱۰۲) پس چون کردن نهادند و انداخت او را بیکطرف پیشانی (۱۰۳)

« در بیان هجرت حضرت ابراهیم(ع) به شام و بیان ذبح حضرت اسماعیل(ع) »

قصد هجرت کرد زآن شهر و دیارمیروم گفتا سوی پروردگار
زود باشد کو نماید ره مراسازد از مقصود و ره آگه مرا
گشت سوی شام از بابل روانساره، هاجر را به او داد از عیان
گفت یا رب ده مرا از صالحینیک پسر کو باشد از من جانشین
مژده پس دادیم او را ز اعتزازبر غلامی بردبار و دلنواز
دید در خواب او سه شب تجلیل راکه بکُش در مِهرم اسماعیل را
برد او را پس به قربانگاه دوستگفت خواهم کشتنت در راه دوست
اندر این بنگر که تا بینی چه چیزگفت اسماعیل از هوش و تمیز
کای پدر کن آنچه مأموری بر آنخواهد ار حق، یابی ام از صابران
گفت گر داری وصیّت گو به منکآورم آن را بجا ای ممتحن
گفت این است از وصیّت های منکز رسن بندی تو دست و پای من
تا مبادا کاضطراب آرم به خوتیزی تیغم چو آید بر گلو
کم شود ما را بدان حضرت اُجوردر بلاء خوانند ما را ناصبور
این است اندرز دگر که روی منبر نهی در خاک در ذبح این زمن
تا به روی من تو را نبود نظرغم تو را افزون شود زین رهگذر
دیگر آنکه این به ذلت اقرب استدر خضوع و عجز و خواری انسب است
یعنی این جان قابل آن کوی نیستگر قبول افتد عجب زآن خوی نیست
از فعال خویش داریم انفعالحق طاعت نیست ما را در مجال
باشد اندرز سیّم این در طلبچون به سوی خانه برگردی تو شب
گر خروشد مادرم اندر عزاءتو بر او ناری عتاب اندر جزاء
مهر مادر بر ولد باشد عیانهست معذور ار که برگیرد فغان
بر مزارم خود تو باش او را دلیلکرد رقت از بیان او خلیل
دست و پایش پس ببَست او با رسنبر زمین هِشت آن رخ چون یاسمن
از فَلَمآ أسلَمَا آمد یقینکه در افکند او پسر را للجبین
هر دو کردند امر حق را انقیادبر جبین او را در افکند از وداد
تیغ بر حلقش نهاد از امر دوستزو نبخراشید از یک ذرّه پوست
در غضب شد کارد را از کف فکندگفت با او کارد با صوت بلند
که کنی خشم از چه بر من ای خلیلزآنکه نهی ام زین کند رب جلیل
هست مروی که ز مِس یا از حدیدحلقه ای در حلق او آمد پدید