إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (۸۴) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا ذٰا تَعْبُدُونَ (۸۵) أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اَللّٰهِ تُرِیدُونَ (۸۶) فَمٰا ظَنُّکُمْ بِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (۸۷) فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی اَلنُّجُومِ (۸۸) فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ (۸۹) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ (۹۰) فَرٰاغَ إِلیٰ آلِهَتِهِمْ فَقٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ (۹۱) مٰا لَکُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ (۹۲) فَرٰاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ (۹۳) فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ (۹۴) قٰالَ أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ (۹۵) وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ (۹۶) قٰالُوا اِبْنُوا لَهُ بُنْیٰاناً فَأَلْقُوهُ فِی اَلْجَحِیمِ (۹۷) فَأَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ اَلْأَسْفَلِینَ (۹۸)
وقتی که آمد پروردگارش را با دلی درست (۸۴) چون گفت مر پدرش را و قومش را که چه چیز است آنکه میپرستید (۸۵) آیا از راه دروغ الهان غیر خدا میخواهید (۸۶) پس چیست گمان شما بپروردگار جهانیان (۸۷) پس نگریست نگریستنی در نجوم (۸۸) پس گفت بدرستی که من بیمارم (۸۹) پس اعراض کردند از او پشتکنندگان (۹۰) پس بچارهجویی رفت بسوی الهانشان پس گفت آیا چرا نمیخورید (۹۱) چیست مر شما را که سخن نمیگوئید (۹۲) پس رفت بر ایشان زدنی بدست راست (۹۳) پس رو آوردند سوی او میشتافتند (۹۴) گفت آیا میپرستید آنچه را میتراشید (۹۵) و خدا آفرید شما را و آنچه را میسازید (۹۶) گفتند بنا کنید برای او بنائی پس بیندازید او را در آتش بسیار شعلهور انبوه (۹۷) پس خواستند باو چارۀ پس کردیمشان پائینیان (۹۸)
« در بیان شکستن حضرت ابراهیم(ع) اصنام را و در آتش افکندن نمرود آن حضرت را و بَرد و سلام شدن آتش بر وی »
یاد کن آمد چو ابراهیم خوشرب خود را با دلی خالی ز غش
چونکه گفت او با پدر و اقوام خویشچیست اینکه می پرستیدش به بیش
از دروغ آیا خدایان غیر حقخود اراده می کنید از ماخَلَق
پس گمانتان چیست بر پروردگارکه جز او را می پرستید از شعار
از چه جنس او را کنید اعنی گمانکه نماییدش مماثل با بتان
پس بگفتندش که امروز است عیدتو بیا با ما به صحراء بهر دید
پس نظر کرد او به حیرت در نجومیا که بر نجم زمین از آن رسوم
شد به فکر از قوم و افعال قبیحگفت من زینها سقیمم نی صحیح
یعنی این استارگان را هست اُفولکی پرستد آفلی جز گیج و گول
با شما نتوانم آمد یک قدمباشد از اهل هوی اندر سقم
یا که باشد قلب و روح من علیلزآنچه دارد دورم از قرب خلیل
یا تنم باشد به رنج از این قیاسکه بوند این مشرکان زو ناشناس
حاصل اینکه گفت دارم رنج و دردکی توانم با شما شد رهنورد
روی گر دان پس شدند از وی به راهاز سرا رفتند سوی عیدگاه
ماند ابراهیم تنها در زمانپس به خفیه شد روان سوی بتان
گفت خو ر آیا شما را نیست چونگفت دیگر مَا لَکُم لَاتَنطِقُون
پس به پنهانی بر ایشان زد تبربِالْیَمِین بشکستشان اندام و سر
بِالْیَمِین یعنی که خورده بُد قسمکآن بتان را بشکند روزی ز هم
جز بت اعظم که بر دوشش تبرهِشت یعنی کرده او این شور و شر
آمدند از عیدگه چون قوم بازجانب بتخانه رف تند از نیاز
آن عمل دیدند گفتند این فتنکار ابراهیم باشد بی سخن
پس به سویش رو نمودند از شتابسوی نمرودش ببردند از عتاب
شرح آن را پیش گفتیم از مقالپس به او کردند آغاز جدال
گفت آیا می پرستید از فسادآنچه را خود می تراشید از جماد
مر شما را آفریده است آن خداوآنچه می سازید خود با دستها
گشت پس نمرود ملزم با خواصشبهه لیکن تا کند بر عام و خاص
مر بناء گفتند بنیانی کنیدبهر هیزم پس به نارش افکنید
خواستند از بهر او کیدی دگرپس بگرداندیمشان بر زیرتر
ساختیم اعنی که باطل مکرشانشد گلستان نار پر تاب و دخان