گنج

۶- جذبه در عشق

۱۷ بیت
عشق گوید کار عاشق شد تماموقت معشوق است و لطفش در مقام
از صفی بشنو که نک میدان اوستعشق آمد نوبت جولان اوست
من کجا دردش به درمانها دهمجان چه باشد تا به پیمانها دهم
نی ز زخمش آگهم، نز مرهمشکو سری کز نو نهم بر مقدمش
بر تنم ور سر نهد هر دم هزارجمله را دیگر کنم بر وی نثار
سر فکندن در رهش آئین ماستهر چه باشد کارِ عشق، او دین ماست
غیر عشق او، قسم بر جان اوخواهم ار هیچ از سر و سامان او
درد او بر جان من مأوی گرفتدل در اول ترک درمانها گرفت
دلبرا چند ار که نزدیک آمدیبر سر این کُشته ات نیک آمدی
گر نپردازم به تعظیمت ببخشنیست ور جان بهر تقدیمت ببخش
دل نماندی تا در آن جایت دهمسر نهشتی تا که بر پایت نهم
حُلّه فرمایی که پوشندم به تنبر تنی کو مانده معذور از کفن
عذر خواهی تو ز کشتۀ خویشتنعذر خواهم من ز عذرت بی دهن
آری آن کو جان به فرمان وی استگر کُشد، هم جان دهد کآن وی است
راه یابد عاشق فرسوده اشبر صراط ثابت بستوده اش
پیش او چون کُشته و افکنده شدهم به ذات بی زوالش زنده شد
من چه گویم مر به هذیان و تبمرفته است از کف عنان مطلبم