گنج

۴- آیات ۳۳ تا ۴۱

۲۵ بیت

وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (۳۳) وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ اَلْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ اَلْخٰالِدُونَ (۳۴) کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ (۳۵) وَ إِذٰا رَآکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا اَلَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَ هُمْ بِذِکْرِ اَلرَّحْمٰنِ هُمْ کٰافِرُونَ (۳۶) خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِیکُمْ آیٰاتِی فَلاٰ تَسْتَعْجِلُونِ (۳۷) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (۳۸) لَوْ یَعْلَمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاٰ یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ اَلنّٰارَ وَ لاٰ عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (۳۹) بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهٰا وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (۴۰) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (۴۱)

و اوست که آفرید شب و روز را و آفتاب و ماه را هر یک در گردونی که می‌روند (۳۳) و نگردانیدیم مر انسانی پیش از تو بودن جاوید را آیا پس اگر بمیری تو پس ایشان جاودانیانند (۳۴) هر تنی چشنده مرگست و می‌آزمائیم شما را بشر و خیر آزمودنی و بسوی ما بازگردانیده می‌شوید (۳۵) و چون ببینند ترا آنان که کافر شدند نمی‌گیرندت مگر استهزا آیا اینست که ذکر می‌کنند آلهان شما را و ایشان بذکر خدای بخشنده ایشانند کافران (۳۶) آفریده شد انسان از شتاب زود باشد بنمائیم آیتهای خود پس شتاب مکنید با من (۳۷) و می‌گویند کی خواهد بود این وعده اگر هستید راست‌گویان (۳۸) و اگر بدانند آنان که کافر شدند وقتی را که باز نمی‌توانند داشت از روهاشان آتش را و نه از پشتهاشان و نه ایشان یاری کرده شوند (۳۹) بلکه می‌آید ایشان را ناگهان پس متحیر می‌گرداندشان پس نتوانستند بر گردانیدن آن را و نه ایشان مهلت داده شوند (۴۰) و بتحقیق استهزا کرده شد برسولانی از پیش تو پس احاطه کرد به آنانکه استهزا کردند از ایشان آنچه بودند بآن استهزا می‌کردند (۴۱)

اوست آن کس کآفرید این روز و شبآفتاب و ماه را هم بر سبب
در فَلک باشند اِشناور همیهمچو ماهی که شتابد در یمی
آدمی را ما نگرداندیم هانپیش از تو جاودان اندر جهان
پس تو آیا گر بمیری، دشمنانجاودان خواهند ماندن در جهان
مشرکان گفتند کی باشد که زودمصطفی میرد رهیم از نار و دود
گفت زآن رو کس همیشه زنده نیستاین جهان بر هیچ کس پاینده نیست
گر تو میری ، زنده ای بر جاودانآن بمیرد که ندارد نورِ جان
مرگ را باشد چشنده هر تنیکس ندارد زیستن را ضامنی
ما به نیکی و بدیتان در جهانآزماییم آزمونی بر نشان
هم به سوی ما شما گردید بازبر هر آنچه کرده اید از فعل و ساز
بر قریش ، احمد (ص) به روزی بر گذشتزآن میان بوجهل بر وی خیره گشت
گفت ز استهزا ء که این است از گزافمر پیمبر بر نبی عبد مناف
آمد آیت که تو را بینند چونآن کسان که کافرند و بد درون
می نگیرندت به جز بر هزو و همکاین است آن کس کز خدایان کرده رم
از تو در ذمّ اِلهان دلخورندلیک خود بر ذکر رحمان کافرند
آدمی گردیده مخلوق از شتابعاجل است ار چند باشد آن عذاب
زود بنماییمتان آیات خویشپس بمشتابید از اندازه بیش
می بگویند این مواعید از خطاستپس کی است این وعده گر گویید راست
گر بدانند آن کسان در اهتزازآن زمانی که ندارند ایچ باز
آتش از روها و پشتِ خویشتننیستشان هم ناصری اندر محن
بلکه آیدشان قیامت ناگهانپس کند مبهوتشان اندر زمان
پس بنتوانند از خود داشت بازهم نه مهلت با شد ایشان را به ساز
همچنین سخریه کردند آن اُممپیش از تو بر رسولان از ستم
پس به ایشان کرد احاطه آن جزاءکه بُد اندر سخریت بر انبیاء
کیست گو آن کو شما را روز و شبشد نگهدار از عذاب و از تعب

« در بیان حکایت ذوالنون مصری »

آمد از ذوالنون مصری در خبرکه شبی رفتم برون از شهر و در
بود از مهتاب آن روشن شبیمیرود دیدم به سرعت عقربی
از پی اش رفتم به جویی پس رسیدیک وزغ زآن جو به ناگه سر کشید
بر نشست آن عقرب اندر پشت اوبگذراند او را بدان سو ز آب جو
حیرتم افزود و گفتم حکمتی استاندر این فهمید باید تا که چیست
از پی اش گشتم به تندی رهسپاردیدم افتاده است مستی بر کنار
کرده قصد خفته یک ماری به قهرعقربش زد نیش و کُشت او را به زهر
از همان جا عقرب آن دم بازگشتخفته شد بیدار و گفتم سرگذشت
دفع آن هم بود ممکن بی سببکرد این تا ظاهر آید حفظ رب
آدمی را هست در لیل و نهارکرب و غم زآن پیش کآید در شمار
گر که بینی آن حوادث را به خوابعظم و لحمت گردد آب از اضطراب
حق نماید از تو دفع آن حادثاتتا توانی بود باقی در حیات
تو به جای شکر احسان این چنینروز و شب با حافظی در جنگ و کین
بلکه گیری غیر او را یار و دوستغافل از آن کو نگهدار تو اوست
حفظ خود گر باز گیرد نیم دمتو شوی بر اصل خود یعنی عدم
جمله ذرّات وجودت بر هواستهستی موهوم تو معدوم و لاست