لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (۱۰) وَ کَمْ قَصَمْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ کٰانَتْ ظٰالِمَةً وَ أَنْشَأْنٰا بَعْدَهٰا قَوْماً آخَرِینَ (۱۱) فَلَمّٰا أَحَسُّوا بَأْسَنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَرْکُضُونَ (۱۲) لاٰ تَرْکُضُوا وَ اِرْجِعُوا إِلیٰ مٰا أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَ مَسٰاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُونَ (۱۳) قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (۱۴) فَمٰا زٰاَلَتْ تِلْکَ دَعْوٰاهُمْ حَتّٰی جَعَلْنٰاهُمْ حَصِیداً خٰامِدِینَ (۱۵) وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ (۱۶) لَوْ أَرَدْنٰا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا إِنْ کُنّٰا فٰاعِلِینَ (۱۷) بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی اَلْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ وَ لَکُمُ اَلْوَیْلُ مِمّٰا تَصِفُونَ (۱۸) وَ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ لاٰ یَسْتَحْسِرُونَ (۱۹) یُسَبِّحُونَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ لاٰ یَفْتُرُونَ (۲۰) أَمِ اِتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ اَلْأَرْضِ هُمْ یُنْشِرُونَ (۲۱) لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللّٰهُ لَفَسَدَتٰا فَسُبْحٰانَ اَللّٰهِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ (۲۲)
بحقیقت فرستادیم بر شما کتابی که در آنست پند شما آیا پس در نمییابید بعقل (۱۰) و بسیار در هم شکستیم از قریه که بود ستمکار و پدید آوردیم پس از آن گروهی دیگر را (۱۱) پس چون احساس کردند عذاب ما را آنگاه ایشان از آن میگریختند (۱۲) مگریزید و باز گردید بسوی آنچه متنعم شدید در آن و سکناتان باشد که شما پرسیده شوید (۱۳) گفتند ای وای بر ما بدرستی که ما بودیم ستمکاران (۱۴) پس بود پیوسته این نداشان تا کردیمشان درویده بمرگ افسردگان یا فرو مردگان (۱۵) و نیافریدیم آسمان و زمین را و آنچه باشد میان آن دو بازیکنندگان (۱۶) اگر میخواستیم که فرا گیریم لهوی را هر آینه فرا میگرفتیم آن را از نزد خود اگر بودیم کنندگان (۱۷) بلکه میاندازیم حق را بر باطل پس میشکند آن را پس آنگاه آن باشد ناچیز و بر شماست وای از آنچه وصف میکنید (۱۸) و مر او راست هر که در آسمانها و زمین است و آنکه نزد اوست سرکشی نمیکند از پرستش او و مانده نمیشوند (۱۹) تسبیح میکنند شب و روز سست نمیشوند (۲۰) بلکه فرا گرفتند خدایانی را از زمین که ایشان نشر میکنند (۲۱) اگر بودی در آن دو تا الهان که غیر خدا آن دو هر آینه تباه شده بودند آن دو و پس منزه است خدا پروردگار عرش از آنچه وصف میکنند (۲۲)
بر شما کردیم نازل این کتابکاندر آن باشد شرافت بی حساب
ارجمند آیید از وی برملادر نمی یابید آیا پس شما
کآن شما را بر شرف گردد سببمفتخر گردند بر عالم عرب
ای بسا از قریه کاشکستیم پیشاهل آن را که ستمشان بود کیش
بعد ایشان قوم دیگر را پدیدجایشان کردیم و این باشد وعید
گفت بر تهدید کفار عربهم شما را هست یعنی این سبب
بأس ما چون اهل آن ده یافتندبر گریز از قریه می بشتافتند
می بنگریزید و برگردید بازبر تنعم ها و آمال دراز
آنچه در وی بر تنعم بوده ایدسالها سکنی در آن بنموده اید
بر مساکن بازگردیده شویدمر شما شاید که پرسیده شوید
از شما پرسند از خرد و درشتاینکه این پیغمبرانتان را که کُشت
خادمان پرسندتان یا در سؤالچیست فرمان تا نماییم امتثال
می بگفتند از اسف یَا وَیلَنآزآنکه می باشیم استمکاره ما
پس همیشه بودشان مر خواندن اینحَتَّی جَعَلنَاهُم حَصِیداً خَامِدِین
نافریدیم این زمین و آسمانما به بازی و آنچه باشد بینشان
خواستیم ار لهو را گیریم مامی گرفتیم آن ز نزد خود به جا
یعنی از جنس مجرد کاقربندآن به ما و از وجه نسبت انسبند
یا روا بود ار به ما فرزند و زنمی گرفتیم آن ز جنس خویشتن
فاعل ار بودیم لهوی را به سازمی گرفتیم آنچه بهتر بود باز
بل بیندازیم حق را که جداستسخت بر باطل به وجهی که سزاست
بشکند پس آنچه را بر باطل استباطل آن هنگام محو و زایل است
حجت ما غالب است اعنی چنانکه اگر می گشت محسوس و عیان
بود باطل را چو سنگی بر زجاجبشکند آن را به چُستی لاعلاج
بر شما وَیل است و حزن از هر جهتزآنچه بر وی می کنید او را صفت
هست او را آنچه در ارض و سماستوآنچه نزدش از ملایک ز اعتلاست
کس ندارد سرکشی از طاعتشهم نه مانده می شوند از خدمتش
روز و شب تنزیه گویند از نخستهم نگردند از عبادت هیچ سست
می بگیرند از خدایان از زمینمردگان تا زنده سازند از یقین
گر که بودی در زمین و آسمانمر خدایان جز خدای بی نشان
هر دو پس گشتی تباه این عرش و فرشپس بود پاک آن خدا، خلاّق عرش
زآنچه وصفش می کنند از بیخردز اتخاذِ کفو و انباز و ولد
این است برهان تمانع بی گمانمجملی گفتیم از پیش این بیان
ذکر آن از بهر فهم عامه استنی که بهر مرد صوفی جامه است
آنکه جانش غرق بحر وحدت استگوش او کی بر دلیل و حجت است
پیش عاشق بر ثبوت دلبرشگر دلیل آری شگفت آید برش
گویی او را که به برهانی درستآن فلانی دلبر و معشوق توست
شاید ار او گوید این افسانه استیا که این افسانه گو دیوانه است
من از این افسانه ها گردد سرمپای تا سر بند زلف دلبرم
پیش آن کو یافت اسرار صفیچیست تا برهان و گفت فلسفی
غیر حق گو چیست جز صرف عدمتا دلیل آری به نفی اش از حکم
بر که گریی اینچنین زار ای حکیممرده ای نبود در این گور و گلیم
این بر آن ماند که آرد کس دلیلبر ثبوت آفتاب بی بدیل
که نباشد غیر از این یک آفتابآفتاب دیگری پر ضوء و تاب
بس بدیهی باشد ار بیننده ای استکه به جز یک هستی اندر هست نیست