گنج

۹- آیه ۲۷

۶۴ بیت

اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (۲۷)

آنان که می‌شکنند عهد و پیمان خدا را بعد از عهد و پیمانش و می‌برند آنچه فرمود و امر کرد خدا بآن که بپیوندند و فساد می‌کنند در زمین آنها ایشانند زیانکاران (۲۷)

« در بیان عهد با خدا و نقض آن »

الَّذِینَ یَنقُضُون افسانه نیستباده پیما کو که در میخانه نیست
بعد میثاق آنکه نقض عهد کردزهر در ساغر به جای شهد کرد
امر حق را کز پی پیوند بودمنقطع سازند و زآن خواهند سود
افکنند اندر زمین تخم فسادحاصلی این کِشته جز خسران نداد
هست این عهدی که هر کس در الستبا یدالله از ره تسلیم بست
مر الستش را بلی گفتند خلقبند بیعت بودشان بر دست و حلق
عهد چبود ، فیض هستی را قبولوآن یدالله عقل و روح بی افول
روح عالم کآن دم رحمانی استخلقت اول، وجود ثانی است
آدمی آن نفس کلیه است، کوهست قلب عالم این می دان نکو
تافت نور عقل بر تنویر اوز اتصال روحی و تأثیر او
نفس های شخصیِ جزئی مقامشد چو ذریات از او خارج تمام
عهد حق ابداع باشد در ذواتبالیقین از علم توحید و صفات
هست میثاق آن دلایل بر عقولاز پی اثبات توحید ای حمول
خواندن است الزام این علم ای ثقاتکز لوازم گشت بر کل ذوات
از ره تجریدشان ز اوصاف جسموز صفات نفس بر هر رسم و اسم
روشن است این و انکشافش بر نفوساظهر است از هر چه و اَبیَن چون شموس
وآن گواهی بر چنین علم ای عزیزوآن ضروری گر جوی داری تمیز
وآن اجابت وآن بلی گفتن نبودجز قبول ذاتی از حکم وجود
نقض این عهد است لذات بدنوآن غواشی طبیعت بی سخن
وآن تعبد بر هوای فاسدهکه حجاب وحدت الله آمده
ز امر حق ببریدن این باشد به نقلو اعتراض از اتصال روح و عقل
وز مقام قدس و آن قدوسیانطایر آن صدق جبروت آشیان
که به ما هم اصل و گوهر بوده انددر قرابت یار و همسر بوده اند
ای غریب افتادگان بینوایاد آرید از وطن وز اقربا
خود شما بودید ماه مصر جانچون سگان کردید خو بر کاهدان
عرشیان را بر شما سوزد جگرکز چه قعر چاهتان باشد مقر
اوفتاده شاهبازی چون ذُباباز لعاب عنکبوتی در عذاب
مانده جبریلی به سرگین خانه ایگشته دارایی رهین دانه ای
روحتان ای خاکیان نامراداستغاثه کرده با رب العباد
که ببین احوال ما باشد چسانای غیاث المستغیثین، الامان
عرشیان در ناله و سوز و نفیربهر ایشان نزد سلطان مجیر
زآن فرستاد این رسولان ، شاه ذاتبر خلایق با کتاب و معجزات
تا که ارواح و نفوس پاک راصاحبان قلب ذی ادراک را
منقطع از جسم و یار جان کنندمطلق از زنجیر و از زندان کنند
لاجرم آن تن پرستان ملولآمدند اندر عداوت با رسول
روحشان می گفت با فخر بشرکه بکُش ما را ، رهان زین شور و شرّ
نظم و ناموس از پی اکرام بودگشت منکر آنکه بد فرجام بود
پیرو احمد(ص) شدند ارواح پاکتا رهند از حبس و بند آب و خاک
لاجرم شد امر بر جنگ و جهاداز پیمبر با دو خصم بد نهاد
کآن یکی نفس ، آن دگر یک کافر استاین جهاد اصغر و آن اکبر است
در جهاد اصغر ابدان سلیمسالم آیند از جروح و رجس و ریم
در جهاد اکبر ارواح کراممتصل گردند بر اصل و مقام
هر دو بهر مؤمنان آزادی استروح از آن در انبساط و شادی است
شاد باش ای آنکه با پیغمبریدر جهاد نفس و نفی کافری
در گشاد روح علیینی ایفارغ از آلایش سجینی ای
ای صفی در ترک تن مردانه باشپیش شمع روح کل پروانه باش
دل از این ویرانۀ فانی بکنپرّ و بالی در فضای جان بزن
گامی از پستی سوی بالا گذارهمرهان خسته را برجا گذار
چند ماندی اندر این ویرانه خوارکس نشد در نیکنامی با تو یار
یار آن باشد که هم پرواز توستوآن نه مرغ خانگی شهباز توست
مرغ خانه در سراغ دانه استآشنا با تن ز جان بیگانه است
یاری از حق جو که کس یار تو نیستیار آن باشد که سربار تو نیست
یار تن ز آزار جسمت در غم استآنکه بر جان تو رحم آرد کم است
آن پیمبر یا ولی کامل استکه ز جسم آزاد و سلطان دل است
بود خندان شیر حق گاه نبردخاصه کز تیغش به خاک افتاد مرد
از قساوت خلق می پنداشتندفعل او چون خویش می انگاشتند
بیخبر کو جمله شفق و رأفت استبر خلایق رحمت اندر رحمت است
بوالفضولی گفت این خنده ز چیستگفت از آن کاین نفس کافر کُشتنی است
خونی است و کُشته روح پاک راکرده غمگین خسرو لولاک را
عقل کل در ناله و در آه اوستکُشته دیده جزء خود ، خونخواه اوست
خندة من زآن بود کو شاد شدزین خرابی عالمی آباد شد
دفع خون فاسد، اصلاح تن استنفی تن از بهر روح روشن است
قطع امر الله نمود و غافل استقطع او بهر «بِهِ أنْ یُوصَلَ » است
از فساد او زمین مأمن نبودمشفقی هم بهر او چون من نبود