۱۰- آیه ۲۸
کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (۲۸)
چگونه کافر شوید بخدا و حال آنکه بودید مردهها پس زنده کرد شما را پس میراند شما را پس زنده میکند شما را پس بسوی او بازگشت کنید (۲۸)
« در بیان موت و حیات، بعثو حشر و معنی عالم کون و فساد »
کَیفَ بالله تَکْفُرُون ما را بس استبهر ارشاد ار به دارِ جان، کس است
مردگان بودید ، حقتان زنده کردبر حیات عاریت زیبنده کرد
پس بمیراند ز بعد از زندگیپس برانگیزاند از پایندگی
جمله میرند اوست باقی لایزالسوی او گردید راجع لامحال
با تو گویم نکته های بکر و نغزگر که داری از معانی جان و مغز
هر زمان این زندگان را مُردنیستنقد جان را سوی مخزن بُردنیست
در تحرک تن مثال آبِ جوستانتقال از رتبه ها اِفنای اوست
چون کند در رتبۀ دیگر ورودحشر و بعثش اندر آن رتبه است زود
این تحرک جوهری باشد به نامتا حیات عنصری گردد تمام
هم بر آنسان است عالم را نهادزآن سبب شد نام او کون و فساد
جمله کونیات را این است حالبنگری گر نقل تبدیل و زوال
حشر اصغر این بود وین روشن استحشر اکبر بعد موتِ این تن است
حق برانگیزاند این ذرات راتا تو دانی اقتدار ذات را
اندر این موت طبیعی خاص و عامسوی او گردند راجع لاکلام
زآنکه در هر رتبه ای او حاضر استنیست جایی غیر او ، وین ظاهر است
غیر او باشد عدم یعنی که نیستپس رجوع جمله بر ذات غنی است
بشنو از موت ارادی شرح خاصکآن به خاصان دارد ای جان اختصاص
آن فنای نفس ها در وحدت استپس حیاتی در حیات از حضرت است
بالحقیقه آن بقای مطلق استفانی فی الله ، باقی بالحق است
از مقام نفس تا جمع وجودپایه پایه تا لقای شاه جود
هر مقامی سوی وحدت رجعتی استاتصالش بر مشاهد رؤیتی است
در شهود ذات بی فصل و فتورضوء گردد راجع اندر اصل نور
گشت میدان صاف و میدان تاز ماندآنکه باقی بود ، باقی باز ماند
مُردن این مردمان مرگ زن استچون بمیرد مرد، باقی ذوالمن است
مرگ مردان رفتن اندر منزل استماند آنجا آنکه سلطان دل است
شو قلندر دل بر آنجا هم مبندبگذر از نقص و کمال و چون و چند
هر کسی زین اصطلاح آگاه نیستتو بمان ای آنکه جز تو شاه نیست
بازگشتم، جستجو افسانه استجُستم اکنون دلبر اندر خانه است
بهر ما گسترده خوانی در سرایمیرود هر سو پی خانه خدای