گنج

۸۲- آیات ۱۶۸ تا ۱۶۹

۵۰ بیت

یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی اَلْأَرْضِ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (۱۶۸) إِنَّمٰا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ اَلْفَحْشٰاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (۱۶۹)

ای مردمان بخورید از آنچه در زمین است حلال پاکیزه و پیروی مکنید گامهای شیطان را بدرستی که او مر شما را دشمنی است هویدا (۱۶۸) اینست و جز این نیست که امر می‌کند شما را ببدی و زشتی و اینکه بگوئید بر خدا آنچه را که نمی‌دانید (۱۶۹)

ایها الناس از حلال اندر زمینخورد باید پاک و طیّب زآن و این
لیک بر خطوات شیطان عنودپیروی نارید کآن را نیست سود
خطوه است افراط و تفریط ای پناهبر یمین و بر یسار از خط راه
در لغت، خطوه بود گام و قدمنسبتش تا بر چه است از مدح و ذم
گر بود خطوة بلیس از گمرهی استور که خطوة اهل دل، گام بِهی است
موقعش تا چیست گر بر جای اکلگشته ذکر ، آن گام اسراف است و عدل
هست اسراف از صفا ت اشقیاوآن عدالت ظل توحید خدا
می دهد شیطان فریبت کز حلالهر چه خواهی صرف کن نبود ملال
صرف نعمت گر به عدل و نصفت استنیست آن اسراف، شکر نعمت است
گر خوری روزی خراج ملکتیبا عدالت نیست یک جو کلفتی
ور عدالت بر وی و انصاف نیستهیچ جز تبذیر و جز اسراف نیست
ظلم باشد ضد عدل ای نیک بختهست او را شاخه ها همچون درخت
شاخه ها هر یک به نامی مشتهرزآن یک اسراف است گر باشی مقر
موقع آن وقت صرف نعمت استهمچنین دان عدل را کز حکمت است
شرط عدل آن است در اکل ای فقیرکه نگردد زو قوی نفس شریر
می نگردد هیچ یعنی آن طعامصرف بر عصیان و لذات حرام
مستحقان را کنی با وی شریکنی به منّت یا منم کآن نیست نیک
گر که خواهی کرد در عدل اهتمامماند اندک بهر تو نان و طعام
زآنکه باید داد از شهد و شعیرنیک قسمت بر یتیم و بر فقیر
زآن نمودند انبیاء و اولیابر هر آنچه کمتر از قوت اکتفا
زآنکه می دیدند هر جا در دیارروز و شب هستند مسکینان هزار
تو خوری خوش وآن اسیران غریبدر بلد بی خانمان و بی نصیب
خاصه گر باشند ز اوتاد و کرامهمچو اولاد علی (ع) در شهر شام
پیرو خطوات شیطانی یقیناز نژاد شامیان و اعدای دین
دشمنی ز ابلیس می باشد عیانمیکند بر سوء و زشتی امرتان
چون دهد بر باد کین خاک شماخندد او بر عقل و ادراک شما
خاصه گر گویند چیزی بر خداکه نمی دانید از جهل و عمی
بر شما خندد که این گیجان دروغبر خدا گویند بی عقل و فروغ
با شیاطین گوید از رسم و نشانبرحذر باشید زین پیدا نشان
تا نسوزید از شرار جهلشانوز دم بی رأفت نا اهلشان
با تو گویم گر که داری هیچ گوشباش از چیزی که نادانی خموش
خاصه نسبت بر خدا و اولیاءیا که امر دین و اسرار قضاء
یا کلامی گو که پاکان گفته اندراهت از خاشاک بهتان رفته اند
یا ز روی عقل و برهان گو سخنیا ز کشف قلب دور از وهم و ظن
زین سه چون بگذشت باقی مرتد استگفتنش هم گرچه نیک آید، بد است
ای خدای ذوالجلال ذوالمننکه به خاک آموختی نطق و سخن
همچنان که خاک بودم من ز پیشبیخبر از عقل و نطق و جان خویش
پس تو ز ایجادم چراغ افروختیخلق کردی نطق و فهم آموختی
نعمت افزودی نمودی لایقمبر معارف هم به حکمت ناطقم
تا به این اندازه دادی علم و عزمکآورم تفسیر قرآن را به نظم
نی به تحصیلی است این فضل خداستخلق کی دانند کاین داد از کجاست
این تو می دانی که دادی از کرمآنچه دادی بر فقیر از بیش و کم
نایی مطلق تویی ما چون نی ایمبلکه نی هم خود تو یی ما لاشیء ایم
خاک بر فرق من و نطق و دهنکه توانم گفت حق داد این به من
من کجا بودم وجود من چه بودلاشیء بودم، نمود من چه بود
ما و من گفتن در این درگه خطاستما و من جز بهر ذوالمن ناسزاست
محض مفهوم است گر گویم که منآن هم از اعطای توست ای ذوالمنن
من، کسی گو ید که در غیب و شهودباشد استقلال ی او را در وجود
نه کسی کش داده هستی دیگرینیستش بر کف ز باغ خود بری
گر غلط گوییم حرفی یا قبیحچو از تو بود آن هم تو کن بازش صحیح