گنج

۸۱- آیات ۱۶۶ تا ۱۶۷

۷۲ بیت

إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِینَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبٰابُ (۱۶۶) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا کَذٰلِکَ یُرِیهِمُ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَیْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِینَ مِنَ اَلنّٰارِ(۱۶۷)

هنگامی که بیزاری جویند آنان که پیروی کردند از آنان که پیروی کردند و دیدند عذاب را و بریده شود بایشان سببها (۱۶۶) و گفتند آنان که پیروی کردند کاش بود برای ما بازگشتی پس بیزاری جستیم از ایشان هم چنان که بیزاری جستند از ما چنین بنماید ایشان را خدا کردارهایشان را حسرتهاست بر ایشان و نیستند ایشان بیرون رونده از آتش (۱۶۷)

نوبت آید که ز متبوعین پیشتابعان گردند دور از خوف خویش
پیرو ار گشتند ز ایشان چند روزپس بری گردند زآن تشویش و سوز
چون عیان بینند آثار عذابرو بگردانند ز ایشان ز اضطراب
اعتمادی کرده یک دم از رمدبر چراغ بی فتیله و بی مدد
آن زمان کز شرق تابد آفتابمانده است او با چراغش در حجاب
روبهی را کرده یار خود به جبرآن زمان بیند شکوه شیر و ببر
اولیاء آیند اندر داوریکه ز ما بوده است این ناکس بری
سالها دادیم او را وعظ و پندتا کنیم آزادش از زنجیر و بند
ترک ما را کرد و حق نشناخت اوعشق خود بر موش کور انداخت او
گفت با دونان که بودندش رفیقاین همه دام است ما را در طریق
نیست بهر جاه و مال آرامشانکی به ما گیر است هرگز دامشان
عقل و هوش خویشتن را بی دلیلباز می پنداشت بیش از جبرئیل
نک ز عقل خویش و احباب ذنوبمیگریزد همچو کلب از سنگ و چوب
واقفش کردیم ما زین روز تنگروز ما می تافت کاین نقش است و رنگ
هست ما را صد هزار اسباب و یاراز شما بی مکنتان داریم عار
آن سببها را چه کردی برف بودکآب شد یا خود خیال و حرف بود
مر تو نَبوی آن امیر عقلمندکه نمودی اهل حق را ریشخند
داشتی صد گونه اسباب و امیدچون شد آن اسباب و ادراک رشید
نک چرا داری ز اسباب انقطاعهم ز احبابت بود رنج و صداع
وآن کسان گویند از خوف و خطرکاش ما را بود برگشت دگر
پس کنند آن دم تبرّی زآن کسانکه بدندی تابع آنها خسان
همچنان کز ما بدند ایشان بریمیلشان بر شرک بود و کافری
می نماید حق بدینسان آیتیوآن عملها را بر ایشان حسرتی
در جحیم غفلتند و سرکشندتا نپنداری که خارج ز آتشند
آتش آن اخلاق دور از خیر توستتا نیندیشی که هیچ آن غیر توست
معنیش اخلاق زشت ناخوش استصورت آن دوزخ است و آتش است
نک تو را تا هست بر کف چاره ایدل بِبر زین همرهان گر کاره ای
یار آن شو کو ندارد مثل و یارحافظت باشد به هر لیل و نهار
چون شدند آن همرهان بی اصولکه گرفتی پس شدی ز ایشان ملول
چو از تو پرسم حال آن یاران زفتگویی آن یک مرد و آن دیگر برفت
یا که گویی خورد او مالم به شیدگفت و آن یک راز پنهانم به زید
وآن یکی را بد طمع ز اندازه بیشوآن دگر بد مست بود و بخل کیش
وآن دگر شد بهر مالی دشمنممتهم می داشت وآن یک دامنم
خانه ام را کرد آن دیگر خرابوآن نمیکرد از فواحش اجتناب
وآن دگر خودخواه بود و طعنه زنوآن منافق بود و کاذب در سخن
وآن دگر بد سیرت و نااهل بودپیش او هر فعل زشتی سهل بود
وآن خیانت کرد اندر خانه امریخت و اینک زهر در پیمانه ام
ور رفیقی را شماری صاف و پاکگویی آن هم مرد و شد در زیر خاک
پس چرا با این همه، ای تیره جانچشم یاری باز داری زین خسان
عمر رفت و تو در این اندیشه ایباز تا آری به کف هم پیشه ای
یا رفیقی کو به دلخواهت بودتا به آخر یار و همراهت بود
یار آن شو کو تو را آن سو بردزین مزابل بر مه و مینو برد
وارهاند از قیود ماسواتهمنشین و یار سازد با خدات
ور نداری بر چنین کس معرفتهم بِنشناسیش ز افعال و صفت
یار حق شو، یاد او کن صبح و شامترک غیر او بگیر از خاص و عام
گویی ار هم ناشناسا بر وی امبر وجود و بود او آگه نی ام
رو که معذوری نداری جان و عقلباش تا آید زمان مرگ و نقل
آن زمان خلاّق را خواهی شناختکت به سر تُرک اجل دو اسبه تاخت
عقل و فهمت بسته گردد ز اضطرارناشناسا مانی از اغیار و یار
خالق خود را ندانی ای دبنگو اهل دنیا را شناسی بیدرنگ
مالت ار کس برد آیی در خروشور بری مال کسان باشی خموش
چون تو کردی ظلم، حق پیدا نبودور شدی مظلوم میخوانیش زود
چون شناسی در زمان محنتشلیک نشناسی به روز راحتش
میشناسی شب تو زر خوب و بدحق ندانی کیست روز ای بی رشد
مرگ گوید چون کشد در خون تنتگر که نشناسی تو، بشناسم منت
چون بخسبی خوار و مسکین در لحدمیشناسی فعل نیک از فعل بد
از حضور اولیاء بودت نفورباش اینک همنشین مار و مور
سالها خوردی ز خوان حق تو قوتخواهی اش اینک دلیل اندر ثبوت
خواهی اثبات ا ز وجود خالقتکه به عمری بوده رب و راقبت
یک دلیل هستی اش انکار توستبرخلاف اهل حق کردار توست
زآنکه اشیاء را به ضد ذی فن شناختوآن حسین از شمر ذی الجوشن شناخت
گر نمی شد خولی و شمر و یزیدبود فضل آل حیدر ناپدید
یک نشان اولیاء ز اسرارشاناینکه خودبینان کنند انکارشان
همچو انکار عزازیل از صفیوین بود در سرّ خلقت مختفی
او ز سجدة بوالبشر معذور بودزآنکه اقرار از سرشتش دور بود
بود ناچار از خلاف بوالبشرسجده گر میکرد بد شخص دگر
دیگری هم گشت می باید بلیسگر شریفی، چاره نبود زین خسیس
زآنکه باشد کون جامع لاعلاجاز هوی و نفس و ترکیب و مزاج
هر یکی در جای خود با شد بجاهم در آدم عقل باید هم هوی
پس غرض ز ابلیس ، نفس سرکش استلازم کونیت، آب و آتش است
آتش ار نبود در او سوز و شررنیست آن آتش، بود چیز دگر
همچنان که مطلب ما ای حسنچیز دیگر گشت گر دانی سخن