۸۰- جذبه
داده یکجا خانمان بر باد عشقرفته یاد از یادشان جز یاد عشق
از بلاد آشنایی در به درنی خبر دارند از پا، نی ز سر
آشنا دانند نه از بیگانه بازعاقل از مجنون، خراب از خانه باز
چون شود نو ماهشان ز ابروی دوستدل فرستند از پی گیسوی دوست
دل چو رفت آید به جای او جنونزآن شود دیوانه غرق بحر خون
بوی خون تا آید از وی میدودتا که دیگر ماه عاشق نو شود
هر دمی تا ماه جان در پرتو استعاشقان را اول ماه نو است
نیست یعنی ماه او را وقت و روزروز نشناسد ز شب ، دی از تموز
اول مه دل رود او را ز دستهست تا آخر چنین مجنون و مست
شد سر مه نوبت دیوانگی استکیست کاین مه شد چو نو، دیوانه نیست
چون شود این روز و شب وین مه به سرکرده گُل در من جنونی تازه تر
لحظه ای پیشم جنونی تازه بودتازه تر شد گرچه بی اندازه بود
داشتم زنجیر سازی آن کجاستدر جنونم دلنوازی آن کجاست
بر چه من دیوانه ای تدبیر نیستبند حلقم، حلقه و زنجیر نیست
شیر جانم چون شود دیوانه بازبرکند زنجیرها را دانه باز
زلف مجنون پرورش، زنجیر ماستدر جنون عاشقی تدبیر ماست
هست عاشق دردهای او فزوننیست تنها رنج او صرع و جنون
هر زمینی ز آب چشم او گِل استقوت او تا میخورد خون دل است
حال عاشق ناید اندر گفتگوشرح عشق و عاشق از تفسیر جو
گفت بر خود ظلم کردند آن کسانکه ندارند از محبت نور جان
نیست از حرمان عذابی سخت ترهر که او محروم تر، بدبخت تر
وقت مردن هر چه کت محبوب بودچون ببینی فاسد و معیوب بود
ملک معمورت خرابی بوده استآب می دیدی سرابی بوده است
آنکه را پنداشتی کآن یار توستدر زمانِ بی کسی غمخوار توست
بینی آن دم بوده شیئی باطلیجز دریغ از وی نداری حاصلی
حب مالت بوده ماری وآن سزدتا به گورت روز تنهایی گزد
گوید ای مسکین، من آن مال تو امکی یقین بودت که قتّال تو ام
چونکه بودم در جهان دلخواه توگشتم از دلخواهی ات همراه تو
بس به من در زندگی بالیده اینک چرا از من چنین نالیده ای
همچنین دان هر چه را داری تو دوستکَند خواهد روزگاری از تو پوست
میرسد روزی که گردی زو گریززآنچه داری نک چو جان آن را عزیز
چونکه بینی قوّه از حق است و بسنیست کس را غیر او فریادرس
بنگری آن قوّه و آن اقتداربا ضعیفان بوده ای وآنگه تو یار
بر تو این صورت عذاب و آفت استگر جوی اندر وجودت غیرت است