گنج

۴۵- جذبه

۳۶ بیت
دل بپا خیزد چو او بی پی شودوین به غیر از شور عشقی کی شود
عشق اگر آمد جهان بر کام توستسکّۀ دولت همه بر نام توست
عشق چون شمشیر بکشید از غلافعرصه شد از غیر یک معشوق صاف
وآن دگرها هر چه هست افسانه استترک جو کن ، چشمه گر در خانه است
ای بت شیرین شمایل، ماه منشاهد من، شحنۀ من، شاه من
زلف را بگشای از رخ ، نوبت استزآنکه عاشق ، غرق عشق و حالت است
می نخواهم باده دیگر، مستماحالت چشم تو بُرد از دستما
زلف بگشا چارة دیوانه کنفکر مست از نرگس مستانه کن
پیش از آن کز سوز عشقت دم زنمآتش اندر عالم و آدم زنم
شیشه و پیمانه را برجا گذارزلف را یک دم به دستم واگذار
تا در او جویم دل آشفته راگیرم از سر قصه های گفته را
یا خرابم او کند از تاب خودیا کنم تعبیر از او من خواب خود
تا نپنداری که من بودم به خواببود مشهود آفتابم بی حجاب
تا چه شد حالم که می گردد سرمشد کجا، آن کو بُد اینک در برم
کیست آخر اینکه هم سِیر من استمن خود اویم یا که او غیر من است
عین من یا با من او هم ریشه استنی غلط او برتر از اندیشه است
لا اله الاّ الله او شاه دل استدر میان ما و او، ما حایل است
تا ز ماییِ خود آگاهیم مانیست منزل خاکِ آن راهیم ما
گاه گاه ار او نماید روی خویشبنده باید تا بداند خوی خویش
خوی ما افتادگی و زاری استخوی او یکتایی و قهّاری است
کی به یکتایی شود «مع» با کسیاوست خورشید آفرین و ما خسی
پیش خورشید ار خسی فانی شودبگذرد زآن طبع و نورانی شود
هست آن موقوف هم بر موهبتکن تو «موتوا أن تَموتوا» را صفت
چارة ما هر دم از خود مردن استپی به لعل روح بخشش بردن است
هست موتت را حیاتی در پناهنک شنو تفصیل آن موت سیاه
موت اَسود دان که موت چارم استوآن تحمل بر جفای مردم است
تا نرنجد خاطرت ز آزار خلقیار باشی هر چه گردی خوار خلق
گر هزاران بار کوبندت به سنگدل به صلح آری دگر نی رو به جنگ
صاحب موت سیه یعنی فقیرهست بیشک زود عفو و دیر گیر
پس بدین وجه آیت آمد از خداکآخرت گر هست مخصوص شما
از چه نبود هیچ رو بر موتتانتا نشانی باشد از آن بی نشان
کو نشانی در شما زین چار موت ؟یک سر مو از هوی ناگشته فوت
آنکه خاص اوست دارِ آخرتخواهد از دنیا به کلی معذرت
کرده اید از خورد کم یا از لباسیا ز حرص و بخل و آمال و اساس
یا یک از وسواس های دم به دمیا جوی از جهد و انکار و ستم
پس چه باشد کآخرت خاص شماستذات مطلق بند اخلاص شماست