گنج

۴۴- آیات ۹۴ تا ۹۵

۳۶ بیت

قُلْ إِنْ کٰانَتْ لَکُمُ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ اَللّٰهِ خٰالِصَةً مِنْ دُونِ اَلنّٰاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (۹۴) وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ (۹۵)

بگو اگر باشد برای شما سرای آخرت نزد خدا خالص از جز مردمان پس آرزو کنید مرگ را اگر هستید راستگویان (۹۴) و هرگز آرزو نمی‌کنند آن را ابدا بآنچه پیش داشته دستهایشان و خدا دانا است بستمکاران (۹۵)

« در بیان قومی که خود را از راه خطاءصاحب راه و عارف باالله میگفتند و تحقیق آنکه موت ارادی مراد است نه اضطراری »

گو بر ایشان بر شما بی معذرتگر بود خالص سرای آخرت
دون مردم یعنی از دون اُممجز یهود و جز نصاری بیش و کم
زآنکه می گفتند ما صاحب رهیممحرم حقّیم و ابناء اللّهیم
راه دین و لطف حق، مخصوص ماستغیر ما مردود از آن حصن و سراست
راست گر گویید و دارید این یقینموت را خواهید از حق بهر دین
زآنکه دنیا، جای اندوه و غم استهر دمی در وی هزاران ماتم است
آنکه دارد خانمان و عیش خوشاز چه در گلخن خورد دوغ تُرش
چون ندارد در سرای خویش روچون نسازد عیش خوش را آرزو
باشد این ویرانه اش بیفایدهگو بمیر و رو نشین بر مائده
گر دهندت ره به قصر پادشاهچون به کهدانی و قُوت توست کاه؟
کن تمنّا عالمی را کاندر آنهست وسعتها و نعمتها عیان
کی کنند آن را تمنّا تا ابددستهاشان زآنکه پیش آورده بد
یعنی افعالی فرستاده ز پیشکه ندارند آرزوی موت خویش
حق بود دانا به غدّاران همهبر خسیسان و ستمکاران همه
چون شنیدی متن و تفسیر ای عزیزگوش کن تأویل اگر داری تمیز
کن تأمل اندکی در این جواباین چرا فرموده با اهل کتاب
وآنگهی کآن احمد (ص) پاکیزه صوتخود نموده منع ز استدعای موت
پس یقین موتی که باید آرزوداشت آن را شُد ارادی ز امر او
چار موت است آنکه از حکم ملوکگشته تعیین بهر ارباب سلوک
موت ابیض باشد اول در ثبوتاکتفا کردن به قوت لایموت
سعی کردن سخت در رزق حلالوآنگهی کم خوردن اندر کل حال
تا به اندک نیستی قانع ز خورطی نگردد راه، روز خود مبر
گر که خوردی نی تو رهرو، کاهلیره گرسنه طی کن ار صاحبدلی
اشکم خالی و پر دور از درنگاین رود ره با پر ، آن با اسب لنگ
کن به موت ابیض ار مردی رجوعموت ابیض نزد مردان چیست ، جوع
موت اخضر چیست آن عریانی استاز لباس کبر و هم سلطانی است
جامۀ نو را به طفلان واگذارراه تجرید آن به عریانی سپار
شو مجرد یعنی از سودای خلقجامه گو اطلس بود یا کهنه دلق
وآن مجرد کاندر این هنگامه نیستبند عریانی و فکر جامه نیست
جامه را گوید حقت کوتاه کنتن مجرد یعنی از دلخواه کن
جامه برکن ، رخت عریانی بپوشآرزوها را بهل برجا بکوش
موت سیّم احمر است ای ذو فنونوآن بود مردن ز میل نفس دون
خون نفس ار ریختی، روحانی ایرسته ای از قید هستی، فانی ای
نفس سرکش را بکُش آسوده شوپاک از وسواس آن آلوده شو
هر دم او را هست وسواسی دگرباید از وی داشتن پاسی دگر
بند وسواسش چو بُرّی رسته ایاز خلاف او به حق پیوسته ای