یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (۴۷) وَ اِتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (۴۸)
ای پسران یعقوب یاد کنید نعمت مرا که انعام کردم بر شما و بدرستی که افزونی دادم من شما را بر جهانیان (۴۷) و بترسید روزی را که جزا داده نشود نفسی بدل از نفسی چیزی را و قبول نشود از آن شفاعتی و گرفته نشود از آن عوضی و نه ایشان یاری کرده شوند (۴۸)
آل یعقوب آورید از نعمتمیاد، یعنی شکر آن در حضرتم
بر شما دادم ز نعمتها فزونهم فزونی ز اهل عالم در شئون
میبترسید از چنان روزی مگرنیست نفسی کافی از نفس دگر
فاقد شیئی شد از نفسی کفافندهدش نفس دگر بی اختلاف
نه شفیعی باشدش در داوریتا کند زو در مقامی یاوری
نه از او گیرند در فعلی عوضمی کشد درد آنکه خود دارد مرض
حشر گردد هر کسی بر خوی خویشنشنود از دیگری کس بوی خویش
ناصری نبود یکی آن روزشانکه بُدند از محنتی دلسوزشان
بهر اسرائیلیان افضال حقهست یاد از جلوة افعال حق
هست تکرار از پی الطاف و بِرّتا برند از وجه ظاهر پی به سرّ
روز افعال آورند اندر صفاتوز صفات آرند رو بر وجه ذات
شرح این بگذشته گر داری به یادیاد نعمت گر کنی یابی مراد
ترسد او از روز وانفسا که خودداند اندر خود جزای نیک و بد
هست هر نفسی به جای خویشتندر عمل یابد جزای خویشتن
نیست هیچ اندازه کس را کز حدشبگذرد یا قاصدی از مقصدش
تا چه جای آنکه گیرد دست غیرنفسی اندر سلب شرّ و جلب خیر
« در کشف حقایق اشیاء »
عارفی کو چشم جانش روشن استخوشه ها در پیش رویش خرمن است
بیند احوال خلایق سر به سرهر یکی اندر مقامی مستقر
در عیادت گفت با زید آن رسولچون نمودی صبح، شادی یا ملول؟
گفت شادم زآنکه باشد منکشفحال خلقم بر سیاق مختلف
گر که خواهی وانمایم بالتمامحال هر یک کآن کدام است ، این کدام
گفت، گفتی راست لیک این راست رادار پنهان، چون ندانی خواست را
سیر افعال است این بَد دل مباشوز اراده و امر او غافل مباش
هست باقی تا وصولت راه هااختری دیدی ندیدی ماه ها
اندکی بود اینکه مشهود تو شدباعث این آتش و دود تو شد
هست میزان راست کو در وزن شیءلیک کی داند حقیقت و اصل وی
بُد حقایق ثابت اندر عین علمباش تا معلوم گردد ، دار حلم
خلق هر یک صورت فعل حقنددر ظهور خود ز اسمی مشتقند
اسمها شد مختلف تا در سرشتمختلف باشد عقول خوب و زشت
اسمها هم اختلاف کثرتشمرتفع گردد ز وصف وحدتش
نیست در وحدت تخالف یا تضاداسمها دارد در آنجا اتحاد
از کجا رفتم کجا ، بی بند و قیدرخش من شد گرمتر از رخش زید
از کجا این سنگ بر مجنون فتادباز بندم لب دماغم خون فتاد
میزدم در خواب حرفی، آن چه بودروی حرفم در تکلّم با که بود
بینم اندر خواب یا بیداری است ؟کو گزد لب وین پی دلداری است
یعنی از کف گر رود گاهی عنانهم به جبرانش دمی آهسته ران
کاین خلایق جمله اهل صورتندنادری واقف ز سرّ حضرتند
محرم شه بیست کس یا ده کسندمابقی بیرونی اند و واپسند
محرم اسرار شه در مجلسیراز خلوت را نگوید با کسی
آنچه گوید با خواص و با عوامحاکی است از نظم ملک و حکم عام
ور گَهی گوید، به ایهام است و رمززآن قدر هم متهم گردد به غمز
من اگر محرم و گر غمازه امبا تو هر دم در بیانی تازه ام
گاهی ار مستی کنم یا عربدهمی کشندم سرخوشان در میکده
واندر آنجا مِی فروشِ حقْ نَفَسبر دهان مُهرم زند گوید که بس
مر ندانی شاه ما باشد غیورراز خود سربسته خواهد در ظهور
شرح آیات از ره تفسیر کنور کنی تأویل با تدبیر کن
یَومِ لَّاتَجزِی نباشد کس به کسهست هر نفسی به فکر خویش و بس
نیست کس را شافعی یا ناصرییا که فعلی را عوض از قاصری
نیست کس را با وجودش قدرتیتا نماید از خلیلی نصرتی
نیست کس را اقتدار و اختیاربر کسی جز مالکی ذوالاقتدار