گنج

۱۹- آیات ۳۹ تا ۴۰

۳۷ بیت

وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (۳۹) یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِیّٰایَ فَارْهَبُونِ (۴۰)

و آنان که کافر شدند و تکذیب کردند بنشانهای ما آنهااند یاران آتش، ایشانند در آن جاویدان (۳۹) ای فرزندان یعقوب یاد کنید نعمت مرا که انعام کردم بر شما و وفا کنید بعهد من تا وفا کنم بعهد شما و از من پس بترسید (۴۰)

« در بیان خلود اهل نار و مراتب آن »

هم گروهی ز امر دین کافر شدنداز پی تکذیب آیات آمدند
تا ابد آن فرقه اندر آتشنددر حجاب ظلمتند و سرکشند
آتشی نبوَد بَتَر از خوی بدسوزشِ آن را نباشد حصر و حد
چونکه آیند از حجاب تن برونفاش گردد رمز فیها خالدون
پردة تن چون فتد جان در فخ استمنکر آیات حق در دوزخ است
زآنکه آیات الله آمد فضل و نورمنکر است از فضل حق ، مهجور و دور
هست انکار از حسد، وز خوی زشتبعد مردن ظاهر آید آن سرشت
باز آن هم یا فزون یا اندک استقدر آن در دوزخ است و هالک است
گر بود انکار و جهل او فزونبهر او شد نَّارِ فِیهَا خَالِدُون
چون ببینند آتش قهر و عذاببا خود آیند آن خسیسان در عتاب
کاین بود از ما چه فعلی را عوضکو هُشی تا گوید انکار و غرض
رفته عقل و مانده این نفس شریرکه بود پاداش او نار سعیر
حق فرستاد آیت خود با رُسلتا شود خُلق تو عقلانی و کل
کردی انکار و شد انکار آتشیآتشت باید کنون کاندر غشی
تا نپنداری که آن دور از تو بودتو خود آن ناری که معذور از تو بود
آن غرض ها که به جان عارض بُدتسعی کردی تا چنین ذاتی شدت
نک تو را ز اخلاق ذاتی چاره نیستنرمی اندر ذات سنگ خاره نیست
گر تو را باشد به مغز اندک هُشیمیشناسی خوی ناخوش از خوشی
در همین قالب تو را پیدا شودنیست حاجت محشری کآنجا شود
این جهان هم نزد عاقل محشر استنیک و بد پیداتر از خشک و تر است
بینی آن یک، هر کلامی بشنودمیکند انکار و بر وی نگرود
نه دلیلی با شد و نه حجتشجز لجاج محض و خُبث طینتش
این طبیعت بهر او صد دوزخ استهمچنین هر خوی بد کو را فخ است
در کسی گر خوی بد بینی یکیگرچه آن افزون بود یا اندکی
یک نه تنها مابقی در پرده انددر مقام خود عیان صد مَرده اند
همچو آن دزدی که بینی در طریقنیست او تنها یقین دارد رفیق
آن رفیقان پشت کوهند ای ظلوموقت حاجت بر سر آرندت هجوم
صدری ار بینی همیم است و وقورلیک فحاش است و بد خُلق و شرور
بد زبانی را نشان کن در عیارکآن شجر را نیست جز حنظل به بار
هر صفاتش شاهد آید جای خویشکی گذارد جز به لغزش پای خویش
خویش در ناموقعی بنمود و رفتوقر و جودش نیز رنگی بود و رفت
تو ندیدی آن لئامت ، وآن حسدکاندر او بُد مختفی ، افزون ز حد
یا که بینی ظالمی را با ادباوست ماری وآن خضوعش زهر و تب
مار کی باشد نشان از نیکی اشخوی او را یابی از نزدیکی اش
جامع اخلاقِ بد دان، حب جاهبذل او بخل است و طاعاتش گناه
میکند طاعت که جاه افزون کندبر هوای منصبی صد خون کند
شرح دادم تا بدانی یک به یکرمز «فیها خالدون» بی ریب و شک

« در بیان مراتب توحید و درجات آن »

آل یعقوب ، ای نژاد اصفیاءنعمتم را یاد آرید از وفاء
آنچه نعمت مر شما را داده امکه نعم خوارید و بنده زاده ام
هم کنید از جان وفا بر عهد منتا شما را نوش گردد شهد من
هم نمایم من وفا بر عهدتانتا لحد یاری کنم از مهدتان
پس بترسید از من ار ترسنده ایدبر فعالم خوش دلید و بنده اید
اهل الطافند اسرائیلیاننعمت خاص هدایت را نشان
خواندن ایشان به لطف از ذوالکرمبهر تکمیل است و تذکار نعم
تا تو یاد آری ز عهد ماسَبَقوز نعیم سالفه بر ماخَلَق
عهد سابق بعد آن عهد نخستباشد آن توحید افعالی درست
هست در تورات ذکرش بالتمامشاید آن را گر نیابد فهم عام
وینکه خواند باز ما را زالتفاتهست مخصوص این به توحید صفات
وآن پی رفع حجاب ثانی استداند این کاندر صفاتش فانی است
وآن اخص از دعوت اولی بودذکر آن بهر خواص اولی بود
این تجلّیِ صفات منعم استخاصه گان را این تجلّی دائم است
وین چنین تهدید بهر ناقبولیعنی آن رهبت بَرِ اهل عقول
هست اخص از خوف زآن کرد این خطابزآنکه باشد خوف بیشک از عِقاب
رهبت از قهر است و اعراض و سخطخشیت از رهبت اخص هم بی غلط
کآن اشارت ز احتجاب ذات شدمنکشف این نکته هم ز آیات شد
در مقامش مر تو را روشن کنمحق تواند کرد این نه من کنم
من نی ام، نایی دمد بر من دمیهم تو آن را بشنوی گر محرمی
خواهم از حق عمر و توفیق آن قدرکه رسد دیوان تفسیرم به سر