گنج

۱۴- آیات ۳۱ تا ۳۳

۱۲ بیت

وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی اَلْمَلاٰئِکَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (۳۱) قٰالُوا سُبْحٰانَکَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (۳۲) قٰالَ یٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (۳۳)

و آموخت او مرا نامها همه آن را پس عرض آنها را بر رشتگان پس گفت خبر دهید مرا بنامهای این مسمیات اگر هستید راستگویان (۳۱)، گفتند پاکی تو نیست ما را دانستنی مگر آنچه آموختی ما را بدرستی که تویی دانای درست کردار (۳۲)، گفت ای آدم خبر ده ایشان را بنامهای ایشان پس چون آگاه کرد ایشان را بنامهای ایشان گفت آیا نگفتم مر شما را بدرستی که من داناترم نهانی آسمان‌ها و زمین را و می‌دانم آنچه آشکار کنید و آنچه شما پنهان کنید (۳۳)

پس شد آدم علّم الاسماء به نامسرّ اشیاء منکشف بر وی تمام
از خواص و نفع و ضرّ و خیر و شرّاز حقیقت، وز معانی، وز صوَر
عرضه شد پس بر ملایک سر به سرکه دهید از نامها اینسان خبر
نامشان گویید تا چون ، وز کجاستای ملایک گر شما گویید راست
این به ارشاد است و اعلام و مجازنی به نفی صدق ز ارباب نیاز
جملگی گفتند پاکی مر تو راستما ندانیم آنچه میدانی تو راست
جز که آموزی تو بر ما ای علیمدانشی که هم علیمی هم حکیم
این شهادت بود زآن کاندر حضورخویش را دیدند در عین قصور
زآن کمالی کاندر انسان حق نهادبر ملایک اطلاع از پیش داد
وآنگه ایشان از تخلّف دم زدنددم به نفی از رتبۀ آدم زدند
هست یعنی حق منزّه ای جوادزینکه اندر فعل او باشد فساد
بودشان آگاهی از این کز حدودنیستشان دیگر ترقی در وجود

« در بیان قصۀ ملایک و اعتراف آنها به عجز خود که لا عِلْم لَنا »

لاجرم گفتند، لا عِلْمَ لَناغیر آن کآموخت بر ما، رب ما
یعنی آنچه لازم ایجاد ماستباعث بینائی و بنیاد ماست
زآن به آدم گفت خلاّق بشرسویشان از نام هاشان ده خبر
گفت أنْبِئْهُم نه عَلَّمهُم که تاعلمشان گردد سبب بر اجتبا
کازدیاد علم و عرفان و ادبهست در معنی ترقی را سبب
شه تو را گر زر دهد قارون شویور خبر از گنج ، کی افزون شوی؟
زآنچه خود داری تو را آگاه کردباید از این نیز شکر شاه کرد
کاین هم اکرامی از آن آزاده استداده ای باشد کز اول داده است
هیچ کس جز داد او چیزی نداشتخود نبُد چیز ی و تمییزی نداشت
خاک کِبوَد تا شناسد خدمتشگشت اینسان تا تو دانی قدرتش
داد آدم پس خبر زآن نامهایعنی از آن رتبه ها و اکرامها
گفت آیا من نگفتم بی ز ریبکز شما داناترم بر علم غیب
اعلمم بر غیبِ ارض و آسمانوآنچه دارید از عیان و از نهان
کآن بود عرفان و حب مستتروآن ودیعه بود در ذات بشر
بر سبیل علم ، او را اختیارکرد بهر اصطفی پروردگار
زاصطفایش بود آگه ذوالجلالوآن ملایک را نبود این احتمال
زآن ره آدم را به کَرّمنا ستودوین فضیلت ثابت اندر علم بود
گفت من داناترم بر آن اموراز شما یعنی بر آن ظلم و قصور
وان شرور، و آن فضولی، وان فسادکآدمی را بود مخفی در نهاد
این ز مَا تُبدُون عیان شد یک به یکمعنی مَا تَکْتُمُون قدس ملک
قدس و رجحان و شرافت مکتتمدر ملک بود و نشد افزون و کم
ثابتند اندر کمال خود مدامسالم از ضعف و ضلالت والسلام