۱۳- جذبه
من دم از عشق ار زنم مجنون شومیا نه مجنون خود ندانم چون شوم
زین قدر هم گفتنم دل جوش کردجوش او تاراج عقل و هوش کرد
عشق آمد عقل و جان رسوا شدندعاقل و دیوانه یکجا لا شدند
نه ملایک نه بشر برجا گذاشتنه نشان از علّم الاسماء گذاشت
زلف را جانا دمی زنجیر کنیک ره این دیوانه را تدبیر کن
زلف چه ، زنجیر چه ، مجنون چهآدم چه، عقل چه، ذوالنون چه
من ز خود رفتم بُتا فرمان توستتو بمان برجا که هستی زآن توست
من همی گویم تو را یک قید نیستاو همی خندد که این جز کید نیست
من همی میرم به پیش آن خنده رااو کند افکنده تر افکنده را
نشنود گر یار من تقریر منچون همی گیسو کند زنجیر من
چند می تابد کمند از کین منتا کند دیوانگی آئین من
هر چه گیرم زلفِ او، گوید بگیرهر چه میرم پیش او ، گوید بمیر
میشود سرکش چو سوزم ز آتششمیندانم تا چه باشد خواهشش
عشق بازم، گوید این بدنامی استعقل سازم، وازند کاین خامی است
گر بگریم گوید این افسانه استور بخندم گوید این دیوانه است
لاابالی گر شوم گیرد حذرور برم تقوی بر آن نارد نظر
ناله آغازم، بگیرد گوش خودهیچ گردم، وا کند آغوش خود
زآنکه در هستی نماند قهر اومن نماندم گو بمان او بهر او
خال را از بهر آدم دانه کردتا برونش از بهشت و خانه کرد
من نگردم گِرد خود گامی دگرپختگی بگذارم و خامی دگر
پردة مستان چو اویی میدردپختگی و خامی ما کی خرد ؟
خامتر از من دل عاشق وَش استکز غم او روز و شب در آتش است
وصل جوید کآهد او افزایششخون شود دامن کشد ز آلایشش
او بری ز آلایش و پاکی دلفارغ از شادی و غمناکی دل
مُردم از خود، یافتم تا خوی اوسو نهادم تا شدم بی سوی او
چون به سوی او ره از پیشی نبودچاره ای جز مرگ و درویشی نبود
او چو رنجد از فزونی کم شویمدر تنبه از ملک ، و آدم شویم
چون ملایک از فزونی دم زدندطعنه بر ادراکشان ز آدم زدند
خاک پستی را فزون از جود کردبر همه افلاکیان مسجود کرد
تا بر او اظهار دانش کم کننداز تواضع سجدة آدم کنند
باز بر آدم ره از پیشی گرفتتا ز شاهی ماند و درویشی گرفت
از بهشتش با دو صد خواری براندتا کنون در حسرت و زاری بماند
تا نیندیشد که من نیکو پی اماز ملایک برترم یار وی ام
او ندارد یار و یاری کار اوستیارِ آن باشد که خوار و زار اوست
از ملک تعلیم گیر ار محرمیسجده کن بر آدمی گر آدمی
جوی ز آدم ره، به ظلم اقرار کناز وجود و بودت استغفار کن
تا ز استغفار بندی طرف خویشبر سر مطلب رویم و حرف خویش
« در بیان تعلق روح به قالب انسانی »
روح نورانی علیین وطنتا تعلق یابد از حق بر بدن
باید او را از طریقی نسبتیجسم را هم نسبت از حیثیتی
نفس، وجه نسبت است و برزخ استمنبع شرّ و فساد این دوزخ است
این عیان بُد بر ملایک ز افتتاحزآن سبب گفتند این نبوَد صلاح
غافل از جمعیتی کز بهر اوستشاه با دزدان نهان در شهر اوست
ریش چون جنباند او در نیم دموارهند این ناکسان از بند غم
سرّ مَا لَاتَعلَمُون آمد پدیدمر ملایک را نبود اینگونه دید
هست آن تسبیح، تنزیه وجودمر ملایک را به حمد شاه جود
هست پاک از شرک و عجز و نقص و بدوز تعلق بالمحل و ز عد و حد
لیک تقدیس است زین معنی اخصجز مقرب را نزیبد آن به نص
هست خاصِ خاصگان این اختصاصدر ملایک این گروهند از خواص
قدس این باشد که با قید صفاتهست مطلق ذات او در عین ذات
عین جمله ممکنات او بالحق استوز همه در عین هستی مطلق است
این تعین های افعال و صفاتخود منافی نیستش با قدس ذات
ذات پاکش کآن به هستی باقی استخود نه تقییدی و نه اطلاقی است
کم نگردد یا فزون از ممکناتنزد صوفی این بود تنزیه ذات
بر مجاهد می شود در کشف روحسرّ این تنزیه ، ظاهر بالفتوح