وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا وَ یَسْفِکُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قٰالَ إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (۳۰)
و چون گفت پروردگارت مر فرشتگان را بدرستی که من پدید آورنده او در زمین جانشین، گفتند آیا میگردانی در زمین کسی را که کند در آن و بریزد خونها را و ما بپاکی مشغولیم بحمد تو و تنزیه کنیم مر تو را؟ گفت بدرستی که من داناترم آنچه را که نمیدانید (۳۰)
« در تحقیق خلیفة الله و بیان حقیقت آن »
با ملایک گفت پس پروردگاردر زمین سازم خلیفه استوار
عرشیان گفتند این باشد فساددر زمین سَفک دِمَآء است این نه داد
ما به تسبیح و به حمدت یک دلیمذات پاکت را گواه کاملیم
گفت می دانم من آن چیزی که نیستبر شما معلوم و آن سرّ خفی است
اعتبار آن را به حال خویش کناندکی در نفس خود تفتیش کن
هستی اندر غیب، غیبِ غیبِ تو استیعنی اندر روح ، پاک از عیب تو است
ماورای غیبِ غیب استت وجودپس به غیبِ غیب قلب ذی عهود
پس به غیب نفس که ادنی غیب توستوآن سماء دُنیئی لا ریب توست
بر جوارح ظاهر آید زآن غیوبکوست نفس و قلب و روح بی کروب
از جوارح قول و فعلی شد پدیدوآن بود کفر و شهادت را کلید
گشت اطوار جوارح بیش و کمجمله ز ابدایی و تکوینی اَعَم
از مقامات وجود آثار توتا چه باشد ضبط در انبار تو
بر خلیفه قول رب العالمینکز بشر سازم هویدا در زمین
این بُوَد کو بود آگه آدمینسخۀ جامع بود در همدمی
مندرج در وی دو کون آمد به عینجامع است او بر تمام عالمین
هم به افعال بهیمی مؤتلفهم به اوصاف الهی متّصف
جامع اخلاق ربانی بودهم در او اوصاف نفسانی بود
بود انکار ملایک بهر آنکه نمی دیدند ز آدم سرّ جان
مطلع بودن از مادون خویشنی ز فوق رتبۀ افزون خویش
زو نمی دیدند جز سَفک و ضررکز غضب وز شهوت آید در بشر
وآن ضروری بود بهر این وجودروح تا سازد در این هیکل ورود
کی ملک زین جسم ظلمانی اثربیند الاّ اختلاف و شور و شرّ
بیخبر زآن رتبه کو نورانی استجنبۀ اللّهی و سبحانی است
علّم الاسماست جنبۀ عالی اشکه نماید بر ملایک والی اش
حیث حیوانی است آن جنبۀ خسیسکه زند از دانه ای راهش بلیس
عرشیان دیدند زو فرج و گلوبیخبر از وجۀ اللّهی او
کآن ز عقل و از ملایک فوق بودبند جانش عشق زرین طوق بود
عشق خاص آدم و جان وی استعقل را کی اندر آن خلوت پی است