گنج

۱۵- آیه ۳۴

۲۱ بیت

وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اِسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (۳۴)

و هنگامی که گفتیم مر فرشتگان را که سجده کنید مر آدم را، پس سجده کردند مگر ابلیس که ابا و طلب بزرگی کرد و بود از کافران (۳۴)

« در بیان سجدة ملایک آدم را و اِباء نمودن ابلیس »

یاد کن وقتی که گفتیم ای فریدبا ملایک سجدة آدم کنید
سجده کردند آن تمام الاّ بلیسکه اِ باء کرد و تکبر آن خسیس
قوة وهمی چه او در نقل بودکی تواند هم عنان با عقل بود
نَبُد از املاک ارضیه نسابتا بود ز ادراک معنی در حجاب
محتجب از آنکه فهمد سر به سرآن معانی را به ادراک صوَر
پس نبود ارضیۀ محض او به بحرتا کند اذعان امر او به قهر
نز سماویه که فهمد در فتوحفضل آدم را ز نور عقل و روح
از محبت تا مگر اذعان کندسجدة آدم ز دل، وز جان کند
چون نه این باشد نه آن ، می خوانش جنسرکش است از نفس و قلب مطمئن
نه چنان جنی که داند جای خویشپر به بالاتر زد از سُکنای خویش
بود عُصفوری و بر شهباز راندچون نبودش بالی از پرواز ماند
مرغ وهم از سفل بر بالا پردفرّ عقلش نیست چون، بیجا پرد
او گمان میکرد کو زرین پر استساعد شه را چو بازان درخور است
بیخبر زآن کو نه علّیینی استاز قوای ارضیِ سجینی است
در ازل محجوب بود از نور روحتا چه جای نور وحدت، و آن فتوح
پس تجاوز کرد ز امر کردگارکفر او شد زآ ن تعدی آشکار
سجدة آدم همانا بُد محکزآن جدا شد جنس ابلیس از ملک
تا که نفس ناطقه در دمدمه استتابعش عقل است و سرکش واهمه است
تا خلیفه باشد از حق در جهانهست ناچار آن محک هم در میان
تابع امرش شود فرزانه ایحاسد جاهش ز حق بیگانه ای
یافتی چون اعتبار عقل و وهممابقی را رو تعقل کن بفهم