گنج

۱۳۴- آیه ۲۶۰

۲۹ بیت

وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ اَلْمَوْتیٰ قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلیٰ وَ لٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ اَلطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اِجْعَلْ عَلیٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ اُدْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (۲۶۰)

و چون گفت ابراهیم ای پروردگار من بنمای مرا که چگونه زنده می‌سازی مردگان را گفت آیا باور نداری گفت آری و لیکن از برای آنکه بیاراید دلم گفت پس بگیر چهار تا را از پرنده پس پاره پاره کن آنها را بسویت پس بگردان بر هر کوهی از آنها جزئی را پس بخوانشان که می‌آیند ترا شتافتنی و بدان که خدا غالب درست کردار است (۲۶۰)

« در تحقیق رب ارنی و بیان آنکه مراد از چهار مرغ چیست »

گفت ابراهیم با دانای رازچون نمایی مردگان را زنده باز ؟
گفت آیا نیست ایمانت بر اینگفت، می جویم شهود اندر یقین
هست اطمینان کامل آن شهودنه کش اندر قلب اطمینان نبود
از یقین توست بر کعبه که بازمی روی بهر طوافش تا حجاز
از یقین توست بر سوء مزاجکه روی سوی طبیبی بر علاج
از یقین توست بر نفع عیانکه نمایی کسب و بگشایی دکان
میکنی روشن از آن در شب چراغکه ببینی چیزها را با فراغ
گفت ابراهیم دارم علم دینلیک خواهم تا عیان گردد یقین
عاشق ار گوید به یارش بی نفاقخواهمت بی پرده بینم در وثاق
این بود از فرط عشق آن نگارنی ز بهر امتحان حسن یار
یار گوید شرط دیدار است اینکه نباشی با هوای تن قرین
مانع است این چار طبع مختلفبا موانع ره نگردد منکشف
گفت حق برگیر چار از طیرهاپس بکوب آن را به هم در سیرها
قدری از هر یک به کوهی وضع کنپس بخوان ، کآیند سویت ز امر کُن
تا بدانی باز از عقل سلیمکو به هر کاری عزیز است و حکیم
غالب است و قاهر اعنی بی خلافبر نفوس از روی حکمت نز گزاف
چار مرغ آن چار خوی شایعندکز مقامات شهودت مانعند
حب دنیا، حرص و عُجب و شهوت استکه حجاب آن شهود و رؤیت است
کُشت و درهم کوفت مرد رهسپاربهر موت اختیاری آن چهار
ماند سرهاشان بجا بهر نشانچیست سرها چار عنصر بی گمان
ماند آن را بهر استبقای تنتا رسد جان بر کمال خویشتن
وضع کرد آن مرغها را بر جبالوآن جبال ارکان تن شد در مقال
چشم و گوش و فم ، دماغ و دست و پاکه بدن زین عضوها باشد بجا
کوهها را هم توان خواندن خواسیا که اعضای درون کآمد اساس
پس بخواند هر یکی را در ثبوتسوی خویش از نام حی لایموت
زنده پس گردند در دم اصلهامتصل با هم شوند آن فصلها
راهرو یابد حیات بی زوالوصف و خوی اش جمله گیرد اعتدال
اینست اطمینان قلبی ای خلیلپس بمیر از اختیار اندر سبیل
چون ز خود مردی به حق پاینده ایتا حیات اوست باقی زنده ای