گنج

۱۳۰- آیات ۲۵۶ تا ۲۵۷

۲۲ بیت

لاٰ إِکْرٰاهَ فِی اَلدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقیٰ لاَ اِنْفِصٰامَ لَهٰا وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (۲۵۶) اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَی اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (۲۵۷)

نیست اکراهی در دین بدرستی که پیدا شد راه راست از گمراهی پس آنکه کافر می‌شود بطاغوت و می‌گرود بخدا پس بحقیقت چنگ زد بدست گیری استواری که نیست انقطاعی مر او را و خدا شنوای داناست (۲۵۶) خداست دوست آنان که گرویدند بیرون آورد ایشان را از تاریکیهای کفر بروشنایی ایمان و آنان که کافر شدند دوستان ایشانند طاغوت بیرون آورد ایشان را از روشنی بتاریکی آنها اهل آتشند ایشان در آن جاویدانند (۲۵۷)

هیچ اندر دین حق اکراه نیستکُره از جبر است و آن ز الله نیست
معنی دین است ایمان و یقینوآن به دل گردد مکین از رب دین
جز هدایت نیست دین مستقلوآن هدایت مستفاد از نور دل
فطرت انسان ز دین آواره نیستهم در انسانیّت از دین چاره نیست
ظاهر دین است اسلام و کتابباطنش ایمان قلب و فتح باب
گوید ار کس گر که در دین کُره نیستاز چه رو گفتند کافر کُشتنی است
آن ز بهر رفع ظلم و فتنه بودتا نمانند اهل دین در رنج و دود
ور نه با اعجاز و نصرت ها رسولجزیه چون می کرد از اعداء قبول
ابتداء کردند اعداء برخلافانبیاء را گشت زآن واجب مصاف
چون هدایت گشت پیدا از ضلالبود بر طاغوت آن ویل و وبال
هر مخالف را توان طاغوت خواندکامر حق بنهاد و در تشکیک ماند
انبیاء را ساخت مبغوض عبادتا که باقی در جهان باشد فساد
پس بر ایشان فرض آمد کارزارتا بر افتد تخم جور از روزگار
پس هر آن پوشید از طاغوت چشمحب حق را بر عدو بگرفت خشم
در ره دین کرد ترک ماسویاینست ایمان شهودی بر خدا
چنگ زد بر عروة الوثقای تامکه نباشد هرگز او را انفِصام
وحدت ذاتیه است آن عروه گومنقطع ناید کنی بر وی چو رو
نیست چیزی اوثق از وی در وجودبر خود احکام و وثوق استش به بود
هر وجودی جز به وی موجود نیستبی ز بودش هیچ بودی بود نیست
گر کنی قطع نظر از ربط یمموجها لاشیء محضند و عدم
موج را از بحر نزد احتمالنیست ممکن انفصام و انفصال
نکته ای مخفی است در لَا انفِصامگر بیابی واقف از کاری تمام