گنج

۱۲۹- تمثیل

۴۱ بیت
تا بفهمی با تو گویم یک مثالچون مثل شرط است در فهم مقال
یک گلی بینی به شکل و هیئتیهم به رنگ و رؤیت و خاصیتی
علت آن شکل و رنگ و طعم و بونیست بر کس منکشف بی گفتگو
جز که از صد گونه تأثیر و خواصیک اثر زو یافتی با اختصاص
بر خواصش نیستی آگه تمامتا کجا دانی وجودش را مقام
لیک این تحقیق در نزد خواصناتمام است و ندارد اختصاص
این بود «إِلَّا بِما شَآء » بیقصورکه مشیّت کرد بر اشیاء مرور
آنچه را حق خواست در تنظیم تامعین او در علم ثابت شد تمام
پس ز عین علم آمد در شهودوآن حقایق یافت در خارج نمود
هر چه بود آن مقتضی با مشیّتشگشت موجود از کمون حکمتش
این همه گفتیم در سیر نظرلیک برجا مانده تحقیقی دگر
هست اینها تا تو زو بیگانه ایچون دویی شد محرم آن خانه ای
چون دویی برخواست هیچ ار آگهیمظهرِ الله خود علم اللّهی
علّم الاسما ست کشف از این مقامکه شد اشیاء کشف بر آدم تمام
لَا یحیِطُون به اعتبار کثرت استشد چو کثرت رفع ، باقی وحدت است
بعد از آن «إِلَّا بِما شَآء » است و بسغیر او در علم ذاتش نیست کس
خواست تا واحد بود او در وجودبعد اشیاء همچنان باشد که بود
نفس کلیّه است کُرْسِی کاندر آنمندرج باشد زمین و آسمان
کُرْسِی آمد در لغت عرش صغیرهم مکان علم اگر باشی خبیر
هر چه آمد در ظهور از مشیّتشگشت محفوظ اندر آن از وسعتش
صورت آن گر که جویی از مثالچرخ هشتم باشد آن بی احتمال
هم محیط او بر سماوات و زمینوآنچه باشد در میان آن و این
روح اول وآنکه ز اشیاء اقدم استصورتش عرش مجید اعظم است
مصطفی(ص)کز عرش و فرش آگاه بودقلب مؤمن را به عرش الله ستود
حفظ آنها بهر خلاّق جلیلهیچ نبود شاق یا سخت و ثقیل
همچنان که شاق بر مهر منیرنیست حمل ضوء و این باشد نظیر
این نظایر بهر فهم عامه استتا چه نسبت روح را با جامه است
ضوء را هم حق دهد بر آفتابهم نماید حفظ در وی ضوء و تاب
ماسوی را اوست حافظ دم به دمهم نماید حفظ یم هم حفظ نم
گر به حفظ قطره دریا شد سببباز قطره حفظ خود خواهد ز رب
هم رطوبت راست او حافظ در آببس دقیق است این بیان نیکو بیاب
ذرّه را خور شد سبب این ظاهر استنی که خور بر حفظ ذرّه قادر است
اوست حافظ بر تمام ممکناتکه بود ذاتش مقوّم بر ذوات
هر چه او را هست نامی از وجودباشد اندر تحت حفظ حق به بود
حفظ اشیاء نیست هم بر وی گرانهمچو حفظ ضوء حس بر شمس جان
کی بود حفظ تری سنگین بر آبیا که حفظ ضوء بهر آفتاب
همچنین هر عالی ای نسبت به دونتا چه جای هستی بی چند و چون
کوست بر اشیاء به ذات خود علیعلت ایجاد و بر کل معتلی
هم عظیم اعنی که کنه ذات اوناید اندر فهم مخلوقات او
فهم علت درخور معلول نیستعقل خود داند که این معقول نیست
اندر این دریا عقول ممکناتهست همچون پرّ کاهی محو و مات