گنج

۱۲۸- آیه ۲۵۵

۶۲ بیت

اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَیُّ اَلْقَیُّومُ لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مَنْ ذَا اَلَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ یَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْعَظِیمُ (۲۵۵)

خداست که نیست خدایی جز او زندۀ پاینده است نمی‌گیرد او را پینکی و نه خواب مر او راست هر چه در آسمانها و هر چه در زمینست کیست آنان که شفاعت بکند نزد او مگر بفرمان او می‌داند آنچه میان دستهای ایشانست و آنچه پس ایشانست و احاطه نمی‌کنند بچیزی از دانش او مگر بآنچه خواست وسعت یافته کرسی او آسمانها و زمین و گران نیست او را نگهداری آنها و او بلند مرتبه بزرگست (۲۵۵)

« در تحقیق «آیة الکرسی »

آن خدایی که جز او معبود نیستبر پرستش غیر او موجود نیست
حی و قیّوم است اندر ذات خویشبی نیاز از کل موجودات خویش
بر پرستش ذات او زیبنده استکه به ذاتش زنده و پاینده است
هست محض است و عین زندگیدارد اندر ذات خود پایندگی
آن حیات آمد ورا ز اوصاف ذاتهستی یعنی هستی اش عین حیات
زنده است او، وز وجود خود بپاوز وجود او وجود ماسوی
آب چو گفتی، رطوبت در پی استتا نپنداری رطوبت جز وی است
هستی حق عین قیّومیّت استلازم ذاتش حیات و قدرت است
گشت جاری آب دریای حیاتجمله در جوی وجود ممکنات
هر چه هست از هستی او هست شدوز شراب زندگانی مست شد
زنده اشیاء بر وی اند و او به خویشپاک از آن کاندک شود در ذات و بیش
غفلت و نسیان بود در وی محالنوم از این تعبیر باشد در مقال
نفی نوم از بهر فهم عامه بودکه نبودند آگه از شأن وجود
ور نه نبود وصف شمس آن ابین استکه سیاه و تیره نبود روشن است
بلکه باشد تیرگی را او مزیلنیست حاجت اندر این معنی دلیل
کرد حق زآن وصف خویش از بهر قومکه ندارد راه در وی سهو و نوم
این حوادث بر وجودی درخور استکه حیاتش عارضی وز دیگر است
یا که غالب باشدش طبع و مزاجدر مزاج آمد ز راحت لاعلاج
پس کسی کو عین ذات استش حیاتنیست ممکن بهر او این واردات
نوم شد همدست موت اندر مثلوآن منافی با حیات لم یزل
زوست برپا این سماوات و زمینکو بود برپا به ذات خود یقین
قائم بالذات در مفهوم اوستکه به کل ماسوی قیّوم اوست
هست او را آنچه در ارض و سماستکه به قیّومیّت ذاتش بپاست
زین خلایق کیست قادر بر کلامنزد او الاّ به اذن او تمام
معنی من ذَا الَّذِی یشْفَع بیابتا شوی ایمن ز خوف و اضطراب
جمله اشیاء چون نقاط دایرهیا که همچون سایه های کنگره
هر یکی در رتبۀ خود واقعندوز ره هستی بر آن حد قانعند
طفره نبود سایه را از حد و طورجز که خورشیدش بگرداند به دور
همچنین اضلال خورشید وجودهر یکی در حد خود دارد نمود
خور بود در نوربخشی مستقلهم به استقلال خود قوام ظل
نور هستی تافت بر عالم همهگشت موجود آنچه شد در دم همه
پس حقایق ظل نور واحدندروشن از نور ظهور واحدند
ظل بود در ذات ذی ظل محو و ماتنی تکلّم باشد او را نی حیات
جز به اذن شمس کو را کرده ظلیافت زو امداد هستی متصل
اذن یعنی اتصالات مددکآن ندارد بهر ممکن حصر و حد
جمله را بر قدر استعدادهامیرسد در هر مقام امدادها
دانه می خواهد مدد در خاک درتا شود سرسبز و گردد بارور
پس شود اندر بشر قوت و حیاتسوی حیوان یافت رفعت از نبات
رفته رفته تا که گردد روح و عقلهر کجا نوعی مدد خواهد به نقل
نیست یکسان آن مراتب در ظهورفرقها باشد بس از نزدیک و دور
آن مدد کو راست حاجت در کمالنیست حاجت تا هنوز است او نهال
آن مدد که لازم او را در گُل استچون شجر شد بهر او بی حاصل است
دانه پس گر آن مدد خواهد به نقلکه بود مستلزم ادراک و عقل
نیست ممکن هم ندارد حاصلیپس مدد هر جا رسد بر قابلی
قابلی کو در مقام دانی استفیض دانی از حقش ارزانی است
خواهد ار امداد عالی راه نیستکز دنو خویش هم آگاه نیست
آنکه بر ترتیب اشیاء عالِم استبدهد آنچه بهر هر شیء لازم است
چون سکون بر خاک و جنبش بهر بادهمچنین دان رتبه ها را در نهاد
داند آن علاّم غیب اسرار شیءآنچه در پیش است، وآن کآید ز پی
کس به دانش نیست بر چیزی محیطیا که بر چیزی از آن علم بسیط
نیست آگه یعنی اندر جستجوکس به شیء اندک از معلوم او
جز که خواهد هیچ علاّم الغیوببخشد آگاهی کسی را در وجوب
تا خواص ممکنات آید پدیدکز چه بودش داده خلاّق مجید
گر کس از علمش نگشتی بهره یابکی خطاء میبود معلوم از صواب
یا چه باشد هر گیاهی را مزاجهم خواصش تا کند در وی علاج
کارها می بود مختل در نظاموین منافی بود بس با نظم تام
پس به قدر آنچه بر معلوم اوهست لازم علم اندر جستجو
تا برد در نظم تام آن را به کاربخشد ار خواهد به کس پروردگار
نی به اندازة احاطه که به نامکس بداند علم چیزی را تمام
زآنکه باشد علم حق عین وجودوز وجودش هر وجود آمد به بود
بلکه در هستی است او خود عین شیءنیست خالی هیچ موجودی ز وی
پس احاطه بر وجود ممکنینیست ممکن گر به وحدت موقنی