گنج

۴- آیات ۲۲ تا ۳۳

۳۵ بیت

فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکٰاناً قَصِیًّا (۲۲) فَأَجٰاءَهَا اَلْمَخٰاضُ إِلیٰ جِذْعِ اَلنَّخْلَةِ قٰالَتْ یٰا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا (۲۳) فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا (۲۴) وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ اَلنَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا (۲۵) فَکُلِی وَ اِشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ اَلْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ اَلْیَوْمَ إِنْسِیًّا (۲۶) فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ قٰالُوا یٰا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا (۲۷) یٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا کٰانَ أَبُوکِ اِمْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا کٰانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا (۲۸) فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی اَلْمَهْدِ صَبِیًّا (۲۹) قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِیَ اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا (۳۰) وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا (۳۱) وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا (۳۲) وَ اَلسَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (۳۳)

پس بار گرفت باو پس کناره گزید باو در جایی قرار داده شده (۲۲) پس آوردش درد زادن سوی تنه درخت خرما گفت ای کاش من مرده بودم پیش از این و بودم فراموش شده از یاد رفته (۲۳) پس ندا کرد او را عیسی یا جبرئیل از زیرش که اندوه مدار که بدرستی که گردانید پروردگار تو در زیرت نهری (۲۴) و بکش بسوی خود درخت خرما را که فرو می‌ریزاند بر تو رطب تازه چیده (۲۵) پس بخور و بیاشام و بیارام از راه چشم پس اگر نه بینی از انسان احدی را پس بگوی من نذر کرده‌ام بر خدای بخشنده روزه پس سخن نمی‌کنم امروز آدمی را (۲۶) پس آورد او را نزد قومش که برداشته بود او را گفتند ای مریم بحقیقت آوردی چیزی عجب و بد (۲۷) ای خواهر هارون نبود پدرت مرد بدی و نبود مادرت بدکاره (۲۸) پس اشاره کرد باو گفتند چگونه سخن گوئیم با کسی که باشد در گهواره کودک (۲۹) گفت بدرستی که منم بنده خدا داده مرا کتاب و گردانید مرا پیغمبر (۳۰) و گردانید مرا با برکت هر جا باشم و وصیت کرد مرا بنماز و زکاة مادامی که باشم زنده (۳۱) و نیکی بمادرم و نگردانید مرا سرکش بدبخت (۳۲) و سلام بر من روزی که زاده شوم و روزی که می‌میرم و روزی که برانگیخته شوم زنده (۳۳)

گشت مریم پس رضاء بی فاصلهشد ز نفخ جبرئیلی حامله
گوشه ای بگرفت پس دور از بلدز انفعال حمل از خویشان خود
پس ورا آورد مر درد مخاضسوی جِذْعِ النخلة با صد انقباض
گفت بودم مرده کاش از ابتداقَبلَ هَذَا کُنتُ نَسیا منسِیا
پس نداء در داد از زیر قدمجبرئیلش که مباش اینسان به غم
بل به تکریم خدا خُرسند باشکه تو را داد اختصاص از ماسواش
گر که دانی بوده این ز الطاف اواز چه محزونی و در خجلت فرو
یار چون با توست ز اغیارت چه باکناحق ار گویند حرفی عیب ناک
از حدیث جاهلان بی ادبباش بی پروا، نه در حزن و تعب
بین به زیر پای خود جویی عیانکت نمود او بهر آسایش روان
تا بیاشامی و شویی تن در اویا بود جو عیسی پاکیزه خو
غم مخو ر یعنی کت از زیر قدمروح بخش عالمی بر زد علم
نخل خشکی که تو را باشد به پیشاز پی خرما بجنبان سوی خویش
تا که تمر تازه ریزد بر تو آنوین بود ز آثار غیبت یک نشان
پس بیاشام و بخور با خرمیدیده روشن کن به فرزندت همی
پس اگر بینی کسی را تو ز قومبا اشارت نذر گو دارم به صوم
روزة صمت است این در نذر منبا بشر امروز نایم در سخن
پس بیاورد او به قوم اندر محلعیسی روشن روان را در بغل
قوم گفتندش تو بودی ذی نسبآمدی اکنون به شیئی بس عجب
که نبود ای اُخت هارون مثل آناندر اقوامت ز مردان یا زنان
بوده او از آل هارون بی غلوبوده یا هارون عابد عمّ او
بر صلاح و زهد و تقوی بوده فرددر میان قوم خود آن پاک مرد
نه پدر نه مادرت بودند بدبر تو تا این زشتی از نسبت رسد
پس اشارت کرد مریم بر مسیحکه از او پرسید این معنی صریح
زآنکه من با روزه ام امروز جفتآید او از گوهر ذاتش به گفت
قوم گفتند او چسان گوید سخنکودکی در مهد کو جوید لبن
گفت آن کودک به ناگه در خطاببندة حقم به من داد او کتاب
هم نبیّ ام، بِه ز هر پیغمبریهر سرابم گردد از لب کوثری
پس مبارک ساخت حقم بر عبادنفع و خیرم هر کجا باشد زیاد
هم وصیّت بر صلات و بر زکاتکرده حقم تا که هستم در حیات
ساخت نیکوکار هم با مادرمتا بود او راضی از فعل اندرم
هم نفرمود او مرا یعنی نساختسرکش و بدبخت، وز لطفم نواخت
رحمت حق و سلامش بر من استروز میمونی که زادم، و ابین است
روز موت و روز بعثم در نشورکه درآیم زنده در ارض حضور
باشدم بر جان سلامی دم به دمدر حیات و موت و بعث از ذوالکرم